عطرِ ماندگارِ جادویِ سفید (۳)
دفترچه را با دستانی لرزان باز کرد. صفحات قدیمی و کمی زرد شده بودند.
در صفحهی آخر، که انگار تازه نوشته شده بود، با همان خطِ منحنی و زیبای مادر، نوشته شده بود:
“رها جان، اگر روزی دیدی که دنیای تو کمی تاریک شد، یادت باشد که خورشید همیشه پشت ابرها منتظر است.
من در عطر گلها، در صدای باد و در هر بار که تو لبخند میزنی، هستم.
من هرگز نمیروم، من فقط تغییر شکل میدهم.”
اشکهای رها روی کاغذ نشست. اما این بار، برخلاف روزهای اول که اشکهایش از سرِ بیپناهی بود، این اشکها از سرِ پیوند بود.
او فهمید که مادرش از بین نرفته، بلکه در تار و پودِ زندگی او جاری شده است.🌱🥺