به بودنم شک نکن ! بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی به یادتم :) ..
_ برگرفته از نامه های امام زمان [عج] به شیخ مفید _
در این روز های دلتنگی، تنها آرامش قلبم در پناهِ نگاه شما بودن است ..
نگاههایی پر از مراقبت و نگرانی ،
نگاههای نورانیِ یوسف زهرا :)
مَتی تَرانا و و نَراک ؟
دلش تاب نداشت. اذن میدان که خواست، جوابش این بود:
"من به تو اجازه میدهم جان خود را برداری و بروی. تو نباید خودت را گرفتار ما کنی."
به بُریر فرمود بگو جُون بیاد تو خیمه میخوام حقوقش رو پرداخت کنم ...
آقا دیدن جون هنوز دم در وایستاده ! فرمود چرا نمیای تو ؟
گفت :میترسم ! میترسم ادب نشستن در کنار امام رو نتونم رعایت کنم ؛ کجا بشینم؟ چجوری نگاهت کنم ؟...
[درس اولی که باید بگیریم: ادب !]
وقتی جون با فرمان امام اومد تو خیمه امام حقوقش رو بهش داد.
- آقا من از شما پول نخواستم ..
- برو تو در راه ما آزادی، برو و خود را از این مهلکه نجات بده .
جون یدفعه بلند شد، گفت: آره باید برم. باید برم...
خودش را پیش پاهای امام انداخت و بر آنها آن بوسه زد: ای فرزند رسول خدا! خود میدانم بوی خوشی ندارم و رنگم سیاه است و بودن من کنار شما باعث کسر شان شما است ."اما الان که احساس میکنم به کارِ شما میام،کجا برم؟"