عطرِ ماندگارِ جادویِ سفید (۳)
دفترچه را با دستانی لرزان باز کرد. صفحات قدیمی و کمی زرد شده بودند.
در صفحهی آخر، که انگار تازه نوشته شده بود، با همان خطِ منحنی و زیبای مادر، نوشته شده بود:
“رها جان، اگر روزی دیدی که دنیای تو کمی تاریک شد، یادت باشد که خورشید همیشه پشت ابرها منتظر است.
من در عطر گلها، در صدای باد و در هر بار که تو لبخند میزنی، هستم.
من هرگز نمیروم، من فقط تغییر شکل میدهم.”
اشکهای رها روی کاغذ نشست. اما این بار، برخلاف روزهای اول که اشکهایش از سرِ بیپناهی بود، این اشکها از سرِ پیوند بود.
او فهمید که مادرش از بین نرفته، بلکه در تار و پودِ زندگی او جاری شده است.🌱🥺
عطر ماندگار جادوی سفید(۴)
او به آشپزخانه نگاه کرد؛ به همان قابلمهی
مسی که مادر با آن سوپ میپخت، به همان گلدانِ یاسی که روی پنجره بود و به همان کتابهایی که مادر همیشه میخواند.
رها فهمید که سوگ، به معنای فراموش کردن نیست؛
بلکه به معنای یاد گرفتنِ این است که چگونه با حضورِ بیصدای کسی، زندگی کرد.
آن شب، رها برای اولین بار بعد از آن روزِ تلخ، پنجره را باز کرد.
بوی خاکِ بارانخورده و عطر ملایم یاس وارد اتاق شد. او در تاریکی، لبخندی زد؛ لبخندی که شاید کمی با تلخیِ دنیا مخلوط بود، اما گرم بود.
او یاد گرفته بود که حتی در نبودِ مادر، او هنوز تنها نیست.