ساعت ۱۲ بین خواب و بیداری بودم داشتم میخوابیدم دیگه
یهو دیدم رو دیوار رو به روم بالای کمد یه موجودیه چهار تا دست و پا داره (مارمولک بود)
رفتم به مامانم گفتم دو ساعت وحشت زده بودم نزدیک ۱ بوده خوابیدم، مامانم و بابامو فرستادیم تو پذیرایی رو زمین بخوابن من و داداشم رفتیم خوابیدیم رو تختشون
یه تلویزیون قدیمی کوچیکی هست تو اتاقم
ساعت دو رفته پشت اون بابام هلش داده تلویزیونو مارمولکو له کرده😂😂😂
مامانم میگفت بیا کمکم بیا فلان چیزو از اتاق ببر
واکنش من: نههههههههه من نمیام میترسم
بعد داداشمو میفرستادم🤣🤣🤣
بعد یه دو ساعت قبل انگار خدا الهام کرده بود بهم که چیزاتو بزار تو پذیرایی برا صبح
دیگه کارتمو و لباسام مونده بود اونا رو هم گفتم مامانم از تو اتاق اورده😂