eitaa logo
ازطرفِ‌مآلیس.
18 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
در قلبش می‌دانست که دیگر وقتش بود افسانه‌ به واقعیت بپیوندد. -نگهبانان گاهول
مشاهده در ایتا
دانلود
ایگدراسیل؛ فرمانده‌ی امپراطوری متروکه 》 در پادگان امپراطوری همیشه جنازه‌ی انسان‌ها یافت میشد. آدم‌هایی که به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، فقط و فقط به جرم فقر کشته شده بودند. ایگدراسیل همیشه در حال قدم زدن مجبور به له کردن جنازه‌ها بود، به خاطر همین همیشه کف کفش‌هایش خونی رنگ بودند. او که زنی قوی و جسور بود، با هیکل قوی و شمشیر تیزش صدها بار مردم بی گناه را کشته بود. اما همیشه در قلبش حفره‌ای تو خالی را حس می‌کرد، حفره‌ای که هربار با کشتن انسان‌ها بزرگ‌تر میشد. وقتی در خانواده‌ی فرمانده‌ی ارشد امپراطوری به دنیا آمده باشید، سرنوشتی جز کشتن آدم‌ها نصیبتان نخواهد شد؛ مگر آنکه خود سرنوشت را تغییر دهید. امشب او قرار بود یک انسان دیگر را بکشد؛ مردی جوان که به جرم شورش دستگیر شده بود. وقتی ایگدراسیل به بالاسر بدن زخمی پسر رسید ته قلبش دوباره آن حفره را حس کرد. بدجور عذابش می‌داد. آن مرد فقط به جرم آزادی به این وضع دچار شده بود. با این حال زن نمی‌توانست یک نفر دیگر را بکشد، بنابراین درست زمانی که کسی آن اطراف پرسه نمی‌زد، مرد جوان را آزاد کرد. او می‌دانست که با این عمل چشمانش رو از دست خواهد داد، یا حتی جانش را.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سیلوانا؛ رام کننده‌ی اژدها 》 غرش بلند اژدها سکوت شب را شکست. سیلوانا که وحشت کرده بود به دیوار تکیه داد و چهره‌اش را در هم کشید. چشمان آبی رنگش به اژدهای رمیده خیره شده بودند. اژدها که به هیچ عنوان قابل کنترل نبود از پوزه‌ی پر از فلسش آتشی شدیدا داغ را بیرون می‌داد. بدنِ سبز رنگ اژدها در تضاد با چشمان زرد رنگش باعث می‌شد وحشتی به دل سیلوانا رخنه کند. سیلوانا شنلش را محکم‌تر چسبید و سعی کرد تمرکز کند. وقتی کارآموز کنترل اژدها باشید خطر مرگ هر لحظه در کمین است و ممکن است به عینی خاکستر شوید. اما این دفعه فرق داشت؛ ناگهان سیلوانا قدرتی بی نهایت در قلبش حس کرد؛ چشمانش شفاف شدند و موهای قهوه‌ای رنگش زیر کلاه شنل، رنگ خود را به سفید تغییر دادند. دستان سیلوانا رو به اژدها دراز شدند و انرژی‌ای به رنگ سرخ از آن ساطع شد. انرژی سرخ رنگ در عرض چند ثانیه به اژدهای وحشی رسید و او را ساکت کرد. اژدها روی زمین دراز کشید و پوزه‌اش را که حالا بسته شده بود به خاک چسباند. این دومین بار بود که سیلوانا توانسته بود از قدرتش استفاده کند. رام کنندگان اژدهایان خیلی کمیاب بودند و همه به خدمت امپراطوری در می‌آمدند. اولین باری که سیلوانا قدرت را در وجودش حس کرد زمانی بود که اژدهایی سرگردان به مادرش حمله کرده و او را کشته بود. او نمی‌توانست خشمش را کنترل کند و وقتی موج انرژی در درونش فعال شد اژدها دیگر نفس نمی‌کشید. او که روی نیمکت درب و داغانی و نشسته بود، با خود فکر کرد چه سرنوشتی در انتظارش است. هیچوقت فکر نمی‌کرد روزی مجبور شود به خاطر قدرت نهانی که در وجود داشت رام کننده‌ی اژداهایان شود؛ اژدهایانی که بزرگترین خطر برای امپراطوری متروکه بودند و هرروز دست کم چهار نفر از سربازان امپراطوری به دست آنان کشته می‌شدند. بعضی ها می‌گفتند اژدهایان در واقع همان روح اهالی امپراطوریِ پیشین سایه بودند. به هر حال برای سیلوانا فرق نمی‌کرد چه سرنوشتی در انتظار اوست؛ چون نمی‌توانست با آن مقابله کند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هینامی؛ ندیمه‌ی قصر پادشاهی 》 جمع کردن کثیف کاری شاهزاده‌ی کوچک زمان زیادی می‌برد؛ گرچه هینامی دیگر به آن عادت کرده بود. عرق را از صورت ظریفش پاک کرد و به کارش ادامه داد. دختر هیچوقت خانواده‌ی خود را ندیده بود؛ او از همان ابتدا به عنوان خدمتکار به امپراطوری متروکه فروخته شده بود و از وقتی که چشم در این دنیا باز کرده بود رنج کشیده بود. دامن ساده‌اش را مرتب کرد و به سمت خروجی اتاق شاهزاده حرکت کرد. آن پسرک شیطان صفت هرروز برای اذیت کردن هینامی خراب‌کاری می‌کرد. ظالمانه‌تر این بود که هینامی برای خراب‌کاری‌های شاهزاده شکنجه میشد. وقتی به حیاط بزرگ و دلگیر قصر رسید برای بار چندم نقشه‌ی فرار خود را مرور کرد. او باید در مهمانی سلطنتی امشب می‌گریخت و از شر بدبختی خلاصی پیدا می‌کرد. نقشه‌ای که داشت راحت بود: وقتی از قصر خارج می‌شد به سمت ایستگاه قطار زیرزمینی و قدیمی شهر می‌رفت. با خود فکر می‌کرد می‌تواند کاری پیدا کند و زندگی خود را بگذراند. اما درست همان شب سرنوشتش تغییر کرد؛ وقتی به ایستگاه زیرزمینی و تاریک قطار رسید آن دختر را دید؛ دختری با موهایی به رنگ صورتی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آدرین؛ شاهدخت پادشاهیِ متروکه 》 دختر جوان گردنبند جدیدش را بر گردن انداخت و از همیشه زیباتر شد. دامن بلندش او را همانند تمام شاهزاده‌ها زیبا جلوه می‌داد و از همه مهم‌تر چهره‌ی درخشانش. همه‌ی درباری‌ها می‌گفتند که او از نسل امپراطور متروکه نیست، چرا که آدرین از هر زن و مرد دیگری در قصر زیباتر بود. بعضی‌ها به جای شاهزاده به او عنوان فرشته می‌دادند. چشمان سیاه رنگش آنقدر براق بودند که دل هر پرنسی را می‌بردند؛ همانند همیشه پرنس‌هایی از امپراطوری‌های مختلف برای خواستگاری از آدرین پا پیش گذاشته بودند. آدرین تختش را مرتب کرد و به ندیمه‌اش فرمان داد تا وعده‌ی غذایی‌اش را آماده کنند. وقتی ندیمه رفت آدرین به سراغ آن شیئ رفت. با وجود این همه ثروت و زیبایی ارزشمند‌ترین دارایی آدرین یک کتاب قدیمی بود. کتابی که صفحاتش از فرط فرسودگی کپک زده بودند و بوی نامطبوعی می‌دادند. آدرین هیچ‌وقت نفهمیده بود این کتاب چیست اما از وقتی که پا به این دنیا گذاشته بود و در قصر بزرگ شده بود آن را به عنوان بخشی از قلبش می‌دانست. البته که آدرین هیچ وقت از متن کتاب سر در نیاورده بود؛ اما بعضی از حس‌ها در وجود و خون آدم بودند. به محض ورود خدمتکار آدرین برخواست، اما خدمتکار واقعا همان خدمتکار نبود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ویدار؛ کیف‌قاپ 》 وقتی کیف را از دست مرد بیرون می‌کشد، به سان نور به جلو می‌دود. پاهای برهنه‌اش روی زمین کشیده می‌شوند و چند زخم جدید برمی‌دارند. تمام دار و ندارش آن کیف بود و اجازه نمی‌داد از دستش برود. یک هفته بود که طعم غذا را نچشیده بود و تمام امیدش این بود که بتواند مقداری سکه در آن کیف پیدا کند. وقتی به یک جای امن می‌رسد دستش را میان موهای قهوه‌ای کوتاهش می‌برد و جامه‌ی کهنه‌اش را می‌تکاند. کیف را باز و آن را خالی می‌کند. فقط سه سکه از این همه تلاش به دستش می‌آید. چقدر خسیس! روی زمین زانو می‌زند و همانند همیشه درد شکمش را نادیده می‌گیرد. هر روز از روز قبل وزنش کمتر می‌شود و هرروز از روز قبل نسبت به زندگی ناامید‌تر می‌شود. همان‌جا دراز می‌کشد تا راحت‌تر بمیرد. می‌خواهد موقعی که روحش از آن بدن خارج می‌شود خواب باشد تا دردی حس نکند. البته، او نمی‌داند که سرنوشت قرار است او را از دزدی به چیزی دیگر تبدیل کند. چیزی که دنیا را نابود خواهد کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
لورال؛ ندیمه‌ی آدرین 》 وقتی شاهزاده آدرین دستور می‌دهد خوراکش را آماده کند او از درهای اتاق آدرین به بیرون قصر می‌رود. روی سنگ‌های سفید قصر قدم می‌زند و با دستانش دیوارها را لمس می‌کند. به سمت آشپزخانه‌ی قصر می‌رود و غذای شاهزاده را از آشپزان تحویل می‌گیرد. موقع بازگشت آسمان دلگیرتر است. در امپراطوری متروکه آسمان همیشه این حالت را دارد اما امروز اوضاع متفاوت است. درست زمانی که لورال می‌خواهد وارد اتاق آدرین شود دستانی قوی او را محکم می‌گیرند. فورا صورتش را به سمت شخص برمی‌گرداند اما فرد متقابل لورال را به پشت اتاق هل می‌دهد و از در ورودی دور می‌کند. لورال که شوکه شده است دهانش را باز می‌کند اما وقتی با دختر رو به رو می‌شود دهانش را می‌بنند. دختری قد بلند با خرقه‌ای سیاه که موهای صورتی رنگش از زیر کلاه خرقه پیدا هستند. دختر چاقویی را روی گردن لورال می‌گذارد و می‌گوید:<حواست باشه، اگه جیغ و داد کنی، کشتنت فقط یک لحظه زمانمو می‌بره.> بدن لورال از ترس می‌لرزد. دختر چاقو به دست می‌گوید:<با شاهزاده کار دارم... والبته با تو> سرمایی ترسناک به بدن لورال هجوم می‌آورد. لورال می‌گوید:<ولی شما نمیتونین با شاهزاده ملاقات کنید، فقط امپراطور و ملکه حق این کارو..> دختر وسط حرف او می‌پرد و می‌گوید:<در واقع من حق هر کاریو دارم، منتظر باش که باید همراه شاهزادت با من بیای> و به سمت اتاق آدرین می‌رود. لورال نمی‌توانست حتی حدس بزند که چه سرنوشتی در انتظار او بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا