eitaa logo
✨مـــــــــــــــــاج✨ (موکب امام جواد علیه السلام)
551 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
3.8هزار ویدیو
40 فایل
✨اصلا یه جور دیگه‌یی حالم خوب میشه وقتی میفهمم همه‌ش کار خدا بوده :)💞 (مــــــــــــــــــــاج) هیئت فرهنگی مذهبی و موکب امام جواد علیه السلام شهرستان مرودشت لینک ناشناس مون https://harfeto.timefriend.net/17295714423851 ارتباط با ادمین @admin_maj
مشاهده در ایتا
دانلود
✨خداوند با دستان تو، 🌱 دست انسان گرفتاری را گرفته است 💞نازنین ، دستانت نورانی و بوسیدنی است وقتی که دست افتاده ای را میگیری و لبخند را مهمان قلبش می کنی💕 💳 واریز کمک های نقدی جهت تهیه بسته غذایی ایتام و نیازمندان ویژه عید نوروز و ماه مبارک رمضان به شماره کارت به نام هیئت فرهنگی و مذهبی موکب حضرت جواد علیه السلام 6037691990575359 هماهنگی جهت تحویل اقلام خوراکی و ارسال فیش واریزی ۰۹۰۰۱۱۱۷۲۰۷ https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
📘 💠حق الناس در قیامت 🔹امیر مؤمنان علی علیه السلام در مسجد رسول خدا برای مردم سخنرانی می‌کردند از فراز منبر فرمودند: 🔹روز قیامت مردم در دادگاه عدل الهی حاضر می‌شوند، خداوند می‌فرماید: "امروز من در میان شما با عدالت حکم می‌کنم و به هیچ کس در دادگاه من ظلم نمی شود. امروز حق ضعیف را از قوی می‌گیرم. امروز به نفع مظلوم از ظالم دادخواهی می‌کنم (یا از طریق گرفتن کارهای نیک ظالم و قرار دادن آن در پرونده مظلوم و یا با اضافه نمودن گناهان مظلوم به گناهان ظالم) تنها آن دسته از ظالمان امروز نجات می‌یابند که مظلوم از حق خود بگذرد." 📚بحار ج ۷ ص. ۲۶۸ 📌بنابراین پیش از فرا رسیدن آن روز در فکر نجات خودمان باشیم حق کسی در ذمه ی ما نباشد. 🆔https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
✨با تمام شکست ها، دردها، از دست دادن ها، زخم ها، دل مردگی ها، نا امیدی ها و .... 🦋چاره ای نداری جز اینکه بالاخره تصمیم بگیری این روح و روان متلاشی شده رو دوباره ترمیم کنی. وقتی چیزی رو ازت میگیرن، یقین داشته باش که قراره هدیه دیگری رو بهت بدن💞 🌿 اما بشرطی که تو از اونی که از دست داری بگذری. رهاش کنی و مدام به عقب نگاه نکنی.......🌱✨ _____________________💌 https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖋به نام خداوند مهر آفرین ... 📕داستان 🔍 او رفت و من همان پشت دروازه، دلم برایش تنگ شد . کاغذ مچاله شده در دستم بود . رسید هدیه ی مرتضی ... اشکهایم را پاک کردم و رفتم بالا فردا محمد پیغام داد که : _ سلام مامان جان دونستید که آقا سید دیشب رفتن ماموریت ؟ + علیک سلام نور دیده بله مادر ... گفت بهم ... عمه و جمیله هم تماس گرفتن و صحبت کردیم . به عمه که شرمنده بود گفتم : + تنتون سلامت باشه عمه جان هیچ اشکالی نداره ... به امید حق دو سه هفته دیگه که برگشتن کار رو پیش می‌بریم . اما خودم تب داشتم . دائم تلگرام آنلاین میشدم و چک میکردم دو سه بار پیغام داد و از حالش باخبرم کرد . دانستم که نزدیک شهر بوکمال است . محمد برایم گفته بود که آن شهر آبان سال گذشته آزاد شده ولی گویا هنوز داعش شیطنتهایی داشت. آخر شب با هم چت کردیم گفتم مراقب خودت باش _ طیبه جانم ! اگه منو واقعا دوست داری نگران شهادتم نباید باشی . حرف سنگینی بود . دلم میخواست بگویم : خیلی نامردی خیلی بیشعوری با منی که دیشب محرمت شدم از شهادت حرف میزنی ؟ اما باید جوابی میدادم که به او قوت دهد . پس حرف دلم را گفتم : + من همیشه به شهادت تو فکر کردم همه این سالهایی که با محمد و رسول آمدید و رفتید ... _ واقعا !!! با گریه برایش می‌نوشتم . + حتی عکس شهادت تو و بچه ها رو انتخاب کردم . مرتضی شهادت توفیقه و لیاقت میخواد . ان شاءالله نصیب همه آرزومنداش بشه ... به وقتش ... _ راس میگی طیبه اینو فقط میتونم به تو بگم من همیشه دنبال شهادت بودم به خصوص از وقتی که تو رفتی از دنیا سیر بودم . رفتم تفحص شاید قسمتم بشه نشد . اومدم سوریه داعش پارسال تموم شد ولی شهادت نصیب من نشد . نماز شب خوندم . چله گرفتم . به مامان فاطمه گفتم برام دعا کنه ولی نشد که نشد . نمی‌خره منو تازه الان دلیلش رو متوجه شدم . حدس می‌زدم دلیلش چه بوده اما ترجیح دادم سوال کنم . + چی بوده دلیلش ؟ _ دلیلش تو بودی . + وا یعنی چی من بودم ... من به این خوبی ... _ دلیلش تو بودی از این نظر که من تعلقی نداشتم . نه عشقی... نه بچه ای ... نه مال و منالی .... یکی که هیچی نداره پس دل بریدن از دنیاش ارزش نداره . واسه همین به مراد نمی‌رسیدم . حرفهایش برایم گوارا بود مثل تشنه ای که به آب رسیده باشد . _ طیبه دیروز تو جلسه وقتی از حساسیت این ماموریت گفتن فقط تصویر تو جلوی چشمهام بود . سخت بود پذیرفتن این ماموریت اما چیزی هم نبود که بتونم دست بچه ها بسپارم . برای اولین بار دل کندن واقعی رو تجربه کردم . تو هم که آخر شب تکمیلش کردی با اون پیشنهادت 😉 + خوب کردم ... آفرین به من .... 😇😇 الان اگه شهید بشی اجرش دو برابره احتمالا 😂 _ دختر دایی دانای من طیبه ی عاقل من زن مومن من خدا میدونه چقدر خوشحالم که خدا بازم تو رو بهم داد . الان اگه شهید بشم سرم بالاست میگم من از طیبه گذشتم خدایا به عشق خودت ... اشک هایم را پنهان میکردم . باید پیام هایم پر امید بود . + فرمانده ی من ... آخه کجای دنیا فرمانده به خوشگلی تو دیدن با اون قد و بالا و چشم‌های قشنگ 😍 به اون زنهای سوری بگو به تو میرسن چشمهاشونو درویش کننااا... 😏 _ بااااشه ... اصلا همش ماسک و کلاه می‌گذارم.... خوبه حسود خانم 😂😂 + حسودی نیست غیرته 😂 اگه دوستم داری حسابی مراقبت کن . _ طیبه جان یه چیزی میخوام اعتراف کنم . + زود باش ... زود زود ... _ اینو میگم که اگه شهید بشم روم بشه روز قیامت نگات کنم . + وا ... کشتی منو ... بگو ... _ من یه دلبر دیگه هم دارم . ببخش ولی باید میگفتم بهت ... یک لحظه تپش قلب گرفتم . اما تو صدم ثانیه دستش را خواندم . + زهر ماااااررررر مرض _ باور کن راس میگم ... + بله باور میکنم . ای من به فدای اون دلبر شما بشم . من و بچه هام و کل ایل و تبارم به فدای دلبر شما ... اصلا ایشون حضرت دلبر هستن ... _خدایا شکرت که تو این دنیا یکی رو قسمت من کردی که به دلبر من میگه حضرت دلبر ... +دیگه لوسم نکن حالا 😊 ان شاءالله امام زمان نگامون میکنه . ان شاءالله می‌خره و میبره دلبر جان شما ولی به وقتش ... من و تو کلی کار داریم دیگه گروه جهادی... جوون‌ها... کارهای فرهنگی ... پس بگیر بخواب که فردا خواب آلو نباشی گیرت بندازن نامردااا ... 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️ _ باشه شبت بخیر ... + شبت بهشت ... _ ای خدااااا شب بخیر گفتنت هم خاصه ... + معلومه که خاصه شب مرتضای باتقوای من بهشت باشه ان شاءالله ولی فقط یه حوری داشته باشه تو بهشتش اونم طیبه ... خدااااا شاهده مرتضی شهید بشی بری حوری بازی و از اینجور حرفها ، بالاخره که میمیرم ، میام چشم‌های دونه دونشونو در میارم 😏 _ چشم ... چشم ... اصلا من غلط بکنم تو بهشت منتظر میمونم تا بیایی بشی خانوم قصر من ... خوبه ؟ + آره این شد یه چیزی ... حالا که از من دل کندی و رفتی پس حقته تو بهشت تنها بمونی تا برسم خدمتت 😏 همینطوری چت میکردیم که دیگر چشم‌هایم بسته شد ... صبح برای نماز دیدم او دیرتر از من خوابش برده و برایم پیغام گذاشته که زود می‌رود و تا ظهر امکان پیغام ندارد و خواسته بود که نگران نباشم . صبح با درد دست چپ از خواب بیدار شدم . پشت کمرم هم درد میکرد . رفتم دانشگاه ... بعد از تدریس رفتم موسسه بچه ها داخل کلاسها بودند و مربیها مشغول تدریس ... رفتم داخل دفتر و چادرم را درآوردم . بهار ( خانم منشی ) برایم چای آورد . _ استاد جانم ، امروز دو تا جلسه دارید و دو تا مشاوره که یکیش تلفنیه ... + باشه نازنینم ... ممنون ازت مهربون ... _ خواهش میکنم... تا نماز بخونید نهارتونم میارم . + خیر ببینی ... الان میلم نیست ... میگم بهت حالا ... رفتم سرویس و وضو گرفتم سجاده ام را پهن و چادر سفیدم را سر کردم . برای آخرین بار تلگرام و واتساپم را نگاه کردم . آنلاین نشده بود ... رکعت دوم یا سوم بودم که تلفنم زنگ خورد . صدای آهنگش مشخص می‌کرد که تماس تصویری واتساپ است ... سر نماز دلشوره گرفتم ... اشکهایم بی اختیار می‌ریخت چرااا ... در همان چند دقیقه یاد زنهایی افتادم که همسرشان سرباز این مسیر است . خدایا توان آن زنهای صبور را به منم عنایت کن ... سلام نماز را دادم . برای سلامتی امام زمان صلوات فرستادم گوشی را برداشتم . تماس از مرتضی بوده ... تصویری گرفتمش جواب نداد ... تماس صوتی برقرار شد . + مرتضی ... مرتضی ... ...