ویل(هنوز بابت شکی که بهش داشتم عذاب وجدان دار-)
بیشترین خود درگیری رو سر این مرد کشیدم
روانم رو روانی کرد رسما😂
وسط های کتاب سردرد شدم از دستش
تا یه جایی مطمئن بودم اسکیزوفرنی و پارانویا داره، رفتار هاش قطعا اینو نشون میداد ولی ظاهراً اینطور نبود
ویل قطعا از این مرد های کتابخون اتو کشیده ی جذابه که یکم کله اش باد داره
آخه کدوم احمقی خودش رو جای بیمار روانی جا میزنه که بیاد گزارش تهیه کنه😭
ایده ی قایم کردن قرص ها خیلی خوب بود ولی خاک تو سر امی🤦♀
ویل احتمالا تنها فرد سالم توی بخش دی بود تنها کسی که دروغ نمیگفت و واقعا میخواست امی رو نجات بده
اما تصور اسکیزوفرنی داشتنش واقعا اون رو قابل اعتماد نمیکرد و تا یه جایی واقعا معتقد بودم داره زر میزنه
اما قطعا خاک تو سر امی که صاف رفت گذاشت کف دست جید و دکتر بک(آخ دکتر بک امان از دکتر بک)
واقعا آخراش میترسیدم بمیره و نفس هام به شماره افتاده بود
ویل قابل پیشبینی نبود، قابل اعتماد و حامی بود و احتمالا تنها دوست واقعی امی توی اون بخش لعنت شده ی دی
و خب حس میکنم احتمالا infj بوده🤔
ملجأ
ویل(هنوز بابت شکی که بهش داشتم عذاب وجدان دار-) بیشترین خود درگیری رو سر این مرد کشیدم روانم رو روا
رامونا(نیکول)
از همون اول حس بدی به این زن داشتم
بیخیالی بیش از حدش، کلماتی که استفاده میکرد واقعا برام عجیب بود
اولاش فکر میکردم قراره بمیره ولی ماجرا از این بدتر بود
از یه جایی به بعد کاملا مطمئن شدم یه جا کار رامونا میلنگه و وقتی جید باهاش حرف زد مطمئن شدم هم دستن
رامونا رو مخم بود، حتی تصورش توی ذهنم هم قشنگ بود و دلم میخواست کله اش رو بکنم
حقیقتا از مرگش خوشحال شدم حقش بود😔
ولی دلیلی که باعث شده بود جنون بگیره یکم ناراحت کننده بود
و درنهایت دکتر بک(دامون سایر)
قطعا بزرگترین ضربه و شوک رو توی کتاب این مرد بهم وارد کرد
هیچوقت شوکی که بهم دست داد رو فراموش نمیکنم
طوری که اولاش به نظرم قابل اطمینان بود، یه مرد عاقل و مهربون که معتقده همه ی بیمار های روانی انسانن، با کامرون کنار نمیومد و از پاچه خواری بدش میومد، هوای امی رو داشت و مراقبش بود و نگرانش میشد
یه دکتر باهوش که تنها دغدغه اش بیمار های بخش دی بودن
ولییییی زهی خیال باطلللللل
طوری از همون اول توسط این مرد لعنتی عوضی بیشعور روانی بازی خوردم که مغزم گره خورده بود
هرچی بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر برگام میریزه
چطوری تونسته بود اون روانپریشی رو زیر ماسک پنهان کنه
حقیقتا از یه جایی به بعد به دکتر بک هم شک کردم، معتقد بودم با رامونا یه بلایی سر بیمار ها میارن به خصوص به اون دارو ها شک داشتم
بعد فکر کردم دکتر بک احمقه و احتمالا تهش میمیره ولی احمق من بودم منننن
چطوری از همون اول اسم دامون سایر اومد، مدام تاکید کرد دامون توی اتاق انفرادیه و من منتظر ورودش بودم ولی اون لعنتی همینجا بود، جلوی چشم بود
طوری نقش دکتر بک رو بازی کرده بود که واقعا مغزم سوت کشید
دکتر بک جذاب و دوست داشتنی درواقع همون دامون سایر عوضی بود
همونی که همه از خروجش از اتاق میترسیدن درواقع اصلا توی اتاق نبود
طوری رفتار میکرد که فکر میکردی میخواد امی رو نجات بده
ولی این عوضی از همون اول هم رمز رو اشتباه بهشون داده بود و طوری تظاهر کرد انگار مشکل از اتصالیه برقه
حتی معتقدم قطعی برق کار خودشون بود
کی به جز جید عوضی میتونست جفت این حیوون باشه آخه
چطور تونست اونا رو بکشه😭
حتی میخواست ویل رو هم بکشه
یه عوضی متظاهر به تمام معنا که خیلی خوب نقش آدم خوبه رو بازی کرد ولی تنها چیزی که بود یه روانی چند قطبی کثافت بود
(یه نفس عمیق بکشم)
خلاصه هنوزم از این بابت شوکه ام و قطعا دامون سایر یا همون دکتر بک بزرگترین شوک این کتاب محسوب میشه
آها اینم بگم که دامون سایر هم به نظرم entp عه حتی بیشتر از جید
در نهایت بخش دی رو واقعا دوست داشتم
شوکی که بهم وارد کرد، جایی که نفسم توی سینه گره خورد فهمیدم چقدر به این کتاب علاقه مند شدم
خوشحالم که خوندمش
ملجأ
و درنهایت دکتر بک(دامون سایر) قطعا بزرگترین ضربه و شوک رو توی کتاب این مرد بهم وارد کرد هیچوقت شوکی
میتونستم تا فردا فحش و ناسزا درباره ی دامون سایر بنویسم ولی خب...
هدایت شده از .☆Pallavolista Filosofo☆.
فیلسوفِ والیبالیست میخواد تقدیمی بده.
این پیامو باز ارسال کنید داخل چنلتون تا طی یک هفتهی آینده یک بستهی کوچولموچولو و پاپیونی رو دم در خونتون تحویل بگیرید.
این بسته میتونه شامل هر چیزی (موسیقی، شعر، متن، بریدهی کتاب، محتوای تصویری و ..) باشه مبنی بر اینکه قراره بگم شما منو یادِ چی/کی میندازین.(منتظر باشید تا کاملا غیرمنتظره!! به یه بازیکن والیبال تشبیه شید-وا-)
و سرانجام جالینکی.
پیشاپیش از صبر و شکیباییِ شما سپاسگزارم.