دلش تاب نداشت. اذن میدان که خواست، جوابش این بود:
"من به تو اجازه میدهم جان خود را برداری و بروی. تو نباید خودت را گرفتار ما کنی."
به بُریر فرمود بگو جُون بیاد تو خیمه میخوام حقوقش رو پرداخت کنم ...
آقا دیدن جون هنوز دم در وایستاده ! فرمود چرا نمیای تو ؟
گفت :میترسم ! میترسم ادب نشستن در کنار امام رو نتونم رعایت کنم ؛ کجا بشینم؟ چجوری نگاهت کنم ؟...
[درس اولی که باید بگیریم: ادب !]
وقتی جون با فرمان امام اومد تو خیمه امام حقوقش رو بهش داد.
- آقا من از شما پول نخواستم ..
- برو تو در راه ما آزادی، برو و خود را از این مهلکه نجات بده .
جون یدفعه بلند شد، گفت: آره باید برم. باید برم...
خودش را پیش پاهای امام انداخت و بر آنها آن بوسه زد: ای فرزند رسول خدا! خود میدانم بوی خوشی ندارم و رنگم سیاه است و بودن من کنار شما باعث کسر شان شما است ."اما الان که احساس میکنم به کارِ شما میام،کجا برم؟"
امام راضی به ماندن جون شد . امامحسین فرمود میخواستم ولایتپذیری و محبت تورو بسنجم ،که آیا در این راه استقامت داری یا نه!!
میتونی یزیدی نباشی،حسینی باشی ولی امام حسین رو یاری نکنی!!
در کربلا بجز جبهه حق و باطل افرادی بودند که به آنها اصحاب تل میگفتند؛
اصحاب تل ؛ تعدادشون از لشکر عمر سعد بیشتر نباشه کمتر نیست. کارشون صدقه دادن و طلب نصرت برای امامحسین و گریه برا غربتشون بوده...