🦚 فرسیا — «ملکهی آینهها»
موجود افسانهای: یک آلکونوست؛ پرندهای افسانهای با چهرهی زن که آوازش میتونه احساسات آدمها رو تغییر بده.
اما فرسیا آلکونوست معمولی نبود. او در قصر متروکهای زندگی میکرد که تمام دیوارهاش از آینه ساخته شده بود. هر آینه یک ویژگی پنهان از کسی که روبهروی او ایستاده بود رو نشون میداد:
ترس، حسادت، غرور، شجاعت.
و حتی رازهایی که خود شخص از اونها بیخبر بود.
مردم برای دیدن آینده پیش فرسیا میرفتند
اما او هیچوقت آینده را نشون کسی نمیداد. چون معتقد بود: «آدمها وقتی آینده ی خودشون رو ببینن، دیگه واقعاً انتخاب نمیکنن.»
یک شب، پادشاه با ارتشش وارد قصر شد و دستور داد تمام آینهها را بشکنن
فرسیا فقط نشست و تماشا کرد. اما به جای اینکه تکههای شیشه روی زمین بیفتند... از هر تکه، یک فرسیا بیرون آمد. صدها نسخه از تو فرسیا. یکی خشمگین یکی خندان یکی ترسناک یکی آرام یکی کاملاً بیرحم.
پادشاه با ترس عقب رفت زمزمه کرد «کدومشون واقعیه؟!»
فرسیا لبخند زد و تمام نسخهها همزمان جواب دادند: «همهشون.»
صبح روز بعد، قصر خالی بود. هیچکس نمیدانست پادشاه فرار کرده، شکست خورده یا هنوز در یکی از آینهها گیر افتاده.
اما از اون زمان، یه قانون عجیب بین مردم رایج شد: اگه نیمهشب در آینه به چشمهای خودت نگاه کردی و دیدی انعاکست لبخند میزنه، در حالی که خودت لبخند نزدی... به آینه نزدیک نشو.
چون شاید فرسیا داره تصمیم میگیره کدوم نسخه از تو رو با خودش ببره
🐉 رِن — «اژدهای آسمانِ شکسته»
اژدهای آسمانی؛ موجودی که بهجای زندگی روی زمین، بین ابرها و طوفانها حرکت میکرد
رِن نگهبان مرز بین آسمان و زمین بود. هر وقت طوفانی غیرطبیعی به سمت شهرها میومد، او بالای ابرها پرواز میکرد و مسیر بادها را تغییر میداد.
اما یک روز، آسمان ترک خورد. شکافی عظیم بین ابرها باز شد و از اون شکاف نور سفیدی بیرون زد و هر چیزی رو که لمس میکرد، به سنگ تبدیل میشد
رِن بهجای فرار، مستقیم به سمت شکاف پرواز کرد. سه روز و سه شب درون طوفان جنگید. روز چهارم، آسمان دوباره آروم شد. مردم وقتی از پناهگاه ها بیرون اومدن، دیدن ابرها به شکل یک اژدهای عظیم دراومده که بالهاش تمام آسمان رو پوشونده
رِن زنده بود. اما از اون روز به بعد، دیگه نمیتونست روی زمین فرود بیاد.
پس مردم هر سال در اولین روز بهار، فانوسهایی به آسمان میفرستادن.
و میگفتن: «اگه یکی از فانوسها رو لمس کردی و شعله ی اون آبی شد، یعنی رِن هنوز بالای سر ماست.»
🐈⬛ شرلوک — «گربهی سایهها»
شرلوک در زندگی قبلی یک گربهی سایهزاد بود؛ موجودی افسانهای که میتونست وارد سایهی آدمها بشه و از اونجا رازهایی رو ببینه که صاحب سایه حتی از وجودشون خبر نداشت.
او در شهری زندگی میکرد که مردمش هر شب چراغهای خانههاشون رو خاموش میکردن؛ چون باور داشتن اگر سایشون در تاریکی دیده بشه، گربهی سایهها راز پنهانشون رو میفهمه.
شرلوک اما هیچوقت دنبال آدمهای دروغگو نمیرفت. او دنبال آدمهایی میگشت که خودشون ر فریب میدادن.
یک شب وارد سایهی پیرمردی شد و دید پیرمرد هر شب یک صندلی خالی روبهروی خودش میذاره و با کسی حرف میزنه.
اما عجیبتر اینکه روی اون صندلی، سایهی یک نفر دیگه افتاده بود. شرلوک فهمید آن سایه متعلق به کسیه که دیگه در این دنیا وجود نداره. پس دنبال سایه رفت... و به خانهای رسید که بیست سال پیش سوخته بود
از اون شب، شرلوک دیگه فقط راز آدمها رو نمیدید؛ او میتونست ردپای اتفاقاتی رو ببیند که قبلا رخ داده بود
🌙 لونا — «پریِ ماهِ سیاه»
لونا در زندگی قبلی یک پریِ ماهِ سیاه بود؛ موجودی که فقط در شبهایی ظاهر میشد که ماه کاملاً ناپدید میشد.
