خیلی دقیق یادم نمیاد
درواقع آخراشو یادمه
انگار یه محیط نظامی مثل ارتش بود و من مثلا دستیار فرمانده بودم(نظامی نبودم)
و خیلی هم در مقابل اونا کوچولو موچولو بودم😂
سایلس خیلی مرموز بود و هیچکس چیزی ازش نمیدونست و من هی سوالهای شخصی ازش میپرسیدم
مثلا سر شام اذیتش میکردم یا باهاش کلکل میکردم که خب اونم جوابمو میداد و همش با اون حالت یه ابرو بالا انداخته اش بهم خیره میشد😂
بعد مثلا صبحش توی یه فضای جنگلی بودیم و همه داشتن یه سری از تمرین ها رو انجام میدادن
منم با یه دفتر و مداد پشت سر سایلس وایساده بودم تا ثبتش کنم
بعدش این دو زانو روی زمین نشسته بود و سرش رو چرخونده بود تا این دفتر منو ببینه
منم با نیش باز و شیطنت خودمو کشیدم جلو و کنارش نشستم و هی ازش سوال میکردم مثلا میپرسیدم دیشب کی برگشتی خوابگاه، چیکار میکردی و اینا
اونم بدون اینکه نگاهش رو از دفترم بگیره با جدیت تمام میگفت بهت مربوط نیست😂
ولی خب من از رو نمیرفتم
وایب و فضاش خیلی خوب بود الان نمیتونم درست توصیفش کنم