eitaa logo
✨مـــــــــــــــــاج✨ (موکب امام جواد علیه السلام)
551 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
3.8هزار ویدیو
41 فایل
✨اصلا یه جور دیگه‌یی حالم خوب میشه وقتی میفهمم همه‌ش کار خدا بوده :)💞 (مــــــــــــــــــــاج) هیئت فرهنگی مذهبی و موکب امام جواد علیه السلام شهرستان مرودشت لینک ناشناس مون https://harfeto.timefriend.net/17295714423851 ارتباط با ادمین @admin_maj
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 دعـا مےکنـم و از خـدایم 🔺اندیشه‌ای سالم، 🔺 کلامی درست 🔺و اقـدامی پسندیده درخواست‌ دارم🤲🏻)دعا مےکنم‌با اطمینان قدمے به جلو بردارم ‌و بدانم‌که هر قدم ‌من، مشیت الهـے را با خود دارد☺️) [خـدایا بی‌نهـایت سپاسـگزارم]💌 ✾‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
7.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واسه رسانه های بین المللی سوال شده چرا جمهوری اسلامی باید دست به چنین کاری بزنه!!!🤔 https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
✅🔸بله ! خانم بهنوش طباطبایی ✨ از معجزات جمهوری اسلامی اینه که دختران زنده به گور شده، هم خلبان میشن‼️ ⭕️🔸 کاپیتان «» و کمک خلبان «» هدایت هواپیمای ایرباس A320 رو به عهده داشتند.💯 https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
🍂💥دنیا طوری ساخته شده که آدم توش رنج میکشه. پس از رنج فرار نکن!✖️ 👌ولی،باید مراقب باشی رنج بیخود هم نکشی.❗️❗️ ✳️همیشه‌رنج‌بکش‌ولی رنج های‌خوب و مفید.☺️ ❓درحال حاضر داری از گناه رنح میبری یا از ترکه گناه؟! اگه‌ مورد دوم‌ هستی که دمت‌ گرم‌ مبارز😎😉👊 😎خودسازی❣+دینداریِ لذت بخش✌️ https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📣📣📣اسامی برندگان مسابقه سرود: ۱_مطهره قاسمی ۲_سماعزیزی ۳_مطهره شهریاری ۴_سوگند کاظم پور ۵_نازنین زهرا هاشمی ۶_آیدا سلمان پور مبارک باشه🎊🎊 جوایزتون رو تو همین هفته میاریم مدرسه هاتون و تقدیم تون میکنیم 🌺🌺🌺🌺❤️❤️🌺🌺🌺🌺
🖋به نام خداوند مهر آفرین ... 📕داستان 🔍 + قربون قدت بشم ... گل پسر طیبه ... مثل همیشه دقایقی محکم در آغوش گرفتمش . پسر جهادگرم ... خدمت گزاری محمد و فدایی امام زمان بودنش همیشه نقطه امید و قوت زندگیم بود . به صورتم نگاه نمی‌کرد . ساکت و کم حرف شده بود . کمی بیقرار ... دو روز بعد به شوخی گفتم : + عاشق شدی محمدم ؟ نگو چیزی نشده که میدونی از حفظم تو رو ... لبخند تلخی زد و گفت : _ الان نمیخوام دربارش صحبت کنم . مهربان گفتم : +باشه گل پسر ... میدونی که من همیشه برای شنیدن حرفهات حاضرم ... صبح پنجشنبه آماده شدم که برم روستا دیدم محمد تلگرامم پیام داده که : _ مامان جان با اجازتون منم باهاتون میام . از اونطرف عمه هم پیام داده بود : _ گلم منم با خودت ببر بی زحمت ... ساعت ارسال پیام هر دو بعد از دو نیمه شب بود و با فاصله دو دقیقه از هم منم که تیز متوجه شدم خبری هست . چون این دو عزیز همرام بودند سبد چای و بساط صبحانه برداشتم ، با