هدایت شده از زنانشرقی.
ملحفهی ماماندوز و از کنارم چنگ میزنم و میونِ پارچهی چین و چروکدارش خودم و پنهون میکنم، دیگه از هیولای زیر تخت نمیترسم، تموم ترسم رجوع میکنه به آدما، آدمای پلید اطرافم. میترسم چون آرزوهام و خودم با دستای لرزونم خاک کردم و شوقِ کودکیم و میونِ کوچه پس کوچههای شهر گم کردم.
قایم شدم زیر پتو، نه از ترسِ هیولا و غولهای بیشاخ و دم، از ترسِ دوست نداشته شدن، ترسی که گلوم و چنگ زده و داره خفتم میکنه و زیر گوشم زمزمهوار لب میزنه: الی تو ناکافی هستی، همیشه بودی.
ملجأ
ملحفهی ماماندوز و از کنارم چنگ میزنم و میونِ پارچهی چین و چروکدارش خودم و پنهون میکنم، دیگه از ه
منم همینطور الی خانوم منم همینطور
من همه جا هستم و هیچ جا نیستم
و این غریب ترین حسی ست که جز خودم هیچکس توان درکش رو نداره:)
ملجأ
از اون مدل لباس ها که خیلی دوست دارم( و هنوزم نفهمیدم برای کدوم کشوره) دیدم
از اینا
(بچه های خوبی باشید گزارش مزارش نزنید به مو بندیم😂)
وی داره به رژیم و ورزش روزانه اش خیانت میکنه انتظار هیکل خوب هم داره
ای امان از آدمیزاد