کسایی که به هر دلیلی لیمیت ندارن میگن وضعیت ربات ها افتضاح شده و انگار صدا و سیما اونا رو طراحی کرده😂
من همینجوریش از اصلاح ابرو بدم میاد(تحمل درد در حد جلبک) ابروم هم زرت و زرت در میاد
بابا مگه سگ دنبالته لامصب😒😂
هدایت شده از نمیدونم
درود به روح های سرگردان.
کلاغ به مناسبت نقل مکان به وستساید تصمیم گرفته به همتون شیرینی(تقدیمی)بده.
کافیه شما این اعلامیه رو فور کنید، در وستساید حضور داشته باشید(جوین باشید)، یک پست مورد علاقتون رو فور کنید و به سوالات زیر جواب بدید:
- حیوون مورد علاقتون
- اگر قرار بود برای تفریح برید جایی، کجا میرفتید؟
- یه کلمه که فکر میکنید شما رو تعریف میکنه
اینم صندوق برای پست کردن آدرساتون
تا من یه هایبرید همراه براتون احضار کنم، و یه سناریو از زمانی که همدیگه رو میبینید تقدیمتون کنم.
چت GPT؟ هرگز! با قلم خشک شدهٔ خودم مینویسم.
(برای دوستانی که نمیدونن هایبرید چیه)
اهم اهم.
هدایت شده از کلاغ از Westside؛
" تیک ، تاک ! "
دیوار های تالار پر از ساعت بود.
چند مرد درحال برداشتن ساعت های به پایان رسیده بودند و چندی دیگر در حال قرار دادن ساعت های جدید.
صدای تیک تاک، به سکوت مجال خودنمایی نمیداد.
میزی از جنس چوب های سنگین و تیره رنگ، درست وسط تالار قرار داشت.
میز به زیبایی صیقل خورده بود و خوب براق شده بود. ابهتی داشت که گویا صاحب تالار خود میز بود.
مردی، پشت میز نشسته بود.
عینکی ته استکانی زده و مشغول بررسی چند برگه بود. پوستش رنگ پریده بود و شانه هایش افتاده.
بی آن که سرش را بلند کند با صدایی رسا پرسید: «چه میخواهی دخترک؟»
انگشتانم که در جیب های پالتویم بودند را کمی بیشتر فشردم.
به آرامی گفتم: «عمر بیشتری میخواهم.»
سرش را بالا نیاورد. گویا هزاران بار این خواسته را از بزرگ و کوچک شنیده بود. گویا ترس دیگران از مرگ، دیگر برایش مهم نبود.
گفت: «هنوز جوانی، عمر تو را نمیگیریم.»
لب هایم را تر کردم و گفتم: «برای خود عمر نمیخواهم.»
با حرفم کنجکاو شد، تکانی که به ابروانش خورد را توانستم ببینم.
پرسید: «برای خودت عمر نمیخواهی؟»
سرم را به چپ و راست تکان دادم.
از بالای عینکش نگاهم کرد. با همان صدای رسا پرسید: «پس چه؟»
گفتم: «عمر را برای پدر و مادرم میخواهم. و همچنین برای خواهرم. اگر ممکن است، پدربزرگ، مادربزرگ، خاله و دیگر اعضای خانواده را از عمر بیشتر دریغ نکنید.»
نگاهش کمی بیشتر بر روی صورتم ماند.
گفت: «آنها سال ها پس از این قرار است زندگی کنند. نمیخواهد نگران عمر آن ها باشی.»
گفتم: «میدانم. اما من میخواهم بیشتر در کنارشان بمانم. بیش تر به چهره هایشان زل بزنم و بیش تر با آنها بخندم. من روز های بیشتری برای زندگی با آنها میخواهم.»
پسری کوتاه قد کنارش آمد. مرد خم شد تا پسر در گوشش سخن بگوید. سپس باز به حالت عادی برگشت و گفت: «شنیده ام بیشتر ساعت ها، سرت را با بازی های ویدئویی گرم میکنی.»
گفتم: «عطش و عذاب زمان های بیشتر را فقط با بازی ها میتوانم کم کنم.»
لبخندی زد. به تلخی قهوهٔ محبوب پدرم.
سپس با همان تلخی گفت: «بگذار از زبان جوانانی چون خودت تو را نصیحت کنم. اگر در این فراموشی غرق شوی، مطمئن باش روزی واقعا دیر میشود.»
پس از این، باز سر پایین انداخت و چیزی بر روی برگه نوشت. با صدای بلندی گفت: «حال برو. برو که خبرم داده اند که مادرت نگران است.»
- میکائیل بیانکی