خیلی دوست دارم بدونم بعضی از این دخترا چرا انقدر قیافه میگیرن😂
چادر روی سر من خیلی اذیتت میکنه بیریخت خانوم😂
🌙 هادس «سِلنِ مهتاب»
موجود افسانهای: سلن؛ موجودی افسانهای شبیه روح ماه که فقط در شبهای خاص ظاهر میشود.
قدرت: او توانایی دیدن خاطرات آدمها از انعکاسشون در آب رو داره؛ اما توانایی دیدن آینده رو نداره...
در افسانه ها اومده هر شب که ماه کامل میشد، دختری با ردای نقرهای کنار دریاچهی شمالی ظاهر میشه. مردم او رو «دختر ماه» صدا میزنند
او نگهبان دریاچه بود؛ جایی که گفته میشد تمام خاطرات فراموششدهی جهان در آب آن جمع شدهاند.
یک شب، جنگجویی زخمی خودش رو به دریاچه رسوند. دختر وقتی تصویر او رو در آب دید، متوجه چیز عجیبی شد هیچ خاطرهای از او وجود نداشت! انگار این مرد هنوز در هیچ داستانی نوشته نشده بود.
آن شب، برخلاف قانون نگهبانان، دستش را داخل آب برد و خاطرهای را که هنوز اتفاق نیفتاده بود دید.
دختری در زمان دیگری... با همان چشمها. خود او در دنیایی دیگر
و از آن شب به بعد، هر ماه کامل،او منتظر بازگشت جنگجو ست
🦋 وایولت — «پریِ خاطرهها»
قدرت: او میتونه خاطرات فراموششده رو پیدا کنه و به شکل پروانههای نورانی دوباره زنده کنه
در شهری که مردمش بهندرت گذشته رو به یاد میآوردند، خانهای وجود داشت که هیچ دری نداشت.
اونجا خونه ی وایولت بود پری که ناجی خاطرات مردم بود هر شب، آدمهایی که چیزی رو فراموش کرده بودن، خواب میدیدن که پروانهای بنفش از پنجره
وارد میشود.
صبح روز بعد، ناگهان چیزی را به خاطر میآوردند
اما وایولت یک قانون داشت: هیچ خاطرهای را بدون اجازهی صاحبش برنمیگرداند.
تا اینکه یک شب، پروانهای متفاوت وارد خانه ی او شد. پروانه ای سیاه رنگ
وایولت پروانه رو دنبال کرد و به اتاقی رسید که سالها اجازهی ورود به آن رو نداشت.
روی دیوار، هزاران پروانهی سیاه خوابیده بودند و روی یکی از آنها فقط یک اسم نوشته شده بود: وایولت.
اون شب وایولت فهمید بزرگترین خاطرهای که تمام عمرش فراموش کرده... خاطرهی خودش بوده.
🔥 آنیتا — «آتشخوارِ کوهستان»
یک موجود افسانهای آتشین که از شعلهها نیرو میگرفت و میتونست آتش را درون خودش نگه داره
هر آتشی که لمس میکرد، به چیزی دیگر تبدیل میشد؛ شعله به نور، گرما به انرژی، و حتی خاکستر به فلز
در بلندترین کوهستان سرزمین، آتشی وجود داشت که هیچ چیز خاموشش نمیکرد قرنها مردم تلاش کرده بودن به آن نزدیک یا خاموشش کنن، اما هرکس وارد غار میشد، با دستهای سوخته برمیگشت.
تا اینکه آنیتا یک روز مستقیم وارد آتش شد. اما آتش به او آسیب نزد در کمال تعجب شعلهها دور بدنش پیچیدند و آرام شدن. از اون روز به بعد، مردم روستا او رو میپرستیدند و از او برای ساختن و تعمیر همه چیز کمک میخواستند
اما آنیتا یک راز داشت: هر بار که چیزی را با آتش بازسازی میکرد، بخشی از خودش را داخل آن باقی میگذاشت.
سالها گذشت و یک روز، تمام کوهستان آتش گرفت. صبح روز بعد، هیچ اثری از آتش نبود و کوه و روستا سالم بودند
فقط در مرکز کوه، سنگی سرخ و درخشان پیدا شد. مردم روستا میدانستند طبق افسانه ها بعضی موجودات نمیمیرند؛ فقط تبدیل میشوند به چیزی که دنیا به آن نیاز دارد. و از آن زمان، هر وقت آتشی در کوهستان بدون دلیل روشن میشد...
مردم میدونستند آنیتا هنوز اونجاست.