امروز که رفته بودیم بوستان نورالشهدا چندتا از دخترای خادم همسن و سال من بودن باهم رفتن یه سری پارچه و چفیه مرتب کنن و من داشتم نگاهشون میکردم
یه حسرت عمیقی توی دلم تکون خورد
یه یاد آوری از اینکه هیچوقت همچین دوستایی نداشتم هیچوقت توی همچین جمع هایی نبودم و احتمالا حسرتش تا همیشه گوشه ی دلم میمونه
یه جمع دخترونه
از دخترایی که عقیدشون، پوششون و دغدغه هاشون شبیه منه، بینشون حس وصله ناجور ندارم حس اینکه هیچوقت پذیرفته نمیشم ندارم
حس بدی بود خیلی بد