eitaa logo
روزمـــ🫂ــــرگی هــای دخــــ🌷ــــتـــر شمـــ🍳ـــالی
180 دنبال‌کننده
328 عکس
474 ویدیو
1 فایل
به روزمرگی های دختر شمالی خوش آمدید🙏 ما دو خواهریم که اینجا🤔 از ترشی گرفته تا غذا هایی که تا حالا اسمشو هم نشنیدی یادت. می دیم💬 تولد کانال: 11فروردین 1405♡ لینک کانال 👇 https://eitaa.com/joinchat/2908358167C509f84bc9b کپی راضی نیستم ❌ (:💒:
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺گلناز🌺 بعد برای آقا هم درست کردم و گذاشتم کنار دستش تا یواش یواش بخوره شیوا ظرفا هاشو به من پس نداد و گفت : همینجا باشه نباید با بقیه ی ظرف ها قاطی بشه گفتم : خانم اشکالی نداره یک جا آب باشه من می شورم آقا گفت : گلنار جون خانم مریضه خوب گوش کن ببین چی میگم ظرف ها ی خانم باید جدا باشه . تو زیاد نباید بهشون نزدیک بشی ممکنه بیماری واگیر داشته باشه می فهمی چی میگم ؟ گفتم : بله آقا حواسم هست فهمیدم حالا من از اون سفر خوشم اومده بود با آفتابی که از شیشه به صورتم می خورد و حرکت یکنواخت ماشین سرم کج شد و مدت زیادی خوابیدم و با ترمز ناگهانی اون بیدار شدم آقا می خواست بنزین بزنه توی یک شهر دیگه بودیم ولی دیگه برفی در کار نبود همه جا سبز خرم و بوی بهار میومد به عقب نگاه کردم خانم بالش رو گذاشته بود زیر سرشو رفته بود زیر پتو حرکتی نمی کرد یکم جلو تر آقا کنار یک رود خونه زیبا نگه داشت تا ناهار بخوریم اما خانم پیاده نشد آقا گفت : بیا پایین قربونت برم یک هوایی بخوری کسی اینجا نیست گفت : نه به درد سرش نمی ارزه مردم فضول هستن من خوبم از همین جا همه چیز رو می ببینم آقا هم نشست روی صندلی عقب کنار اون و من غذا مو بر داشتم و بردم کنار رود خونه ونشستم روی یک سنگ و همین طور که به رد شدن آب نگاه می کردم رفتم توی رویا دختر شاه پریون رسید به یک رود خونه روی یک سنگ نشست تا پاهاشو می خواست بزار توی آب پسر پادشاه یک مرتبه از روی یک شاخه ی درخت پرید پایین دختر شاه پریون که نمی خواست شناخته بشه پا گذاشت به فرار پسر پادشاه دنبالش کرد و اونو گرفت و گفت : وای تو چقدر زیبایی تا حالا این طرفا تو رو ندیدم تازه به دیار ما اومدی ؟دختر شاه پریون با اینکه به پدرش قول داده بود غیب نشه مجبور شد خودشو ناپدید کنه پسر پادشاه هراسون شد به هر طرف گشت تا اون دختر رو که یک دل نه صد دل عاشقش شده رو پیدا کنه دختر شاه پریون همین طور که غیب بود می دید که اون پسر بیقرار به دنبال اون می گرده گلنار گلنار ؟ بیا بابا می خوایم بریم و دوباره راه افتادیم نزدیک غروب آفتاب رسیدیم به یک روستا توی دامنه ی کوه ولی آقا نگه نداشت و به راهش ادامه داد از جاهایی میرفت که اصلا جاده نبود بالاخره خیلی دور تر از اون روستا روی یک بلندی ایستاد و برگشت و به شیوا گفت :تو همینجا بشین منو و گلناز میریم تا بخاری رو روشن کنیم و اگر خوب تمیز نکرده باشن اونجا رو مرتب کنیم نمی دونم پیغامم به سلیمان رسیده یا نه بزار اول من برم بعد میام دنبالت گفت : نه من اینجا تنها نمی مونم شاید یکی ماشین رو دیده باشه بیاد سراغون منم میام می تونم بهتون کمک کنم حالم خوبه آقا یک فانوس از صندوق عقب برداشت و روشن کرد درای ماشین رو بست و هر سه تایی در حالیکه من فقط رادیویی که امیر حسام بهم داده بود همراهم می بردم رفتیم بالا خورشید کم کم رفت پشت کوه و آسمون رو زرد رنگ کرده بود اما ما درست جلوی پامون رو نمی دیدیم راه طولانی بود و شیوا قدرت نداشت مدام تلو می خورد و بالاخره آقا فانوس رو داد دست منو و اونو بغل کرد و روی دست با خودش برد شیوا چثه ی لاغری داشت و به نظر میومد وزن زیادی نداره دستهاشو دور گردن آقا حلقه کرد و در حالیکه خُلق من از اون شال سیاه تنگ شده بود اون هنوز از زیر اون بیرون نمی اومد بالای تپه که رسیدیم توی سرازیری بعدی یک کلبه بود نزدیک که شدیم خونه ای کوچک دیدم که دیوار های کاهکلی داشت با دوتا پنجره آقا ‌شیوا رو گذاشت زمین چند تا نفس عمیق کشید و در حالیکه نفس نفس می زد با کلید درو باز کرد و فانوس رو از دست من گرفت و وارد شد وگفت : خدا رو شکر تمیزه پس سلیمان همه چیز رو آماده کرده خیلی خوب شد خیلی ... گلنار چوب بیار بزاریم توی بخاری اما من وحشت کرده بودم یعنی ما باید اینجا زندگی کنیم ؟ توی یک اتاق ؟به این کوچکی نمی فهمیدم در واقع حالا متوجه شده بودم منظور آقا از یک جای خیلی دور یعنی چی... دوباره گفت : گلنار خانم چرا وایسادی چوب کنار کلبه اس بیار وقتی بخاری رو روشن کرد .. گفت : اینجا امنه من میرم سلیمان رو برای کمک بیارم تا اثاث رو بیاریم بالا زود بر می گردم شیوا جان حالت خوبه بیا بشین کنار بخاری ... و به من گفت : مراقب خانم باش من زود میام حالا من و شیوا بودیم و اتاق کوچکی روی یک تپه با یک فانوس و یک گلیم و یک بخاری ویک اجاق و مقدار ی ظرف گوشه ی اتاق همه ی چیزی بود که توی اون کلبه وجود داشت و زنی که هنوز با شال سیاه روبروی من نشسته بود بغض کردم خدایا منو چیکار کردی؟ ادامه دارد... 🌸ارسال مطالبِ کانال فقط با لینک کانال مجاز هستش☺️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فردا اگه اعضا زیاد بشه فایل کاملشو میفرستم🥹 منظورم قصه
186.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر جا خواستی تصویر رو نگه دار بهت می‌گه واقعا حق با کیسه😂 🤣
شبتون بخیر ☺️🌔 یه روتین داشته باشیم وبعد بخوابیم🌸 من عاشق این کتابم چون داخل حرم امام رضا(ع) یکی از خادم ها بهم هدیه داد🌝☺️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
22.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لذت تماشــا🥰 چای دبش تو کلبه همراه با پشــــت زیک(حلواکنجدی)