eitaa logo
✨مـــــــــــــــــاج✨ (موکب امام جواد علیه السلام)
551 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
3.8هزار ویدیو
40 فایل
✨اصلا یه جور دیگه‌یی حالم خوب میشه وقتی میفهمم همه‌ش کار خدا بوده :)💞 (مــــــــــــــــــــاج) هیئت فرهنگی مذهبی و موکب امام جواد علیه السلام شهرستان مرودشت لینک ناشناس مون https://harfeto.timefriend.net/17295714423851 ارتباط با ادمین @admin_maj
مشاهده در ایتا
دانلود
🖋به نام خداوند مهر آفرین ... 📕داستان 🔍 انگار خواب بودم صداهای مبهمی می‌شنیدم خواستم تکان بخورم ولی نمی‌شد در آغوش مامان معصومه مچاله شده بودم . خواستم روسری ام را جلو بکشم ولی کتفم به شدت درد گرفت و ناله زدم کم کم صداها واضح شد ... صدای آژیر ؛ صدای مردم : باید درها رو ببریم ... زنده هم دارن ... هشیار شدم ... اولین کسی که به‌ ذهنم رسید امیر بود . با صدای خفه صدا زدم : _امیر ... امیر جانم ... به زور چشم‌هایم را باز کردم . پشت صندلی راننده زیر دست و پای مامان معصومه بودم . جلوی چشمم صندلی شکسته و از کنارش سیاهی و آهن پاره میدیدم ... از شیشه عقب نور می‌آمد ولی جلو فقط آهن پاره بود شبیه پشت یک ماشین بزرگ ... امیر ... امیر جان ... با گریه داد می‌زدم: امیر ؛ امیر یه چیزی بگو ... صدای قلب مامان معصومه را می‌شنیدم ولی جلوی ماشین چیز واضحی دیده نمی شد ، بعد از چند دقیقه متوجه شدم در قسمت راننده را بریدند . یک نفر که احتمالا امدادگر بود فریاد می زد : تکونش ندید ؛ باید گردنشو ببندم . زنده س ... نفس راحتی کشیدم و چشم‌هایم بسته شد . در بیمارستان و بعد از جراحی دستم به هوش آمدم ... عمه فاطمه بالای سرم قرآن می‌خواند . درد داشتم ولی چون خیالم از امیر و مامان معصومه راحت بود فقط جویای مادر امیر بودم . عمه دستش را روی پیشانیم گذاشت : _ استراحت کن طیبه جان ... تو استراحت کن ... نزدیک سحر بود که کامل بیدار شدم . هنوز درد داشتم . دستم گچ شده بود . عمه روی صندلی کنار تختم خوابش برده بود ... به تکان من بیدار شد ... کمکم کرد و نشستم ... سرم گیج می‌رفت ... + میخوام بیام پایین ... _ نه طیبه سرت گیج میره . با گریه و ناله گفتم : + میخوام برم پیش امیر ... _ خودم میبرمت ، صبح بشه خودم میبرمت الان خوابه که ... پرستار آمد و با کمک هم مرا خواباندند ... نمیدانم چقدر خوابیدم با زمزمه های دور و برم بیدار شدم . هدیه و حیدر ... مهدا و هدا ... دورتر هم محمد ایستاده بود ... به صورت نگرانشان لبخند زدم و باز چشم‌هایم بسته شد ... شنیدم که عمه به بچه ها تسلی میداد : _ عزیزانم به خودتون مسلط باشید . بابا و مامان که خوبن مامان معصومه هم که مرخص شد . پیمانه عمر مادر بزرگتون تا اینجا بوده براش دعا کنید روحش در آرامش باشه ... ملحفه را روی سرم کشیدم و اشک ریختم ... بعدش هر چه اصرار کردم تا فردا که ترخیص شوم مرا به دیدن امیر نبردند . برای ترخیص هدیه آمد کمکم ... _ آبجی گلم برات لباس