محمد و عمه حرکت کردیم . از شوخیهای عمه با محمد شکم به یقین نزدیک شد که این دو با هم مرتبط هستند . اول به نیازمندان روستا سر زدیم ، محمد سالها بود که در اینکار همراهی می‌کرد و همه را به خوبی می‌شناخت ، پای درد و دل پیرزنها و پیرمردها می‌نشست و به همین واسطه کلی ترکی یاد گرفته بود و از من بهتر صحبت میکرد. بعد از ظهر هم رفتیم سر مزار و زیارت اهل قبور، شب روی تراس خانه و در هوای مطبوع اول اردیبشهت ماه نشستیم ... + خب عمه خانم و آقا محمد نمی‌خواهید برید سر اصل مطلب ... عمه در حالیکه با چهره برنده به محمد نگاه می‌کرد گفت : _ نگفتم بهت ... نگفتم که اگه این طیبه س الان از همه چی باخبره ... محمد معذب بود و سر به زیر چیزی نمی‌گفت ... باید کمی تغافل میکردم ، پس بیراهه رفتم و گفتم : + عمه جان اگه محمدم حرفش حرف اون دختر خوشبختی که هست که همکارشه خودش هم میدونه من حرفی ندارم ، این دو سه سال هم خودشون خواستن که پا پیش نگذاریم تا شرایط اونها راه بده ، وگرنه من همین فردا هم آماده ام ، امیر خدا بیامرز هم مخالفتی نداشت همش میگفت محمد اینقدر آقا و فهمیدس که جای نگرانی نمیمونه ... عمه با دلخوری به محمد گفت : _ بیا ... ببین پسر خوب مادرت به چی فکر کرده ؟ خب حرف بزن بزار در جریان باشه ... محمد با صحبت عمه خودش را جمع و جور کرد و گفت : _ نه مادر من بحث نرگس الان نیست . ان شاالله سر فرصت خودش ... صحبت شما در میونه . بعد کمی هیجانی و بلند تر شروع به صحبت کرد : _ شب آخر ماموریت عمه برام ویس گذاشتن و همه چی رو تعریف کردن . گفتن بین شما و آقا سید چی گذشت . راستش اگر به جز عمه کس دیگه ای این حرف رو میزد اصلا برام قابل هضم نبود اما خب اینو کسی برام تعریف کرد که خودمو یه جورایی شاگردش میدونم و بهشون ایمان دارم . به اینجا که رسید اشکهای مرد جوان من از چشم‌های زیبای سبزش سرازیر شد . بدون خجالت از گریه هایش به حرف زدن ادامه داد : _ مامان جان من همه رسیدنهای شما به بابا رو باور دارم . همه نگاه‌های قشنگ بابا رو به شما یادمه ، تو کل سال‌های زندگیمون یکبار قهر و دعوا از شما دو نفر ندیدم . اینقدر عاشقانه زندگی کردید که اصلا برام قابل باور نبود که تو قلب شما چی بوده و چی مونده ... حرفش را قطع کردم : + اشتباه نکن محمدم ، زندگی من و پدرت از بهترین زندگی‌ها بود . ما هر دو برای خوشبخت کردن همدیگه مسابقه گذاشتیم . من رام محبت و مردونگی بابات شدم و یادم رفت روزگار با من چه کرد . ولی متوجه نمیشم و کمی از عمه دلخورم چرا الان این موضوع رو به تو گفتن و ذهنت رو بهم ریختن ؟ به جای محمد عمه جواب داد : _ طیبه جانم گفته بودم بهت که اینبار کنار نمیمونم که باز روزگار شما دو نفر رو بازی بده . باید قدم اول رو خودم بر می‌داشتم . طیبه من تو رو از پسرت برای پسرم خواستگاری کردم ... چشم‌هایم گرد شد ... با نگرانی محمد را نگاه می‌کردم که با چشم‌های خیس از اشک به من زل زده بود . بلند شدم . عصبانی بودم . _ ببخشید عمه جان شما بزرگتر ما هستید . ولی اینکار نباید انجام می‌شد . من اصلا موافق فکر کردن بهش نیستم . چه برسه به مطرح کردن این موضوع به پسرم ... آقا سید خودش زن و زندگی داره . منم حاضر نیستم باعث ناراحتی کسی بشم ... عمه با آرامش گفت : _ بشین و گوش کن به حرفم ؛ من فقط این موضوع رو به محمد گفتم تا فتح باب بشه ... بقیش دیگه به تو و مرتضی مربوطه میخواستم مانعی از این طرف برای تو نباشه . بعد رو کرد به محمد و با تندی گفت : _ محمد یه چیزی بگو تو ... مگه نبینی حالشو ... 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️ محمد با من و من صحبت کرد : _ مادر من ... شما تاج سر منید ... میدونید چقدر دوستتون دارم ... تو این قضیه هم اگه قصه رو نمیدونستم حتما حالم بد میشد ولی حالا که از کل داستان باخبرم چطور میتونم خودخواه باشم . اینم مبارزه با نفس منه دیگه ... خودتون یادم دادید ... میدونید که نفسم به آقا سید بنده ... هرچی دارم بعد از شما و بابا از ایشون دارم . اصلا یه جورایی سید پدر روح و معنویت منه ... مکثی کرد و با لبخند ادامه داد : _ پس من با کلیت ماجرا مخالفتی ندارم . بقیه اش رو هم به خودتون می‌سپارم . اگه خدا خواست و اتفاق افتاد ... مبارکه ... مهدا و هدا با من ... عمه فاطمه هم سریع گفت : _ راحله و بچه هاش هم با من ... لبخندی زدم و به صندلی تکیه دادم . هم اشک شوق داشتم بابت وجود این دو فرشته در زندگیم ... هم اشک حسرت برای اتفاقی که میدانستم که نمی‌شد . + ممنونم از هر دو عزیز ... عمه فاطمه ! خوبی رو در حقم تموم کردید . محمدم ! بهت افتخار میکنم که اینهمه بزرگ هستی ... تو کی اینهمه عاقل شدی آخه ؟؟ بریم بخوابیم ... بهتره همینجا این حرف بمونه ..‌. اگه منو قبول دارید دیگه پیگیری نکنید لطفا ... هر دو عزیزم بعد از صحبت‌ها کلی سبک شده بودند . حال محمدم خیلی بهتر شد و وقت بازگشت از روستا خودش پشت فرمان نشست و از خاطرات ماموریتها برایمان تعریف کرد . در بین خاطراتش قهرمانی بود به نام آقا سید که محمد مریدش بود . بزرگی بود به نام سردار سلیمانی که محمد سربازش بود . و رهبری که مقتدایش بود . من عقب نشسته بودم و کیف می کردم از این همه خاطرات قشنگ ... بین راه گوشی را دستم گرفتم . قصد کردم که بروم پی وی مرتضی ... دیدم پیام گذاشته . _ سلام باید ببینمت... زدم روی عکس پروفایلش با لباس مشکی وسط بین الحرمین تصویر از جلو گرفته شده بود عکسش را زوم کردم . + سلام کی و کجا ؟ ...
💞در حوالیِ نام نازنینت ✨ روزم متبرک می شود ✨و لحظه هایم جان می گیرد ❤️من در پناهِ نگــاه پدرانه ات امیدوار و سرزنده ام....❤️ 😍شکر خدا که شما را دارم😘 ..🌱 https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امروزتون پر از شادی‌های بی‌سبب دلتون گرم از آفتاب امید☀️🔥•• ذهنتون‌ پر از افکار ناب و پاک🧠• قلبتون مملـو از مهربانے🧡☺️••• دستتون سرشار از بخشنـدگی🤝• و آرزوهاتون برآورده🤲🏻🍃•••••• {سلام‌‌صبحتون‌‌بخیر وشادی😍}• ‌‌╆━━━┅═💚═┅┅──┄ •✾‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff