آنقدر در پیِ دنیایِ بیحاصل دویدیم که فراموش کردیم گاهی زیباترین مقصد، همین لحظهای است که دیگر نمیدوی و به تماشایِ سکوتِ جهان نشستهای🥀🌱
کپی بشدت ممنون❌
هم از عکس هم بیو🥺
#پروفایل
#انگیزشی
#زمینه
https://eitaa.com/joinchat/324863690C8c15ba3672
دخترا داستان امشب و فردا شب درباره ی این متن و تصویر هست🥺💕
امیدوارم لذت ببرید🙃🌱
امشب رفتم تجمع بخاطر همون دیر شد دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید😘🙂
سلام دختراااا😁🎀
ببخشید دیگه من الان بلند شدم💕
عذر میخوام دیگه خوابم برد🙃🙄
با نرگس دوستم تا ۴ بیدار بودیم😉
سلام به همه ی خوشگلایی که جدید به جمعمون اضافه شدن🥺🎀
خیلی خوش اومدید به خونه ی خودتون🥺🥲
«دروازه ای از جنسِ هیچ»(۳/۴)
او در مرکزِ این بینهایت، تکهای از گذشتهاش را دید؛
همان کودکی که سالها پیش در جستجوی پروانهای در یک باغِ سرسبز گم شده بود. آن کودک، در حالِ دویدن نبود؛
او داشت با همان «هیچ» بازی میکرد، طوری که انگار گرانبهاترین هدیهی جهان است.
پیرمرد لبخندی زد. فهمید که تمامِ آن دویدنهای طولانیاش در دنیای واقعی، برای رسیدن به همین یک لحظه بوده است: لحظهای که میفهمی «هیچچیز» بیرون از تو نیست که بخواهی به آن برسی، بلکه تو همان «هیچ» هستی که در عینِ خالی بودن، همهچیز را در خود دارد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، دوباره روی همان نیمکتِ قدیمی بود. کاغذِ کوچکی در دستش بود که روی آن به خطِ خودش نوشته شده بود:
«آنقدر دویدم تا فهمیدم مقصد، همان جایی است که دیگر برای رسیدن نمیدوم.»
او به شهر برگشت، اما دیگر کسی نبود که برای رسیدن به «هیچ» بدود؛ او حالا کسی بود که به «همهچیز» رسیده بود.