آوردم . پاشو بپوش بریم . با کمی عصبانیت گفتم : + من تا امیرو نبینم از این بیمارستان نمیرم ... _ چشم آبجی جان میریم الان بزار عمه و حیدر بیان حیدر زیر بغلهایم را گرفت و سرم را بوسید . عمه و هدیه وسایل را جمع و جور کردند . + منو ببرید پیش امیر ... _ چشم گلم داریم میریم پیشش ... عمه جلوتر راه افتاد و مشخص بود دارد هماهنگ می‌کند . _ خانومشو آوردم ، یه لحظه ببینتش بریم ... بخش مراقبت‌های ویژه بود . ۳ تا بچه هایم پشت در منتظر بودند . با دیدن من بغضشان ترکید . عمه سریع جلو آمد . _ وا بچه ها جمع کنید خودتونو چیزی نشده که الان مامانتون نگران میشه ... به سمت من برگشت و گفت : _ هیچی نیست گلم ... بچه هاتو که میشناسی... لوسن ... امیر آقا هم زود مرخص میشه ان شاالله... خودش جلو افتاد . _ حیدر جان بیارش عمه ... رسیدم بالای سر امیر مهربانم ... زخمی و با سر و گردنی بسته روی تخت بود . باید قوی میبودم تا از حال نروم . دستش را با دست سالمم گرفتم ... اشکهای گرمم بی امان می‌بارید ، صدایش کردم : + امیر جانم ... امیر جان ... دستم را فشرد . آرام چشم‌هایش را باز کرد . با چشم‌های مهربانش نگاهم می‌کرد ؛ از گوشه چشم‌هایش اشکش را پاک کردم و صورت زخمی اش را به سختی بوسیدم . عمه به حیدر که هاج و واج ایستاده بود اشاره کرد : _ حیدر جان بگیرش عمه ... باید بریم دیگه ... بعد به شوخی گفت : _طیبه ! اینجا خانواده هستا ، بزار شوهرت بیاد خونه کلی ماچش میکنی ... موقع جدا شدن فقط توانستم یک جمله زیر لب بگویم : + زود خوب شو سایه سرم ...
☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️ رسیدم بالای سر امیر مهربانم ... زخمی و با سر و گردنی بسته روی تخت بود . باید قوی میبودم تا از حال نروم . دستش را با دست سالمم گرفتم ... اشکهای گرمم بی امان می‌بارید ، صدایش کردم : + امیر جانم ... امیر جان ... دستم را فشرد ... آرام چشم‌هایش را باز کرد ... با چشم‌های مهربانش نگاهم می‌کرد ؛ از گوشه چشم‌هایش اشکش را پاک کردم و صورت زخمی اش را به سختی بوسیدم . عمه به حیدر که هاج و واج ایستاده بود اشاره کرد : _ حیدر جان بگیرش عمه ... باید بریم دیگه ... بعد به شوخی گفت : _طیبه ! اینجا خانواده هستا ، بزار شوهرت بیاد خونه کلی ماچش میکنی ... موقع جدا شدن فقط توانستم یک جمله زیر لب بگویم : + زود خوب شو سایه سرم ... یک ماه بین بیمارستان رشت و روستا و کرج در حرکت بودیم... با دست گچ شده ..‌. به مسجد مادر امیر رسیدم . خانواده اش نگران امیر بودند . با کمک عمو اکبر و حیدر و محمد به امیر می‌رسیدیم . آخر هفته ها هم عمه بچه ها را می آورد ... طیبه ی قوی باید این مرحله را هم می‌گذراند ... طیبه ی قوی باید به بچه هایش یاد میداد که در موقع سختی هم لبخند بزنند و ناشکری نکنند . اما خودم در خلوت ... در گوشه نمازخانه بیمارستان اشک می‌ریختم و از امام زمان کمک میخواستم ..‌. بعد از ترخیص امیر زندگی جدید ما شروع شد ... ...
❣ 📖 السَّلاَمُ عَلَى حُجَّةِ الْمَعْبُودِ وَ كَلِمَةِ الْمَحْمُودِ... 🌱سلام بر آن مولایی که آینه ی تمام نمای خداست. ✨سلام بر او و بر روزی که تمام خلق در آینه وجود او، خدا را به تماشا خواهند نشست... 📚 مفاتیح الجنان، زیارت امام زمان سلام الله علیه به نقل از سید بن طاووس. https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
افـرادی که منتظـر مےماننـد تا اوضـاع و شـرایط عالے از راه برسد، ✅ هیچ‌وقت ڪاری را به انجـــام نمـےرســاننــد🎯) 👌زمـــان منــاسب بــرای اقــدام به ڪار همیـن حـالاست☺️🌻••••••••••••••• https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
9.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تصویری 🔅توصیه رهبرانقلاب درباره استفاده از ➕ سوالی که رهبرانقلاب از امام خمینی(ره) درباره اینکه «شما کدام دعا را بیشتر دلبسته‌ی آن هستید؟» پرسیدند 🔰 🆔https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
7.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺ای مهدی موعود! محتاج دعایت هستیم 🔻 حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: اى امام زمان، اى مهدى موعودِ محبوب این امّت، اى سلاله‌‏ى پاک پیامبران و اى میراث‏بر همه‏‌ى انقلابهاى توحیدى و جهانى! ملّت ما با یاد تو و با نام تو از آغاز خو گرفته است و لطف تو را در زندگى خود و در وجود خود آزموده است. اى بنده‏‌ى شایسته‏‌ى صالح خدا! 💫 ما امروز محتاج دعایى هستیم که تو از آن دل پاک الهى و ربّانى و از آن روح قدسى براى پیروزى این ملّت و پیروزى این انقلاب بکنى و به دست قدرتى که خدا در آستین تو قرار داده است، به این ملّت و راه این امّت کمک بفرمایى. ❤ عَزیزٌ عَلَینا اَن نَرى الخَلقَ وَ لاتُرى؛ اى امام زمان! براى ما خیلى سخت است که در این جهان، در این طبیعت بى‏‌پایان که متعلّق به صالحان است، متعلّق به بندگان خدا است، دشمنان خدا را ببینیم، آثار وجود دشمنان خدا را لمس بکنیم امّا تو را نبینیم و از نزدیک فیض حضور تو را زیارت نکنیم. https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
🎊🎊🎊جشن و پذیرایی ویژه میلاد صاحب الزمان (عجل الله)🎊🎊🎊 📅 زمان: 💢 سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه ۱۶ و. ۱۷ و ۱۸ اسفندماه همراه با ✅مسابقه، سرگرمی و هیجان ⭕️ ویژه برنامه هم خوانی سرود بیعت توسط دهه نودی ها روز چهارشنبه ⏰ ساعت ۱۴ ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ⬅️مکان: جلو فرمانداری 💳شماره کارت واریز نذورات به نام هیئت فرهنگی مذهبی و موکب حضرت جوادعلیه السلام: 6037691990575359 📞شماره تماس جهت کسب اطلاعات بیشتر ۰۹۰۰۱۱۱۷۲۰۷ https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
📘 💠 شکایت از مشکلات 🔹مفضل می‌گوید: محضر امام صادق علیه السلام رسیدم و از مشکلات زندگی شکایت کردم. امام علیه السلام به کنیز دستور دادند کیسه ای که چهارصد درهم در آن بود، به من دادند و فرمودند: "با این پول زندگیت را سامان بده." 🔹عرض کردم: فدایت شوم! منظورم از شرح حال این بود که در حق من دعا کنی! امام صادق علیه السلام فرمودند: "بسیار خوب دعا هم می‌کنم." و در آخر فرمودند: "مفضل! از بازگو کردن شرح حال خود برای مردم پرهیز کن!" اگر چنین نکنی نزد مردم ذلیل و خوار می‌شوی. بنابراین برای دوری از ذلت، درد دلت را هرگز به کسی نگو! 📚بحار: ج ۴۷، ص ۳۴ 🆔https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
بچه را نزن یکی از شاگردان شیخ رجبعلی خیاط نقل می کند: روزی همسرم تب شدیدی کرد و مجبور شدم او را به بیمارستان ببرم و آن موقع هزینۀ زیادی صرف کردم. باز هم خوب نشد و دوباره به بیمارستان دیگری رفتیم و باز هم خوب نشد. نگران بودم. روزی که همسرم هم در ماشین بود، جناب شیخ رجبعلی خیاط را سوار ماشین خودم کردم و گفتم: آقاجان، ایشان همسرم هستند که گفتم تب دارند. شیخ نگاهی کردند و به او فرمودند: خانم، بچه را که این طور نمی زنند، استغفار کن. از دل بچه در بیاور و دلش را به دست بیاور، خوب می شوی. همین کار را کردیم و خوب شد. همسرم کودک را به خاطر ادرار کردن در منزل آن چنان کتک زده بود که نزدیک بود نفس بچه بند بیاید. 📗کیمیای محبت، ص۱۲۱ https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به عشق خدا زندگی کن..... وبݪغ‌بایمانےأکمݪ‌اݪایمـان وایمانم‌ࢪابھ‌کامݪ‌ٺࢪین‌ایمان‌بࢪسان! جونم 🌱 ________________💌 https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff