«دروازه ای از جنسِ هیچ»(۳/۴)
او در مرکزِ این بینهایت، تکهای از گذشتهاش را دید؛
همان کودکی که سالها پیش در جستجوی پروانهای در یک باغِ سرسبز گم شده بود. آن کودک، در حالِ دویدن نبود؛
او داشت با همان «هیچ» بازی میکرد، طوری که انگار گرانبهاترین هدیهی جهان است.
پیرمرد لبخندی زد. فهمید که تمامِ آن دویدنهای طولانیاش در دنیای واقعی، برای رسیدن به همین یک لحظه بوده است: لحظهای که میفهمی «هیچچیز» بیرون از تو نیست که بخواهی به آن برسی، بلکه تو همان «هیچ» هستی که در عینِ خالی بودن، همهچیز را در خود دارد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، دوباره روی همان نیمکتِ قدیمی بود. کاغذِ کوچکی در دستش بود که روی آن به خطِ خودش نوشته شده بود:
«آنقدر دویدم تا فهمیدم مقصد، همان جایی است که دیگر برای رسیدن نمیدوم.»
او به شهر برگشت، اما دیگر کسی نبود که برای رسیدن به «هیچ» بدود؛ او حالا کسی بود که به «همهچیز» رسیده بود.
تنهایی این اردک در دریای پر تلاطم زندگی تو رو یاد چی میندازه✨🥀
گاهی فقط باید ایستاد حتی در این تنهایی، نفسی تازه کرد و باور داشت که این راه، مقصدش چیزی جز آرامش نیست؛
بگذار غبار دنیا کنار برود:)
#انگیزشی
https://eitaa.com/joinchat/324863690C8c15ba3672
خب دخترای گل🎀✨
امروز روضه داشتیم و البته بیشتر رو به دورهمی بود😁😃
خلاصه براتون تصاویری اماده کردم🙂😃
قبلش دیشب و ببینیم
بریم ببینیم باهم 👇✨
بریم ناشناسا🎀✨
۱.امروز کتابخونه بودم یک کتاب خریدیم باورم نمیشه یک کتاب ۴۰۰ 🥴🥴
+
یا الللههه😳
کتاب واقعا گرون شده من خودم دیگه پناه بردم به طاقچه😂