eitaa logo
✨مـــــــــــــــــاج✨ (موکب امام جواد علیه السلام)
551 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
3.8هزار ویدیو
40 فایل
✨اصلا یه جور دیگه‌یی حالم خوب میشه وقتی میفهمم همه‌ش کار خدا بوده :)💞 (مــــــــــــــــــــاج) هیئت فرهنگی مذهبی و موکب امام جواد علیه السلام شهرستان مرودشت لینک ناشناس مون https://harfeto.timefriend.net/17295714423851 ارتباط با ادمین @admin_maj
مشاهده در ایتا
دانلود
و خواندنی 💠تبلیغِ شیرین! 🔹نشسته‌ام کنار راننده‌ی اتوبوس، جوانی است با انرژی و فعال که از صفر شروع کرده و آرام آرام ترقی کرده و اینک اتوبوس را با قسط و بدهی سنگین مالک شده. اتوبوس درون شهری است و چون یکی از نزدیکان به رحمت خدا رفته، می‌رود به سمت بهشت زهرا سلام الله علیها. 🔹جوان با هیجان می‌گوید که چه گونه از برادر معلولِ بزرگترش مراقبت می‌کند و عجیب این که همسرش دوشادوش او به پرستاری برادر معلولش می‌پردازد تا او به شغل و کارش برسد. با لبخند و پرانگیزه حرف می‌زند و از مشکلاتش و از آرزوهایش می‌گوید و این که می خواهد همسرش را و برادر معلولش را به مکه و کربلا ببرد... 🔹احساس حقارت غریبی درونم را چنگ می‌زند. خدایا! هنوز هستند بزرگ مردانی که بی‌ادعا و بدون ذره‌ای آلایش، با گرفتاری‌های بزرگ و سهمگین زندگی دست و پنجه نرم می‌کنند و پرانگیزه و بی آنکه آلوده‌ی اشتباه و حرام شوند و با آرزوهایی مقدس به سلامت زندگی می‌کنند. 🔹شیفته‌ی روحیاتش شده‌ام. دوستش دارم، بی‌اختیار. تصمیم می‌گیرم هدیه‌ای معنوی به او بدهم. می‌گویم: دوست داری برکت مالت را بیشتر کنی؟ با اشتیاق پاسخ مثبت می‌دهد. می‌گویم: علیه السلام را در درآمدت شریک کن! می‌خندد و چشمانش را که پر از سوال است به من می‌دوزد. می‌گویم: من هم مثل تو با زحمت زندگی کرده و پله پله رشد کرده‌ام! از اینکه من را از جنس خودش می‌بیند حس رضایت می‌کند. ادامه می‌دهم: روزی استادی به من گفت: «امام زمان را در مالت شریک کن!» و من هم مثل امروز تو گیج شدم و پرسیدم: چگونه؟ و او گفت درصد ناچیزی از درآمدت را به امام زمان علیه السلام اختصاص بده تا مالت را پر برکت کنی! و من سی و هفت سال پیش این کار را کرده‌ام تا امروز! جوان پرسشگرانه و تاییدگونه می‌گوید: خب؟! 🔹می‌گویم : تو هم مثل من یک درصد از درآمدت را به امام زمان علیه السلام اختصاص بده! یعنی صد هزار تومان که درآمد داشتی هزار تومانش را برای امام زمان بگذار کنار! این کار را بکن! من کرده‌ام و برکت زیادی را در زندگی‌ام دیده‌ام! 🔹می‌گوید: قبول! اما یک درصد را چه کار کنم؟ می‌گویم: هر طور صلاح می‌دانی و در راهی که فکر می‌کنی رضایت امام زمان را به همراه دارد، خرجش کن! 👌می‌توانی برای همسر وفادارت و یا برادر معلولت هزینه کنی و هدیه‌ای بخری و به آنها بگویی که تفاوت این هدیه با هدیه‌های قبلی در این است که این بار مهمان امام زمانید!به همین سادگی! 👌و یا در اتوبوس مردمی را که تشنه‌اند به چند بطری آب معدنی مهمان کن و بگو برای شادی امام زمان صلوات بفرستند و السلام علیک یا ابا عبدالله بگویند. 👌یا در نیمه‌ی شعبان کام مسافرانت را با شکلات و شیرینی شیرین کن و …. به بهشت زهرا رسیده‌ایم و جوان مشتاقانه حرف‌های مرا قورت می‌دهد و می‌گوید: از همین امروز و با پول کرایه‌ی امروز شما که برکت دارد شروع می‌کنم... و من ثواب این تبلیغ شیرین را به روح تازه گذشته تقدیم می‌کنم…
