eitaa logo
ازطرفِ‌مآلیس.
18 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
در قلبش می‌دانست که دیگر وقتش بود افسانه‌ به واقعیت بپیوندد. -نگهبانان گاهول
مشاهده در ایتا
دانلود
‌《 قصر امپراطوری 》 سرباز گفت:<بانوی من، شاهزاده هم اونجا بود. بین شورشی‌ها> ملکه دارک به سرباز نگاه کرد و چشمان بی احساسش را رو به او خیره نگاه داشت. گفت:<همشون رو دستگیر کن. و به اون بچه هم پیغام برسون تا جای جدیدشون رو بهمون بگه> سرباز تعظیم کرد و گفت:<بله بانوی من!> هنگامی که سرباز از اقامت‌گاه ملکه خارج می‌شد دارک لبخندی زد. پیش خود فکر کرد که وقتی آدرین را دستگیر کردند چگونه او را شکنجه کند، چگونه بدنش را تکه تکه کند و کنار بقیه‌ی شورشی‌ها بیندازد. دارک با هیچکس شوخی نداشت، حتی با آدرین.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جنگلی کنار کلبه‌ی دوقلوها 》 یک روز از آن آتش‌سوزی گذشته بود و اعضای گروه محتاطانه رفتار می‌کردند. وقتی دالدرک آشی که هینامی و لورال درست کرده بودند را خورد از کلبه خارج شد و به سمت جنگل رفت. کلبه‌ی دوقلوها کنار جنگل ساخته شده بود و دور از شهر بود. دالدرک جامه‌ای به رنگ قهوه‌ای به تن کرده بود و برای احتیاط تیر و کمانی به کمرش وصل کرده بود. وقتی وارد جنگل شد از حجم زیاد زیبایی شوک‌زده شد. به درخت‌ها خیره ماند و هیچ حرکتی نکرد. جنگل پر از درخت‌هایی به رنگ سبز تیره بود و گل‌هایی زیبا کنارشان رشد کرده بودند. روی زمین برگ‌های زیادی بود و البته رد پای حیوانات. آنجا یک مکان کاملا بکر بود. چند قدم راه رفت و با دستانش درختان را نوازش کرد. او در جنگل پیش می‌رفت که صدایی شنید؛ خش خش قدم زدن. مرد جوان پشت درختی پنهان شد و سمتی که از آن صدا می‌آمد را نگاه کرد. پشت برگ‌های آن طرف جنگل یک آدم دیگر بود، لباسی سیاه به تن داشت، قدش تقریبا نصف دالدرک بود و در دستانش کاغذ و قلمی بود. او در حال نوشتن بود. دالدرک او را شناخت. مالیس بود. افکاری شوم به ذهن دالدرک هجوم آوردند. یعنی ممکن بود او خائن باشد؟ برای چه مقدار سکه می‌خواست محل سکونت آن‌ها را لو بدهد؟ دالدرک تیر و کمانش را برداشت و به سمت او رفت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در کلبه 》 سیلوانا گفت:<تا کِی قراره اینجا بمونیم؟ شورش رسما شکست خورده> همه‌ی افراد داخل کلبه مشغول کاری بودند. سولی گفت:<کی گفته شورش شکست خورده؟ فقط یکی بهش گند زده، همین> ویدار با حالتی ترسناک حرف سولی را تکمیل کرد:<یکی از ما!> رامونا و نورا همزمان گفتند:<کار ما دوتا نیست، خودتون می‌دونین درسته؟> همه به آن‌دو نگاه کردند. آدرین گفت:<به نظرِ من هیچ جاسوسی وجود نداره، اصلا چرا باید کسی همچین کاری بکنه؟> سولی گفت:<شاهزاده خانوم، تو هنوز آدما رو نشناختی، اونا برای یه مقدار پول هر کاری ازشون برمیاد> بعد از حرف‌هایشان سولی سبدی برداشت و به سمت جنگل رفت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در جنگل 》 دالدرک گفت:<اونجا داری چه غلطی میکنی؟> مالیس فورا به سمت صدا برگشت. وحشت‌زده شده بود. گفت:<چی؟ منظورت... منظورت چیه؟ جنگله دیگه، توقع داری چه کاری انجام بدم> دالدرک تیر و کمانش را به سمت پسرک گرفته بود و چهره‌ای خشمگین داشت. گفت:<جاسوس تو بودی؟ تو مکان ایستگاه رو لو دادی؟ از همون اولم مشکوک بودی> مالیس پوزخندی زد:<کاملا داری اشتباه می‌کنی، شاید خائن خودتی و داری به من تهمت میزنی؟> شعله‌ی خشم در قلب دالدرک بیشتر شد و گفت:<خفه شو!> به سمت مآلیس رفت و تیری را از کمان رها کرد. تیر با سرعتی زیاد به سمت پسرک رفت و کنار او به درخت برخورد کرد. مالیس وحشت‌زده شده بود. گفت:<هی داری چیکار می‌کنی؟ من کاری نکردم، سوتفاهمه> دالدرک جلوتر رفت و تیر کمانش را زمین انداخت. چاقویی کوچک را از جیب لباسش درآورد و به سمت پسر گرفت. گفت:<باید بهم ثابت کنی که اشتباه می‌کنم> مآلیس از زمین بلند شد و کمی به عقب رفت:<نمیدونم چجوری ثابت کنم، خودت باید عقلت برسه> دالدرک او را به دیوار کوباند و چاقو را بلند کرد:<تو بودی که باعث شدی ایستگاه آتیش بگیره و همه چی نابود بشه، تو آرزوی منو نابود کردی> چاقو محکم در دستانش بود. دالدرک خواست تا با تمام قدرت چاقو را به سمت قلب پسر بکوباند اما همان لحظه سولی فریاد زد:<ولش کن!!> به سمت آن‌ها دوید و گفت:<اون داشت برای من اون نامه رو می‌نوشت. بهش گفتم رفتار همه رو زیر نظر بگیره و بهم بگه> دالدرک مالیس را رها کرد و پسرک روی زمین افتاد، با قیافه‌ای آزرده به آن دو نگاه کرد و به سوی کلبه دوید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک ماه بعد؛ در کلبه 》 یک ماه بود که در آن کلبه مانده بودند. گروه تمام تلاششان را کرده بودند تا خراب‌کاری‌هایی جدید انجام دهند. از طرفی امپراطوری برای لو دادن مکان آن‌ها جایزه‌ی زیادی گذاشته بود؛ و البته برای پیدا کردن شاهزاده. آدرین در یکی از اتاق‌های کلبه داشت مطالعه می‌کرد. کتابخون کتاب‌های زیادی را آنجا انبار کرده و به اتاق بوی زندگی تزریق کرده بود. کتابی که در دست آدرین بود یک رمان عاشقانه میان یک شاهزاده و سرباز بود. گونه‌های آدرین با مطالعه‌ی آن کتاب سرخ می‌شدند و لبخندی خجالت‌زده به لبانش می‌آوردند. وقتی به بخش هیجان‌انگیز داستان رسید شخصی در اتاق را زد. <اجازه هست بیام داخل؟> آدرین کتاب را زمین گذاشت و گفت:<راحت باش> دالدرک وارد اتاق شد و به سمت کتاب‌ها رفت. او گفت:<یه کتاب درمورد مهارت‌های رزمی میخوام> آدرین گفت:<فکر می‌کنی همچین کتابی اینجا پیدا بشه؟> دالدرک شانه بالا انداخت. مرد جوان داشت کتاب‌ها را ورق میزد و عناوینشان را می‌خواند که کتابی قدیمی توجهش را جلب کرد. برق از سرش پریده بود. گفت:<این... این کتاب مال کیه؟ چجوری اینجاست؟> آدرین لبخند زد و گفت:<اون مال منه؛ هیچوقت از متنش سر در نیاوردم ولی وسیله‌ایه که همیشه پیشم بوده و علاقه‌ی خاصی بهش دارم> دهان دالدرک از تعجب باز مانده بود. قطره اشکی از چشمانش پایین ریخت. گفت:<این.. این کتاب.. به زبان امپراطوری سایه‌ست. میراثی که فقط برای خانواده‌ی سلطنتیه. تو.. تو چجوری اون رو داری؟ تو کی هستی؟> آدرین متعجب از رفتار دالدرک، کوشید کتاب را از دستانش بیرون بکشد، اما دالدرک قوی بود و کتاب را محکم گرفته بود. آدرین گفت:<هِی، اون مال منه. از وقتی یادمه داشتمش و دوستش دارم. حق نداری از من بدزدیش!> دالدرک گفت:<ولی این میراث منه، میراث من و .... میراث خواهرم> چشمانشان به هم خیره ماند. سکوت میانشان حاکم بود تا اینکه آدرین گفت:<منظورت از این حرف چیه؟> دالدرک گفت:<من پسر امپراطور و ملکه‌ی پادشاهیِ قبلیم، و فقط یک نفر هست که این کتاب دستش بود. خواهرم اون موقع نوزاد بود و مادرم کتاب رو توی گهواره‌ی اون گذاشت. همه توی آتش سوزی قصر کشته شدن، مگر اینکه...> همچنان سکوت. قطره اشکی از چشمان آدرین پایین افتاد و او با بغض گفت:<یعنی داری میگی که..> هر دو به یک چیز فکر می‌کردند. آدرین به خاطراتش فکر کرد، اینکه هیچوقت شبیه پدر و مادرش نبود، اینکه همیشه در قلبش از امپراطوری متروکه تنفر داشت. همان لحظه بود که دیوار پنهانی فرو ریخت و حقیقت آشکار شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قصر امپراطوری 》 سرباز گفت:<بانوی من! مکانشون رو پیدا کردیم. جاسوسمون بالاخره تونست بهمون اطلاع بده که اونا کجان> کلاغی که روی دستان ملکه دارک نشسته بود پر زد و از پنجره‌ی قصر خارج شد. ملکه با لحنی خوفناک گفت:<بالاخره تونستی یه کاری انجام بدی. برین و همشون رو بیارین. بیارینشون به اتاق شکنجه.> سرباز به او تعظیم کرد و از اقامتگاه دارک خارج شد. ملکه لبخندی زد؛ لبخندی شیطانی که بوی مرگ می‌داد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا