«به وقت دلتنگی…»
گاهی لازم است تمام هیاهوی جهان را پشت سر بگذاری،
کمی سکوت کنی و نگاهت را به نقطهای بدوزی که زمین به آسمان گره خورده است.
آنجا که چراغهایش، فانوسِ راهِ گمگشتگان است و نامش، آرامشِ دلهای بیقرار.
شاید در این لحظههای خلوت، بهتر بتوانی صدای قلبت را بشنوی که بیاختیار زمزمه میکند:
«من که جز تو پناهی ندارم…»
فراموش نکن؛
هر چقدر هم مسیر پر پیچوخم باشد، همیشه بابِ قبلهای هست که با آغوش باز منتظر توست.
کافیست دلت را روانه کنی، همانجا که عشق، رنگِ ابدیت دارد.
https://eitaa.com/malja_mediam
«دروازهای از جنسِ هیچ»(۱)
پیرمردی در گوشهی کتابخانهای قدیمی زندگی میکرد که تمامِ قفسههایش پر از دفترچههایی با جلد سیاه بود.
او هر روز صبح، شالگردنِ پشمیاش را دور گردن میپیچید و راهیِ کوچهی باد میشد؛
همانجایی که مردم برای خریدِ «آرزو» صف میکشیدند.
اما پیرمرد آرزو نمیخرید.
او به دنبالِ هیچ میگشت.
او معتقد بود وقتی کسی تمامِ دنیا را میدود و در نهایت به هیچ میرسد، تازه در آن لحظه است که لایههای واقعیت ترک میخورد
«دروازه ای از جنسِ هیچ»(۲)
یک روز، وقتی دوباره از دویدنِ بیفایده خسته شده بود و روی نیمکتِ چوبیِ همیشگیاش نشسته بود، دید که کلماتِ روی دیوارِ روبرویش –همان جملهی معروفِ «ما هیچ، ما نگاه»– شروع کردند به ذوب شدن. حروفِ «هـ»، «ی»، «چ» مثل جوهرِ سیاه روی سنگفرشهای خیابان چکیدند.
او بلند شد و با احتیاط قدم به میانِ این سیاهیِ جاری گذاشت. ناگهان صحنه تغییر کرد: تمامِ خیابانها و آدمهایی که با عجله به سمتِ اهدافِ دوردستشان میدویدند، محو شدند. پیرمرد خودش را در دشتِ بیانتهایی یافت که نه آفتاب داشت و نه ماه؛ فقط نوری ملایم از جنسِ سکوت فضا را پر کرده بود.
او متوجه شد که این «هیچ»، آن پوچیِ ترسناکی نبود که مردم از آن حرف میزدند. اینجا، جایی بود که تمامِ «بایدها» و «نبایدها» تمام میشد
آنقدر در پیِ دنیایِ بیحاصل دویدیم که فراموش کردیم گاهی زیباترین مقصد، همین لحظهای است که دیگر نمیدوی و به تماشایِ سکوتِ جهان نشستهای🥀🌱
کپی بشدت ممنون❌
هم از عکس هم بیو🥺
#پروفایل
#انگیزشی
#زمینه
https://eitaa.com/joinchat/324863690C8c15ba3672
دخترا داستان امشب و فردا شب درباره ی این متن و تصویر هست🥺💕
امیدوارم لذت ببرید🙃🌱
امشب رفتم تجمع بخاطر همون دیر شد دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید😘🙂