eitaa logo
مَلاذ ۱۳۵
42 دنبال‌کننده
105 عکس
11 ویدیو
2 فایل
نسخه‌ی وطنیِ تلگرام صرفاً جهت ذخیره کردن اشعار، بریده کتاب، متون و تصاویر ثبت شده 📸📚 آرشیو روایت‌هایی که می‌نویسم🖋 ملاذ؟ ملجاء و پناه ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1agpme9&btn=جا.صحبتی
مشاهده در ایتا
دانلود
🖋برایت گریه‌ خواهم‌کرد...
مَلاذ ۱۳۵
🖋برایت گریه‌ خواهم‌کرد...
برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ پس از این لحظه‌های بی‌امان زخمی خون‌رنگ تو را بعد از عبور دود و آتش، اشک می‌ریزم پس از پیروزی نور حقیقت بر شب نیرنگ گرفتیم این زمان رو به سر دشمن فلاخن را صبوری کن دلم، باید که اکنون سنگ باشی سنگ! غمت را مشت کن بر قلب اهریمن بکوب آن‌سان که دیگر برنخیزد «هایی» از آن طبل مرگآهنگ غمت را نیزه کن پرتاب کن آن‌سان که بی‌وقفه بیندازد پی تاتارها فرسنگ تا فرسنگ تمام ابرها را دانه‌دانه گریه خواهم کرد ولی وقتی گذشتیم از خم این جاده‌ی دلتنگ "اعظم سعادتمند"
من چنان زار بگریم که به باران مانَد... "سعدى"
زمانه بر سر شورست در شب مهتاب... "موقعیت؛ از پنجره‌‌ی قطار به بیابونی که هر ۱ دقیقه یک بار از رعد و برق روشن میشه زل زدیم"
۱۴۰۵/۰۱/۰۶
مَلاذ ۱۳۵
۱۴۰۵/۰۱/۰۶
روی سرت یک خانه شد ویران عروسک خوابیده اینجا مادرت بی‌جان،عروسک یک عمر با لالایی‌اش خوابیده‌ای تو بیدار کن او را بگو: مامان! عروسک گنجشک‌های روزه‌اش از اشک بسیار کردند حتی ابر را گریان،عروسک آهی بکش از عمق قلبت تو یتیمی! آه تو می‌گیرد از او تاوان،عروسک کشتار غنچه کار هر روز و شب اوست فرقی ندارد غزه و ایران،عروسک سنجاق سر،گیسوی پر از پیچ و تابش در قطره های خون شده زندان،عروسک باید به سرمای جهان عادت کنی تو آغوش مادر یافته پایان،عروسک وقت ظهور حضرت مهدی موعود سرباز او هستند یک گردان عروسک "فاطمه فتحعلی"
نصرُ مِن الله و فتح قریب
شراب وصل تو در کامِ جانِ من ازلیست...
روزِ بیست و نهم جنگ، حوالی ساعت ۱۹ همان‌طور که به طرف صحن قدس در حرکتم، صدای شلیک از پشت سر می‌آید. مردم همه به آن سمت ایستاده و آسمان را نگاه می‌کنند. ردِ قرمز پدافند پشت سر هم توی آسمان نمایان می‌شود. با هیجان ایستاده و بالای سرشان را نگاه می‌کنند، عده‌ای فیلم می‌گیرند و عده‌ای الله اکبر می‌گویند. با عارفه بهشان می‌خندیم. می‌گوییم صدای جنگنده و انفجار بعد از فرود آمدن سنگرشکنِ لعنتی روی سر مردم را نشنیده‌اند (که امیدوارم هیچ‌وقت نشنوند) و این‌طور با هیجان به شلیک پدافند نگاه می‌کنند. به خودمان هم می‌خندیم.‌‌ انگار جنگ‌ را از تهران و اصفهان با خودمان آورده‌ایم مشهد. روتینِ صبح این روزهایمان این است. اخبار را چک می‌کنیم که ببینیم کجا را زده و خانواده‌ی من زنده‌اند، یا خانه‌ی عارفه‌ این‌ها حوالی پونک هنوز هست یا نه؟ می‌گوید دانشگاه علم و صنعت را دیشب زده‌اند، می‌گویم دانشجویانش چه کار می‌کنند بعد از جنگ؟ با خنده می‌گوید کاری که احتمالاً ما باید بکنیم. (زبانش لال) خداحافظی می‌کنیم. نمی‌دانیم دیدار بعدی‌مان فروردین‌ماه در تهران است یا می‌ماند به قیامت. "با پیوستِ اندوهِ خداحافظی با عزیزِ قلبم"