eitaa logo
ازطرفِ‌مآلیس.
18 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
در قلبش می‌دانست که دیگر وقتش بود افسانه‌ به واقعیت بپیوندد. -نگهبانان گاهول
مشاهده در ایتا
دانلود
زندان متروکه 》 باریکه‌ای از نور وارد اتاق شد و آن‌ها توان بیدار شدن را یافتند. صدای جیرجیر باز شدن در بود که آن‌ها را بیدار کرد؛ با تن‌هایی ضعیف و بسته شده به دیوار اتاقِ زندان. سولی چشمانش را باز کرد و متوجه شد که با زنجیر به دیوار بسته شده است. یک دستبند هم به دستانش بسته شده بود. سولی حس کرد که بقیه‌ی گروه هم بیدار شدند و حالشان خوب نیست. صدایی زنانه و قوی گفت:<بیدار شین> سولی رو به زن نگاه کرد و فورا او را شناخت؛ ایگدراسیل. سولی سعی کرد از قدرتش استفاده کند اما ناموفق بود. ایگدراسیل گفت:<تلاش نکن از قدرتت استفاده کنی. دستبندی که به دستت وصل شده باعث میشه نتونی از قدرتت استفاده کنی> سولی با نفرت فریاد می‌زند:<تو جاسوس بودی؟ عوضی! ما بهت اعتماد داشتیم.> ایگدراسیل می‌گوید:<مشکل آدما همینه، الکی به همه اعتماد می‌کنن. چطور تونستی به منی که سرباز این امپراطوریم اعتماد کنی؟> سولی پوزخند می‌زند؛ حس می‌کند دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده. صدای ضعیف کتابخون می‌آید که می‌گوید:<سیل چی؟ اون حالش خوبه؟> ایگدراسل گفت:<متاسفم عزيزم، مجبور شدم خلاصش کنم> با این حرف سولی وحشیانه زجه می‌زند:<عوضی کثافت، می‌کشمت> ایگدراسل لبخند می‌زند و دوباره در زندان را می‌بندد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زندان متروکه 》 وقتی ملکه دارک وارد می‌شود، همه‌ی آن شورشیان گوشه‌ای، افسرده و زخمی و زنجیر شده نشسته‌اند. در کنار ملکه دارک، آدرین هم با چشمانی اشک‌آلود وارد زندان می‌شود. با ورود او دالدرک فریاد می‌زند:<حالت خوبه؟ خوبی؟> آدرین می‌خواهد به طرف او برود که دارک جلویش را می‌گیرد. می‌گوید:<بشین سر جات و سمتشون نرو> آدرین مدام اشک می‌ریزد. دارک می‌گوید:<شما بچه‌های آشغال به چه جرعتی می‌خواین حکومت من رو از بین ببرید؟ مگر به خوابتون ببینید> مالیس همانند همیشه با طعنه می‌گوید:<بعضیا برامون خواب نذاشتن که بتونیم خوابشو ببینیم> دارک نگاهی وحشتناک به او می‌اندازد و شمشیرش را از غلاف بیرون می‌کشد. به ایگدراسیل نگاه می‌کند و ایگ با ضربه‌ای آدرین را روی زانوانش می‌اندازد. دارک شمشیر را روی گردن او می‌گذارد و لبخند می‌زند:<همتون فهمیدید درسته؟ این دخترِ من نیست. در واقعا شاهزاده‌ی قبلیه. اما وقتی بدن بی جون یه نوزاد رو می‌بینید طبیعتا نجاتش میدید. من هم نجاتش دادم و بهش لطف کردم، اما اون قدر ندونست و به شما پیوست> دالدرک فریاد می‌زند:<لطفا، لطفا ولش کن. من رو بکش ولی اون رو رها کن> به خاطر مبارزه‌ای که با سربازان داشت پیراهنش پاره شده و جز شلواری کهنه، لباسی بر تن ندارد. دارک خنده‌کنان می‌گوید:<خیلی مسخرست. ولی خب... از اونجایی که مهربونم به یه شرطی خواهر جونت رو ول می‌کنم>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زندان متروکه 》 وقتی سربازان زنجیرهای دالدرک را آزاد می‌کنند او هیچ حدسی از افکار وحشتناک ملکه ندارد. بقیه‌ی سربازان، بقیه‌ی گروه را گوشه‌ی زندان نگه می‌دارند. دارک شمشیرش را روی گلوی آدرین نگه داشته است و دالدرک چهره‌ای عصبی و آزرده دارد، تنها فرد مهم در این دنیا خواهرش است. دارک می‌گوید:<اگه میخوای خواهرتو نجات بدی، اون رو بکش، اون پسر رو، به خاطر بی ادبی‌ای که اون بچه بهم کرد فقط لیاقتش مرگه> مالیس که به گوشه‌ای زنجیر شده است شوکه می‌شود:<من.. منو میگین؟> دارک لبخندی می‌زند و اشاره‌ای می‌کند. سربازان مالیس را آزاد می‌کنند و جلوی دالدرک می‌اندازند. مالیس با ترس می‌گوید:<تو که نمیخوای منو بکشی درسته؟> دالدرک به همه چیز فکر می‌کند؛ به خواهرش که شمشیری روی گلویش است و در آستانه‌ی مرگ به سر می‌برد، به آرزوهایی که برای احیای امپراطوری سایه دارد و به پسری که قرار است قربانیش کند. او مجبور است؛ بعضی مواقع برای اهدافی بزرگ، چیزهایی کوچک قربانی می‌شوند. وقتی دارک می‌گوید:<بکشش!> او نهایت خشمش را فعال می‌کند و به سمت مالیس می‌رود. ابتدا با ضربه‌ای او را به زمین پرتاب می‌کند و به صورتش مشت می‌زند. آدرین فریاد می‌زند:<این کارو نکن!> و اشک می‌ریزد. اما دالدرک دیگر به چیزی توجه نمی‌کند. فقط و فقط نجات جان خواهرش مهم است. دستانش را روی گلوی او مشت می‌کند و فشار می‌دهد. مالیس زیر وزن دالدرک تقلا می‌کند تا نجات پیدا کند. سعی می‌کند فریاد بزند اما قدرتش را ندارد. قدرت مبارزه را هم ندارد. فقط و فقط آماده‌ی مرگ است. از چشمانش اشک می‌ریزد و دیگر بی حرکت می‌شود. در لحطه‌ی پایانی عمرش به این فکر می‌کند که زندگی ناعادلانه است، به این فکر می‌کند که سرنوشت بعضی از افراد فقط غم است و در نهایت وقتی صدای شکستن استخوان‌های گلویش در زندان تاریک و سیاه شنیده می‌شود، او دیگر حرکت نمی‌کند. دیگر نفس ‌نمی‌کشد، و دیگر فکر نمی‌کند؛ به هیچ چیز.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زندان متروکه 》 وقتی آفتاب صبحگاهی طلوع می‌کند، باریکه‌ای از نور از میان نرده‌های پنجره‌ی اتاق زندان می‌گذرد و آنجا را کمی روشن می‌کند. افرادی آنجا هستند که روحشان را از دست داده‌اند؛ تصمیمی گرفتند که باعث شد دیگر چیزی خوش حس نکنند. در ابتدا سیزده نفر بودند، به دنبال آزادی. اما حالا، حالا که خورشید قلبشان غروب کرده و تاریکی در آن پرسه می‌زند، دیگر سیلوانا نیست. دیگر مآلیس نیست. دیگر ایگدراسیل نیست چون به آن‌ها خیانت کرد. و حتی آدرین هم نیست، چون مجبور شد برای زنده ماندن به خدمت ملکه و پادشاه، پدر و مادر تقلبی‌اش در بیاید. حالا نه نفر مانده بودند؛ نه نفری که چهره‌هایی رنگ پریده و بی روح داشتند. حتی مهربان‌ترین آن‌ها، کتابخون هم دیگر قلبش به سنگ تبدیل شده بود. شورششان نابود شده بود و رویاهایشان تخریب. اما مگر این نبود که وقتی در قلبت آرزویی داری هیچ وقت از یاد نمی‌رود؟ مگر این نبود که وقتی با عشق رویاهایت را محقق سازی، هیچوقت با شکست زمین نخواهی خورد؟ قلب آن‌ها تاریک شده بود، دوستانشان را از دست داده بودند، طعم خیانت را چشیده بودند، حتی خورشید قلبشان هم غروب کرده بود. اما فردایی وجود داشت؛ فردایی که قرار بود نورانی باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیم به همه‌ی کسانی که شرکت کردید.💙 داستان پشت سر همه و باید از اول بخونید. شخصیتتون توی دستان پخش شده و لطفا همه‌ش رو بخونید. همون طور که می‌دونید نمیشد حجمش بیشتر از این باشه وگرنه هیجان، غافلگیری، ارتباطات، فضاسازی و .... بهتر میشد. می‌دونم قشنگ نشد ولی امیدوارم خوشتون بیاد. و لطفا حتما نظرتون رو داخل ناشناس ایستگاه ۳۴ بهم بگید.