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
إِلٰهِى لَاحَوْلَ لِى وَلَا قُوَّةَ إِلّا بِقُدْرَتِكَ... 💔 خدایا توان و نیرویی برای من جز به قدرت تو نیست... 🙂 🌱 __________________💌 https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
🖋به نام خداوند مهر آفرین ... 📕داستان 🔍 جمیله با حمایت‌ها و تشویق‌های من پزشکی قبول شد همان سال من هم دفاع کردم و بالاخره دکترای روانشناسی را گرفتم. البته بلافاصله ارشد الهیات قبول شدم و برای دل خودم الهیات هم خواندم. مرتضی سر قولش ماند تمام تلاشش را کرد تا با هم رو به رو نشویم ، همه را لطف امام زمانم میدانم ... خاطرم هست محمد ۸ ساله بود ، مرتضی خودش به امیر زنگ زد و اجازه گرفت تا محمد را در حلقه صالحینی که خودش فرمانده بود ببرد ، استارت اتصال محمد و مرتضی از همان حلقه شروع شد ، محمد جذب روحیه شاد استادش بود و مرتضی به بهترین وجه مباحث دینی را در جان محمدم تزریق می کرد. رفته رفته شباهت محمد به پدرم و مرتضی بیشتر می‌شد و همین هم در اتصال این دو بی تاثیر نبود . محمد به مرتضی دایی میگفت . هدا را خدا به ما داد دختر زیبای من ، عمه فاطمه در صورت هدا چهره مادرم را می‌دید . هنوز هم گاهی برای دریافت آرامش و راهنمایی پیش عمه فاطمه میرفتم. یکی از همان روزها صحبت ما سمت و سوی خاصی کشیده شد : + عمه جانم هرچی تو درسهای رشته الهیات پیش میرم ، هرچی بیشتر تفسیر قرآن میخونم نگران تر میشم زندگیم خدا رو شکر به خوبی پیش میره درس و کارم رو خیلی دوس دارم خدا ۳ فرزند سالم و صالح بهم داده اوضاع مالی هم الحمدلله خوبه همسری که عاشقمه و مهربانه می دونم دنیا اینجوری نمی‌مونه من سنت‌های خدا را بلدم دل نگرانم اما تشخیص نمی‌تونم بدم قراره ظرف رنج زندگی من از چه جنسی پر بشه همیشه تو دعاهام از خدا خواستم که با بچه هام امتحان نشم همیشه از خدا سلامتی خواستم تا بتونم موسسه و خیریه و تدریس مناطق محروم رو حفظ کنم طبق درسهایی که گرفتم سعی میکنم از صدقه و رفع گره های مردم کوتاهی نکنم ولی دلم آشوبه چرا عمه با دقت و ته لبخند به صحبت‌هایم گوش میداد و با حال قشنگی گفت : _ چه بزرگ شدی دختر باهوش من ... + عزیزمی عمه جانم کوچیک شمام با تفکر ادامه داد : درست تشخیص دادی عزیز دلم دنیا بالا و پایین داره الان تو روزهای خوشی و نعمت هستی و حتما سختی و رنج هم خواهد بود رنج مقسومه جان من و خدا هم عادله پس سهم رنج هر کسی محفوظه اما یقین بدون خدایی که طیبه رو خوب میشناسه بهش رنجی رو نمیده که از پس اون برنیاد پس بدون تو قوی تر از هر رنجی هستی که زندگی برات پیش بیاره با حرفهای عمه دلم آروم گرفت هر اتفاقی که بیفته من از دل اون رنج رشد میکنم به مدد صاحب الزمانم ان شاءالله امیر با خوشحالی خبر از معامله جدیدش میداد : _ طیبه جانم دعا کن حسابی اگه این معامله انجام بشه نذر کردم از سودش یه مدرسه تو مناطق محروم بسازم + خیره ان شاالله بسپارش به خدا تو دلت بزرگ امیر مهربونم ، خدا هواتو داره یادم نمیره وقتی ازت اجازه گرفتم تا همه طلاها و ماشینمو برای ساخت مجموعه فرهنگی سیستان بفروشم بدون معطلی قبول کردی خدا حفظت کنه _ سلامت باشی طیبه جان اینبار هم دعا کن همه چی به خوبی پیش بره چند روز بعد طبق معمول امیر خندان وارد شد ، سریع دوش گرفت، لباس‌هایش بوی دود میداد که عجیب بود، شام خوردیم داشتم میز را جمع میکردم که زنگ خانه زده شد پدر و مادر امیر بودند با چهره های درهم وارد شدند و با رنگهای پریده نشستند + چی شده ؟ آقاجان شما بگید چی شده پدرش تا آمد صحبت کند امیر به اشاره به پدرش چیزی گفت و او هم ساکت ماند متوجه شدم خبری هست ولی آرامشم را حفظ کردم و متین پرسیدم : + آقاجان به من نگاه کنید لطفا و بگید چی شده من طاقتشو دارم ... واسه کسی اتفاقی افتاده ؟ سریع پاسخ داد : _ نه طیبه جان همه خوبن خدا رو شکر ما فکر کردیم تو خبر دار شدی که اومدیم تنها نمونی + از چی خبر دار شدم ؟ نصف عمر شدم بگید دیگه 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️ امیر اشاره کرد که خودم میگم من را روی مبل نشاند و گفت : _ نگران نشو ، نگفتم که حرص نخوری ، یه مشکل مالی پیش اومده هاج و واج نگاهش کردم + این مشکل چقدر بزرگه که آقاجون و مامان به این روز افتادن ؟ سرش را پایین انداخت و گفت : _ امروز هر ۴ سوله آتیش گرفت و تمام باری که وارد کرده بودیم سوخت ... چند لحظه سکوت کردم بعد از جا بلند شدم باید قوی می بودم + فدای یه تار موی بچه هامون تنت سلامت باشه رفتم و چای و میوه آوردم و به همه دلداری دادم مادر و پدر امیر رفتند آن شب تا نزدیک سحر هر دو نخوابیدیم من نگران او بودم و امیر نگران من کلی صحبت کردیم و نقشه کشیدیم تا از بن بست خارج شویم کلی سر به سرش گذاشتم نزدیک سحر بود که گفتم : +پاشو بریم بیرون یه دور بزنیم شاید بستنی چیزی باز باشه رفتیم و دور زدیم و از دکه دو تا فالوده بستنی خریدیم و خوردیم وسط خوردن بستنی سر به سرش گذاشتم و خندید ، گفتم : .+ به خدا اگه یه نفر ما رو ببینه فکر نمیکنه ما ورشکست شدیم امیر همانطور که از خنده ریسه رفته بود گفت : راست میگی بیشتر شبیه کسایی هستیم که بلیطشون برنده شده اذان صبح بود رفتیم مسجد محل و نماز خواندیم هر دو بعد از نماز با چشم‌های سرخ از اشک به هم رسیدیم ... روزهای سخت مالی ما شروع شد ولی ما خدا را داشتیم امیر مرا داشت و من امام زمانم را ... ...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺گل ها 💡 چراغ های رنگی کوچکی از خورشید🌞 هستند 🍃 که هنگامی که آسمان تیره و تاریک، افکار ما را می پوشاند، 🌿ما از آن ها روشنی می گیریم🌿 🌼"روزتون به زیباییِ گلها"🌼 https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا