eitaa logo
ازطرفِ‌مآلیس.
18 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
در قلبش می‌دانست که دیگر وقتش بود افسانه‌ به واقعیت بپیوندد. -نگهبانان گاهول
مشاهده در ایتا
دانلود
هینامی؛ ندیمه‌ی قصر پادشاهی 》 جمع کردن کثیف کاری شاهزاده‌ی کوچک زمان زیادی می‌برد؛ گرچه هینامی دیگر به آن عادت کرده بود. عرق را از صورت ظریفش پاک کرد و به کارش ادامه داد. دختر هیچوقت خانواده‌ی خود را ندیده بود؛ او از همان ابتدا به عنوان خدمتکار به امپراطوری متروکه فروخته شده بود و از وقتی که چشم در این دنیا باز کرده بود رنج کشیده بود. دامن ساده‌اش را مرتب کرد و به سمت خروجی اتاق شاهزاده حرکت کرد. آن پسرک شیطان صفت هرروز برای اذیت کردن هینامی خراب‌کاری می‌کرد. ظالمانه‌تر این بود که هینامی برای خراب‌کاری‌های شاهزاده شکنجه میشد. وقتی به حیاط بزرگ و دلگیر قصر رسید برای بار چندم نقشه‌ی فرار خود را مرور کرد. او باید در مهمانی سلطنتی امشب می‌گریخت و از شر بدبختی خلاصی پیدا می‌کرد. نقشه‌ای که داشت راحت بود: وقتی از قصر خارج می‌شد به سمت ایستگاه قطار زیرزمینی و قدیمی شهر می‌رفت. با خود فکر می‌کرد می‌تواند کاری پیدا کند و زندگی خود را بگذراند. اما درست همان شب سرنوشتش تغییر کرد؛ وقتی به ایستگاه زیرزمینی و تاریک قطار رسید آن دختر را دید؛ دختری با موهایی به رنگ صورتی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آدرین؛ شاهدخت پادشاهیِ متروکه 》 دختر جوان گردنبند جدیدش را بر گردن انداخت و از همیشه زیباتر شد. دامن بلندش او را همانند تمام شاهزاده‌ها زیبا جلوه می‌داد و از همه مهم‌تر چهره‌ی درخشانش. همه‌ی درباری‌ها می‌گفتند که او از نسل امپراطور متروکه نیست، چرا که آدرین از هر زن و مرد دیگری در قصر زیباتر بود. بعضی‌ها به جای شاهزاده به او عنوان فرشته می‌دادند. چشمان سیاه رنگش آنقدر براق بودند که دل هر پرنسی را می‌بردند؛ همانند همیشه پرنس‌هایی از امپراطوری‌های مختلف برای خواستگاری از آدرین پا پیش گذاشته بودند. آدرین تختش را مرتب کرد و به ندیمه‌اش فرمان داد تا وعده‌ی غذایی‌اش را آماده کنند. وقتی ندیمه رفت آدرین به سراغ آن شیئ رفت. با وجود این همه ثروت و زیبایی ارزشمند‌ترین دارایی آدرین یک کتاب قدیمی بود. کتابی که صفحاتش از فرط فرسودگی کپک زده بودند و بوی نامطبوعی می‌دادند. آدرین هیچ‌وقت نفهمیده بود این کتاب چیست اما از وقتی که پا به این دنیا گذاشته بود و در قصر بزرگ شده بود آن را به عنوان بخشی از قلبش می‌دانست. البته که آدرین هیچ وقت از متن کتاب سر در نیاورده بود؛ اما بعضی از حس‌ها در وجود و خون آدم بودند. به محض ورود خدمتکار آدرین برخواست، اما خدمتکار واقعا همان خدمتکار نبود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ویدار؛ کیف‌قاپ 》 وقتی کیف را از دست مرد بیرون می‌کشد، به سان نور به جلو می‌دود. پاهای برهنه‌اش روی زمین کشیده می‌شوند و چند زخم جدید برمی‌دارند. تمام دار و ندارش آن کیف بود و اجازه نمی‌داد از دستش برود. یک هفته بود که طعم غذا را نچشیده بود و تمام امیدش این بود که بتواند مقداری سکه در آن کیف پیدا کند. وقتی به یک جای امن می‌رسد دستش را میان موهای قهوه‌ای کوتاهش می‌برد و جامه‌ی کهنه‌اش را می‌تکاند. کیف را باز و آن را خالی می‌کند. فقط سه سکه از این همه تلاش به دستش می‌آید. چقدر خسیس! روی زمین زانو می‌زند و همانند همیشه درد شکمش را نادیده می‌گیرد. هر روز از روز قبل وزنش کمتر می‌شود و هرروز از روز قبل نسبت به زندگی ناامید‌تر می‌شود. همان‌جا دراز می‌کشد تا راحت‌تر بمیرد. می‌خواهد موقعی که روحش از آن بدن خارج می‌شود خواب باشد تا دردی حس نکند. البته، او نمی‌داند که سرنوشت قرار است او را از دزدی به چیزی دیگر تبدیل کند. چیزی که دنیا را نابود خواهد کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
لورال؛ ندیمه‌ی آدرین 》 وقتی شاهزاده آدرین دستور می‌دهد خوراکش را آماده کند او از درهای اتاق آدرین به بیرون قصر می‌رود. روی سنگ‌های سفید قصر قدم می‌زند و با دستانش دیوارها را لمس می‌کند. به سمت آشپزخانه‌ی قصر می‌رود و غذای شاهزاده را از آشپزان تحویل می‌گیرد. موقع بازگشت آسمان دلگیرتر است. در امپراطوری متروکه آسمان همیشه این حالت را دارد اما امروز اوضاع متفاوت است. درست زمانی که لورال می‌خواهد وارد اتاق آدرین شود دستانی قوی او را محکم می‌گیرند. فورا صورتش را به سمت شخص برمی‌گرداند اما فرد متقابل لورال را به پشت اتاق هل می‌دهد و از در ورودی دور می‌کند. لورال که شوکه شده است دهانش را باز می‌کند اما وقتی با دختر رو به رو می‌شود دهانش را می‌بنند. دختری قد بلند با خرقه‌ای سیاه که موهای صورتی رنگش از زیر کلاه خرقه پیدا هستند. دختر چاقویی را روی گردن لورال می‌گذارد و می‌گوید:<حواست باشه، اگه جیغ و داد کنی، کشتنت فقط یک لحظه زمانمو می‌بره.> بدن لورال از ترس می‌لرزد. دختر چاقو به دست می‌گوید:<با شاهزاده کار دارم... والبته با تو> سرمایی ترسناک به بدن لورال هجوم می‌آورد. لورال می‌گوید:<ولی شما نمیتونین با شاهزاده ملاقات کنید، فقط امپراطور و ملکه حق این کارو..> دختر وسط حرف او می‌پرد و می‌گوید:<در واقع من حق هر کاریو دارم، منتظر باش که باید همراه شاهزادت با من بیای> و به سمت اتاق آدرین می‌رود. لورال نمی‌توانست حتی حدس بزند که چه سرنوشتی در انتظار او بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رامونا و نورا؛ کارگران دوقلوی راه‌آهن 》 زمانی که خورشید دیگر در آسمان نیست کار آن‌ها شروع می‌شود. به سمت راه‌آهن می‌رفتند تا همه چیز را بررسی کنند. باید مردم را زیر نظر می‌گرفتند تا شورشی پیش نیاید. وقتی لباس‌های سیاهشان را بر تن کردند دست در دست هم وارد تونل‌های زیرزمینی شدند. موهای سیاهشان همرنگ جامه‌هایشان بود و آن‌هارا هم رنگ دیوارهای تونل زیرزمینی می‌کرد. آن‌ها روی صندلی نشستند و مردم را زیر نظر گرفتند. رامونا و نورا همیشه به این فکر می‌کردند که چرا امپراطوری انقدر روی شورش حساس بود، اما بعد از مدتی که کارشان در راه‌آهن زیرزمینی آغاز شده بود متوجه شده بودند که افراد زیادی در کشور مخالف حکومت بودند. تا الان دوقلوها ۸ شورش را گزارش داده بودند و بابتش پول زیادی دریافت کرده بودند؛ گرچه کافی نبود، اما حداقل یک خانه داشتند. در واقع آن‌ها فقط برای پول باعث مرگ آدم‌های زیادی شده بودند. همچنان که دوقلوها روی نیمکت‌های زیرزمینی منتظر یک حرکت مشکوک بودند ناگهان مردی به سمتشان آمد و گفت:<یه دختر عجیب غریب اونجا کارتون داره، بهم گفت صداتون کنم> رامونا و نورا به هم نگاه کردند و شانه بالا انداختند. به سمتی که مرد گفته بود رفتند و سرنوشتشان آغاز شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مدیا؛ سرباز و همراه سولی 》 دختری سنگ چهره به سولی خیره می‌شود. چشمانش به بی احساسی یک گرگ هستند و زخم‌های روی صورتش نشان از درگیری‌های زیادی است که در زندگی‌اش داشته و دارد. در دستانش شمشیری تیز و خونین وجود دارد که بارها جان انسان‌های زیادی را گرفته. او از ابتدا این چنین نبود؛ در ابتدا دختری معصوم و زیبا بود که به گل و گیاه بسیار علاقه‌مند بود. اما بعد، با شروع شورش‌ها و از بین رفتن امپراطوری سایه او خانواده‌اش را از دست داد و تنها کسی که توانست نجاتش دهد پدر سولی بود. آن مرد او را بزرگ کرد و مهارت‌های رزمی را به آموخت؛ برای امروز. برای قیامی که قرار بود انجام شود و امروز دقیقا همان روز بود. برگزیده‌ها انتخاب شده بودند و برای همه چیز برنامه‌ریزی شده بود. صورت بی روح مدیا بعد از سال‌ها لبخندی زد و به همراه سولی به دنبال برگزیده‌ها رفتند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا