《 یک ماه بعد؛ در کلبه 》
یک ماه بود که در آن کلبه مانده بودند. گروه تمام تلاششان را کرده بودند تا خرابکاریهایی جدید انجام دهند. از طرفی امپراطوری برای لو دادن مکان آنها جایزهی زیادی گذاشته بود؛ و البته برای پیدا کردن شاهزاده. آدرین در یکی از اتاقهای کلبه داشت مطالعه میکرد. کتابخون کتابهای زیادی را آنجا انبار کرده و به اتاق بوی زندگی تزریق کرده بود. کتابی که در دست آدرین بود یک رمان عاشقانه میان یک شاهزاده و سرباز بود. گونههای آدرین با مطالعهی آن کتاب سرخ میشدند و لبخندی خجالتزده به لبانش میآوردند. وقتی به بخش هیجانانگیز داستان رسید شخصی در اتاق را زد. <اجازه هست بیام داخل؟> آدرین کتاب را زمین گذاشت و گفت:<راحت باش> دالدرک وارد اتاق شد و به سمت کتابها رفت. او گفت:<یه کتاب درمورد مهارتهای رزمی میخوام> آدرین گفت:<فکر میکنی همچین کتابی اینجا پیدا بشه؟> دالدرک شانه بالا انداخت. مرد جوان داشت کتابها را ورق میزد و عناوینشان را میخواند که کتابی قدیمی توجهش را جلب کرد. برق از سرش پریده بود. گفت:<این... این کتاب مال کیه؟ چجوری اینجاست؟> آدرین لبخند زد و گفت:<اون مال منه؛ هیچوقت از متنش سر در نیاوردم ولی وسیلهایه که همیشه پیشم بوده و علاقهی خاصی بهش دارم> دهان دالدرک از تعجب باز مانده بود. قطره اشکی از چشمانش پایین ریخت. گفت:<این.. این کتاب.. به زبان امپراطوری سایهست. میراثی که فقط برای خانوادهی سلطنتیه. تو.. تو چجوری اون رو داری؟ تو کی هستی؟> آدرین متعجب از رفتار دالدرک، کوشید کتاب را از دستانش بیرون بکشد، اما دالدرک قوی بود و کتاب را محکم گرفته بود. آدرین گفت:<هِی، اون مال منه. از وقتی یادمه داشتمش و دوستش دارم. حق نداری از من بدزدیش!> دالدرک گفت:<ولی این میراث منه، میراث من و .... میراث خواهرم> چشمانشان به هم خیره ماند. سکوت میانشان حاکم بود تا اینکه آدرین گفت:<منظورت از این حرف چیه؟> دالدرک گفت:<من پسر امپراطور و ملکهی پادشاهیِ قبلیم، و فقط یک نفر هست که این کتاب دستش بود. خواهرم اون موقع نوزاد بود و مادرم کتاب رو توی گهوارهی اون گذاشت. همه توی آتش سوزی قصر کشته شدن، مگر اینکه...> همچنان سکوت. قطره اشکی از چشمان آدرین پایین افتاد و او با بغض گفت:<یعنی داری میگی که..> هر دو به یک چیز فکر میکردند. آدرین به خاطراتش فکر کرد، اینکه هیچوقت شبیه پدر و مادرش نبود، اینکه همیشه در قلبش از امپراطوری متروکه تنفر داشت. همان لحظه بود که دیوار پنهانی فرو ریخت و حقیقت آشکار شد.
《 قصر امپراطوری 》
سرباز گفت:<بانوی من! مکانشون رو پیدا کردیم. جاسوسمون بالاخره تونست بهمون اطلاع بده که اونا کجان> کلاغی که روی دستان ملکه دارک نشسته بود پر زد و از پنجرهی قصر خارج شد. ملکه با لحنی خوفناک گفت:<بالاخره تونستی یه کاری انجام بدی. برین و همشون رو بیارین. بیارینشون به اتاق شکنجه.> سرباز به او تعظیم کرد و از اقامتگاه دارک خارج شد. ملکه لبخندی زد؛ لبخندی شیطانی که بوی مرگ میداد.
《 در کلبه 》
مدیا گفت:<یعنی شما دوتا خواهر برادرین؟> همهی گروه در حیرت به سر میبردند و لورال اشک میریخت. او سالها با آدرین زندگی کرده بود و میدانست که آن دختر هیچ وقت به اندازهی الان شاد نبوده است. دالدرک گفت:<آره. اون همون خواهرمه که فکر میکردم مرده، و الان در کنارمه> لبخندی میزند و آدرین را در آغوش میگیرد. سولی میگوید:<جالبه، واقعا جالبه> و لبخندی دلفریب میزند. در میان اعضای گروه فقط مالیس و ویدار روی مبل نشستهاند و مثل بقیه واکنش خاصی به قضیه نشان نمیدهند. ایگدراسیل میگوید:<برای من این قضیه مهم نیست، باید بفهمیم که نقشهی بعدیمون چیه> مالیس با طعنه میگوید:<قراره یه خواهر برادر جدید کشف کنیم عزیزم> و دالدرک و آدرین با چهرهای سرشار از نفرت موقت به او نگاه میکنند. سولی میگوید:<نقشهی یه خرابکاری جدید رو چیدم، و البته جمع کردن ارتش برای...> صدایی مهیب مانع صحبت کردن سولی میشود. همه سرشان را به سمت بیرون کلبه برمیگردانند. و ناگهان صدای بم و قدرتمندی فریاد میزند:<دیگه وقتشه تسلیم بشید>
《 کُنام 》
سیلوانا فریاد زد:<خودشونن، اونا پیدامون کردن> همهی گروه بلند شدند و سلاحهایشان را از غلاف کشیدند. سولی فریاد زد:<فقط از خودتون دفاع کنید و بعدش تنها کاری که باید بکنین فراره> دالدرک تیر و کمانش را آماده کرد و دو تیر به سمت سربازها پرتاب شد. آدرین دستان لورال را گرفت و دالدرک همانند سپری انسانی از آن دو مراقبت کرد. هینامی، کتابخون، مالیس، ویدار و دوقلوها چاقوهایشان رو بیرون کشیدند و سعی کردند از خود دفاع کنند. مدیا هم کنار سولی به مبارزه پرداخت. اما سیلوانا برای اولین بار در زندگیش قدرتش را کنترل کرد؛ چشمان و موهایش تعییر رنگ دادند و انرژیای قدرتمند از درونش آزاد شد. ناگهان صدای غرش اژدها به گوش رسید. مالیس گفت:<داری چیکار میکنی؟> سیلوانا فریاد زد:<دارم اونارو احضار میکنم؛ اژدهایان رو> به خاطر فشار زیادی که به خود آورده بود بدنش ضعیف شده بود. اما نزدیک بودن اژدهایان را حس میکرد. ناگهان ایگدراسیل شمشیرش را از غلاف کشید و به سیلوانا حمله کرد. مالیس فریاد زد:<داری چیکار میکنی؟> اما هیچکس نتوانست مانع شود و شمشیر ایگدراسیل در قلب سیلوانا فرو رفت. همه به سیلوانا خیره شده بودند؛ تن بی جان دختر روی زمین افتاد و خون همه جا را فرا گرفت. در همان حال بود که بقیهی ارتش سربازان وارد کلبه شدند.
《 زندان متروکه 》
باریکهای از نور وارد اتاق شد و آنها توان بیدار شدن را یافتند. صدای جیرجیر باز شدن در بود که آنها را بیدار کرد؛ با تنهایی ضعیف و بسته شده به دیوار اتاقِ زندان. سولی چشمانش را باز کرد و متوجه شد که با زنجیر به دیوار بسته شده است. یک دستبند هم به دستانش بسته شده بود. سولی حس کرد که بقیهی گروه هم بیدار شدند و حالشان خوب نیست. صدایی زنانه و قوی گفت:<بیدار شین> سولی رو به زن نگاه کرد و فورا او را شناخت؛ ایگدراسیل. سولی سعی کرد از قدرتش استفاده کند اما ناموفق بود. ایگدراسیل گفت:<تلاش نکن از قدرتت استفاده کنی. دستبندی که به دستت وصل شده باعث میشه نتونی از قدرتت استفاده کنی> سولی با نفرت فریاد میزند:<تو جاسوس بودی؟ عوضی! ما بهت اعتماد داشتیم.> ایگدراسیل میگوید:<مشکل آدما همینه، الکی به همه اعتماد میکنن. چطور تونستی به منی که سرباز این امپراطوریم اعتماد کنی؟> سولی پوزخند میزند؛ حس میکند دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده. صدای ضعیف کتابخون میآید که میگوید:<سیل چی؟ اون حالش خوبه؟> ایگدراسل گفت:<متاسفم عزيزم، مجبور شدم خلاصش کنم> با این حرف سولی وحشیانه زجه میزند:<عوضی کثافت، میکشمت> ایگدراسل لبخند میزند و دوباره در زندان را میبندد.
《 زندان متروکه 》
وقتی ملکه دارک وارد میشود، همهی آن شورشیان گوشهای، افسرده و زخمی و زنجیر شده نشستهاند. در کنار ملکه دارک، آدرین هم با چشمانی اشکآلود وارد زندان میشود. با ورود او دالدرک فریاد میزند:<حالت خوبه؟ خوبی؟> آدرین میخواهد به طرف او برود که دارک جلویش را میگیرد. میگوید:<بشین سر جات و سمتشون نرو> آدرین مدام اشک میریزد. دارک میگوید:<شما بچههای آشغال به چه جرعتی میخواین حکومت من رو از بین ببرید؟ مگر به خوابتون ببینید> مالیس همانند همیشه با طعنه میگوید:<بعضیا برامون خواب نذاشتن که بتونیم خوابشو ببینیم> دارک نگاهی وحشتناک به او میاندازد و شمشیرش را از غلاف بیرون میکشد. به ایگدراسیل نگاه میکند و ایگ با ضربهای آدرین را روی زانوانش میاندازد. دارک شمشیر را روی گردن او میگذارد و لبخند میزند:<همتون فهمیدید درسته؟ این دخترِ من نیست. در واقعا شاهزادهی قبلیه. اما وقتی بدن بی جون یه نوزاد رو میبینید طبیعتا نجاتش میدید. من هم نجاتش دادم و بهش لطف کردم، اما اون قدر ندونست و به شما پیوست> دالدرک فریاد میزند:<لطفا، لطفا ولش کن. من رو بکش ولی اون رو رها کن> به خاطر مبارزهای که با سربازان داشت پیراهنش پاره شده و جز شلواری کهنه، لباسی بر تن ندارد. دارک خندهکنان میگوید:<خیلی مسخرست. ولی خب... از اونجایی که مهربونم به یه شرطی خواهر جونت رو ول میکنم>