اما برخلاف پریهای معمولی، لونا بال نداشت. او میتونست نور ماه رو بدزده و داخل اشیا زندانی کنه
یک شب، ماه ناگهان از آسمون ناپدید شد و تمام دنیا برای هفت شب در تاریکی مطلق فرو رفت. همه فکر میکردن ماه مرده. اما لونا میدونست حقیقت چیز دیگه ایه. ماه دزدیده شده بود. رد اون رو دنبال کرد و به قلعهای رسید که هیچکس تا اون روز ندیده بود. وسط قلعه، ماه درون یک گوی شیشهای زندانی بود.
لونا گوی رو شکست... اما بهجای اینکه ماه به آسمون برگرده، تمام نورش وارد بدن خودش شد.
از اون شب، لونا دیه فقط یک پری نبود.
هر جا قدم میذاشت، شب روشن میشد؛و هر جا میایستاد، سایهها شکل واقعی خودشون رو نشون میدادن.
مردم بعدها گفتن اگه نیمهشب در جایی کاملاً تاریک ناگهان احساس کردی نور ماه روی صورتت افتاده، با اینکه آسمون ابریه بدون هیچ واکنشی رد شو
لونا احتمالاً همون نزدیکی ایستاده و داره چیزی رو توی سایهی تو میبینه که نباید ببینی.
🦌 چارلی — «نگهبانِ جنگلِ بیزمان»
چارلی در زندگی قبلی یک سنتورِ جنگلی بود؛ موجودی افسانهای با شاخهای گوزن و توانایی شنیدن صدای طبیعت. اما یک ویژگی عجیب داشت، او صدای آینده رو میشنید. هر وقت کسی وارد جنگل میشد، چارلی میتونست صدای قدمهای همان شخص رو از چند روز قبل بشنوه
یک روز صدای قدمهای یک نفر رو شنید.
یک نفر وارد جنگل میشد... اما صدای قدمها از چهار جهت مختلف میومد چارلی فهمید اون آدم قرار نیست تنها وارد جنگل بشه
چند ساعت بعد، گروهی شکارچی وارد شدن ولی چیزی که انتظارش رو نداشتن این بود که جنگل از قبل براشون آماده بود.
درختها مسیرها را جابهجا کردن، رودخونه مسیرش رو عوض کرد و مه تمام نشانهها رو پوشاند.
صبح روز بعد، شکارچیها بیرون جنگل ایستاده بودن و قسم میخوردن فقط چند دقیقه داخل اون بودن درحالیکه برای چارلی، سی سال گذشته بود. از اون روز به بعد، هیچ انسانی نتونست زمان واقعی رو در جنگل بفهمد.
چارلی هنوز اونجاست؛ با شاخهایی که هر سال بلندتر میشن. میگن اگه وارد اون جنگل بشی و ناگهان صدای قدم هایی رو پشت سرت بشنوی... هرگز برنگرد.
چون اگه چارلی صدای قدمهات رو از آینده شنیده باشه، شاید آن چیزی که پشت سرت راه میره، خودِ تو نباشی.
🦢 وفا — «سلکیِ دریاچهی خاموش»
وفا در زندگی قبلی یک سلکی بود؛ موجودی که میتونست بین انسان و فُک دریایی تغییر شکل بده و توی دریاچه ای دورافتاده زندگی میکرد.
اما دریاچه یک قانون داشت: هیچکس حق نداشت اسم واقعی او رو بلند بگه.
چون هر اسمی که در آب گفته میشد، دریاچه آن شخص رو به یاد میسپرد.
یک شب، وفا متوجه شد تمام ماهیهای دریاچه مردن و سطح آب کاملاً بیحرکت شده. وقتی کف دریاچه رو نگاه کرد، هزاران اسم روی سنگها نوشته شده بود.
همهی آدمهایی که سالها پیش توی دریاچه ناپدید شده بودن. اما بین اون اسمها، یک اسم تازه بود: وفا.
همون لحظه، آب شروع کرد به بالا اومدن.
وفا فهمید دریاچه قصد نداره او رو بکشه...
صبح روز بعد، دریاچه دوباره زلال شده بود. و برای اولین بار، مردم روستای نزدیک میتونستن صدای آواز پرندهها رو از وسط آب بشنون
وفا ناپدید نشده بود. او حالا نگهبان دریاچه بود؛ هر شب روی سنگی کنار آب مینشست و اسم کسانی رو که از دریاچه دور میشدن، یکییکی از روی سطح آب پاک میکرد. چون از اون روز به بعد، دریاچه دیگه هیچ انسانی رو برای خودش نگه نمیداشت.