《 قصر امپراطوری 》
سرباز گفت:<بانوی من! مکانشون رو پیدا کردیم. جاسوسمون بالاخره تونست بهمون اطلاع بده که اونا کجان> کلاغی که روی دستان ملکه دارک نشسته بود پر زد و از پنجرهی قصر خارج شد. ملکه با لحنی خوفناک گفت:<بالاخره تونستی یه کاری انجام بدی. برین و همشون رو بیارین. بیارینشون به اتاق شکنجه.> سرباز به او تعظیم کرد و از اقامتگاه دارک خارج شد. ملکه لبخندی زد؛ لبخندی شیطانی که بوی مرگ میداد.
《 در کلبه 》
مدیا گفت:<یعنی شما دوتا خواهر برادرین؟> همهی گروه در حیرت به سر میبردند و لورال اشک میریخت. او سالها با آدرین زندگی کرده بود و میدانست که آن دختر هیچ وقت به اندازهی الان شاد نبوده است. دالدرک گفت:<آره. اون همون خواهرمه که فکر میکردم مرده، و الان در کنارمه> لبخندی میزند و آدرین را در آغوش میگیرد. سولی میگوید:<جالبه، واقعا جالبه> و لبخندی دلفریب میزند. در میان اعضای گروه فقط مالیس و ویدار روی مبل نشستهاند و مثل بقیه واکنش خاصی به قضیه نشان نمیدهند. ایگدراسیل میگوید:<برای من این قضیه مهم نیست، باید بفهمیم که نقشهی بعدیمون چیه> مالیس با طعنه میگوید:<قراره یه خواهر برادر جدید کشف کنیم عزیزم> و دالدرک و آدرین با چهرهای سرشار از نفرت موقت به او نگاه میکنند. سولی میگوید:<نقشهی یه خرابکاری جدید رو چیدم، و البته جمع کردن ارتش برای...> صدایی مهیب مانع صحبت کردن سولی میشود. همه سرشان را به سمت بیرون کلبه برمیگردانند. و ناگهان صدای بم و قدرتمندی فریاد میزند:<دیگه وقتشه تسلیم بشید>
《 کُنام 》
سیلوانا فریاد زد:<خودشونن، اونا پیدامون کردن> همهی گروه بلند شدند و سلاحهایشان را از غلاف کشیدند. سولی فریاد زد:<فقط از خودتون دفاع کنید و بعدش تنها کاری که باید بکنین فراره> دالدرک تیر و کمانش را آماده کرد و دو تیر به سمت سربازها پرتاب شد. آدرین دستان لورال را گرفت و دالدرک همانند سپری انسانی از آن دو مراقبت کرد. هینامی، کتابخون، مالیس، ویدار و دوقلوها چاقوهایشان رو بیرون کشیدند و سعی کردند از خود دفاع کنند. مدیا هم کنار سولی به مبارزه پرداخت. اما سیلوانا برای اولین بار در زندگیش قدرتش را کنترل کرد؛ چشمان و موهایش تعییر رنگ دادند و انرژیای قدرتمند از درونش آزاد شد. ناگهان صدای غرش اژدها به گوش رسید. مالیس گفت:<داری چیکار میکنی؟> سیلوانا فریاد زد:<دارم اونارو احضار میکنم؛ اژدهایان رو> به خاطر فشار زیادی که به خود آورده بود بدنش ضعیف شده بود. اما نزدیک بودن اژدهایان را حس میکرد. ناگهان ایگدراسیل شمشیرش را از غلاف کشید و به سیلوانا حمله کرد. مالیس فریاد زد:<داری چیکار میکنی؟> اما هیچکس نتوانست مانع شود و شمشیر ایگدراسیل در قلب سیلوانا فرو رفت. همه به سیلوانا خیره شده بودند؛ تن بی جان دختر روی زمین افتاد و خون همه جا را فرا گرفت. در همان حال بود که بقیهی ارتش سربازان وارد کلبه شدند.
《 زندان متروکه 》
باریکهای از نور وارد اتاق شد و آنها توان بیدار شدن را یافتند. صدای جیرجیر باز شدن در بود که آنها را بیدار کرد؛ با تنهایی ضعیف و بسته شده به دیوار اتاقِ زندان. سولی چشمانش را باز کرد و متوجه شد که با زنجیر به دیوار بسته شده است. یک دستبند هم به دستانش بسته شده بود. سولی حس کرد که بقیهی گروه هم بیدار شدند و حالشان خوب نیست. صدایی زنانه و قوی گفت:<بیدار شین> سولی رو به زن نگاه کرد و فورا او را شناخت؛ ایگدراسیل. سولی سعی کرد از قدرتش استفاده کند اما ناموفق بود. ایگدراسیل گفت:<تلاش نکن از قدرتت استفاده کنی. دستبندی که به دستت وصل شده باعث میشه نتونی از قدرتت استفاده کنی> سولی با نفرت فریاد میزند:<تو جاسوس بودی؟ عوضی! ما بهت اعتماد داشتیم.> ایگدراسیل میگوید:<مشکل آدما همینه، الکی به همه اعتماد میکنن. چطور تونستی به منی که سرباز این امپراطوریم اعتماد کنی؟> سولی پوزخند میزند؛ حس میکند دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده. صدای ضعیف کتابخون میآید که میگوید:<سیل چی؟ اون حالش خوبه؟> ایگدراسل گفت:<متاسفم عزيزم، مجبور شدم خلاصش کنم> با این حرف سولی وحشیانه زجه میزند:<عوضی کثافت، میکشمت> ایگدراسل لبخند میزند و دوباره در زندان را میبندد.
《 زندان متروکه 》
وقتی ملکه دارک وارد میشود، همهی آن شورشیان گوشهای، افسرده و زخمی و زنجیر شده نشستهاند. در کنار ملکه دارک، آدرین هم با چشمانی اشکآلود وارد زندان میشود. با ورود او دالدرک فریاد میزند:<حالت خوبه؟ خوبی؟> آدرین میخواهد به طرف او برود که دارک جلویش را میگیرد. میگوید:<بشین سر جات و سمتشون نرو> آدرین مدام اشک میریزد. دارک میگوید:<شما بچههای آشغال به چه جرعتی میخواین حکومت من رو از بین ببرید؟ مگر به خوابتون ببینید> مالیس همانند همیشه با طعنه میگوید:<بعضیا برامون خواب نذاشتن که بتونیم خوابشو ببینیم> دارک نگاهی وحشتناک به او میاندازد و شمشیرش را از غلاف بیرون میکشد. به ایگدراسیل نگاه میکند و ایگ با ضربهای آدرین را روی زانوانش میاندازد. دارک شمشیر را روی گردن او میگذارد و لبخند میزند:<همتون فهمیدید درسته؟ این دخترِ من نیست. در واقعا شاهزادهی قبلیه. اما وقتی بدن بی جون یه نوزاد رو میبینید طبیعتا نجاتش میدید. من هم نجاتش دادم و بهش لطف کردم، اما اون قدر ندونست و به شما پیوست> دالدرک فریاد میزند:<لطفا، لطفا ولش کن. من رو بکش ولی اون رو رها کن> به خاطر مبارزهای که با سربازان داشت پیراهنش پاره شده و جز شلواری کهنه، لباسی بر تن ندارد. دارک خندهکنان میگوید:<خیلی مسخرست. ولی خب... از اونجایی که مهربونم به یه شرطی خواهر جونت رو ول میکنم>
《 زندان متروکه 》
وقتی سربازان زنجیرهای دالدرک را آزاد میکنند او هیچ حدسی از افکار وحشتناک ملکه ندارد. بقیهی سربازان، بقیهی گروه را گوشهی زندان نگه میدارند. دارک شمشیرش را روی گلوی آدرین نگه داشته است و دالدرک چهرهای عصبی و آزرده دارد، تنها فرد مهم در این دنیا خواهرش است. دارک میگوید:<اگه میخوای خواهرتو نجات بدی، اون رو بکش، اون پسر رو، به خاطر بی ادبیای که اون بچه بهم کرد فقط لیاقتش مرگه> مالیس که به گوشهای زنجیر شده است شوکه میشود:<من.. منو میگین؟> دارک لبخندی میزند و اشارهای میکند. سربازان مالیس را آزاد میکنند و جلوی دالدرک میاندازند. مالیس با ترس میگوید:<تو که نمیخوای منو بکشی درسته؟> دالدرک به همه چیز فکر میکند؛ به خواهرش که شمشیری روی گلویش است و در آستانهی مرگ به سر میبرد، به آرزوهایی که برای احیای امپراطوری سایه دارد و به پسری که قرار است قربانیش کند. او مجبور است؛ بعضی مواقع برای اهدافی بزرگ، چیزهایی کوچک قربانی میشوند. وقتی دارک میگوید:<بکشش!> او نهایت خشمش را فعال میکند و به سمت مالیس میرود. ابتدا با ضربهای او را به زمین پرتاب میکند و به صورتش مشت میزند. آدرین فریاد میزند:<این کارو نکن!> و اشک میریزد. اما دالدرک دیگر به چیزی توجه نمیکند. فقط و فقط نجات جان خواهرش مهم است. دستانش را روی گلوی او مشت میکند و فشار میدهد. مالیس زیر وزن دالدرک تقلا میکند تا نجات پیدا کند. سعی میکند فریاد بزند اما قدرتش را ندارد. قدرت مبارزه را هم ندارد. فقط و فقط آمادهی مرگ است. از چشمانش اشک میریزد و دیگر بی حرکت میشود. در لحطهی پایانی عمرش به این فکر میکند که زندگی ناعادلانه است، به این فکر میکند که سرنوشت بعضی از افراد فقط غم است و در نهایت وقتی صدای شکستن استخوانهای گلویش در زندان تاریک و سیاه شنیده میشود، او دیگر حرکت نمیکند. دیگر نفس نمیکشد، و دیگر فکر نمیکند؛ به هیچ چیز.