تازه ازدواج کرده بودیم. میخواستیم برای فلسطین کاری کنیم. قرارش را در جلسه دوم خواستگاری گذاشته بودیم.
پادکست رادیو کنعان راه افتاد.
قرار بود خاکستری باشد تا طیف بیشتری را جذب کند. هم از طرف اسرائیل روایت کنیم هم از طرف فلسطین و در آخر کار مطمئن بودیم که مخاطب خودش به این میرسد که حق با فلسطین است.
آن موقعها سال ۱۴۰۰ خیلی بحث فلسطین مثل الان داغ نبود و با خودمان میگفتم حالا وسط این آشوب کشور کی به حرفهای ما راجع به فلسطین گوش میدهد.
پادکست فقط ۳ اپیزود جلو رفت،
در حالی که محتوای همه اپیزودها آماده بود و سیستم فنی کار هم درست بود.
ولی ادامه ندادیم!
مطمئن نبودیم، همت نکردیم یا بلد نبودیم، نمیدانم!
حالا دلم پیشِ آن لحظههایی است که آزاد بودیم و کار را ادامه ندادیم!
✅ گوش دادن همان سه اپیزود اول هم خالی از لطف نیست. روایتهایی از شروع منازعه فلسطین و اسرائیل است.
و موسیقیهایی از سرزمین زیتون دارد که با وسواس انتخابش کردیم🥺!
📍اینطوری گوش کنید:
radiocanaan را در کستباکس سرچ کنید.
📍توی اینستاگرام هم صفحهای داشتیم:
Radio.canaan
#رادیو_کنعان
#غزه
__________________________
@Mamaa_do
📌اصلا در طول تاریخ چیزی به اسم فلسطین بوده یا یهودیها آمدند و آن سرزمین را آباد کردند؟ آیا فلسطینیها حقی برای داشتن آن سرزمین دارند؟
📌آیا یهودیها زمینهای فلسطینیها را با قیمت بالا و رضایت کامل آنها خریدند؟ اگر بله! پس حقی برای نسلهای بعد فلسطینیها نمیماند!
🔓پاسخ به این دو سوال ساده است، اما مبنای ایدئولوژی صهیونیسم را در طول این سالها شکل داده…
🔖توی پادکست اول تاریخچه این نزاع بین فلسطین و اسرائیل از زبان فلسطینیها روایت میشود و اثراتی که تا الان داشته مطرح میشود.
#رادیو_کنعان
#غزه
__________________________________
@Mamaa_do
با این ابهت خشک شده بود!
قدش خیلی بلند بود و انگار کسی سر و ته درخت را گرفته بود و آن را چلانده بوده. رگههای چوب دور هم چرخیده بود و آخرین قطره جانش هم درآمده بود.
قشنگ بود، آرام بود، در این سختی صبر کرده بود و هنوز مقاوم بود!
#روزمره_نویسی
________________________________
@Mamaa_do
« بد کردن، نباید میزدن! اسرائیل وحشیه بدترش رومیزنه!»
نیمساعت آخر بستنویسی بود. داستانم در تحول گیر کرده بود. گلدرشت میشد و توی ذوق میزند. خواب کرهکرههای چشمم را تا نیمه کشیده بود پایین ومنتظر ساعت ۱۲ بود تا بستنویسی تمام شود. مخم ولی تعطیل بود، سری به جلسه بستنویسی زدم و پیام خانم علیپور را دیدم. انگار خبری بود. ساعت ۲۳:۳۰ دقیقه بود و میخواستند بین ثبت کلمات صلواتی برای موشکهای جبهه مقاومت بفرستیم که برود روی مرکز نظامی اسرائیل.
چندبار پیام را خواندم. چند شب پیش محمدحسین گفته بود که شبها خواب ندارد و پیگیر اخبار میشود و بعد سریع حرفش را خورده بود که نه چیزی نیست و نگران نشوم و به چیزها فکر نکنم.
دیشب هم نتوانستم فکر کنم. روز سختی داشتم و خبرهای خوبی از دکتر نگرفته بودم. خبر را که خواندم ترسیدم. ترسیدم ۵شنبه صبح که عمل دارم مثل همیشه آرام نباشد. مثلا جنگ شود. بچههایم چه میشوند؟ خانهام چه میشود؟ چه بلایی سر مردم و شهرم میآید. بعد کفنهای سفید روی هم مردم غزه پرده آخر چشمم را بست و خوابم برد.
صبح با صدای ذوق خواهرم بیدار شدم، هر بار از یک طرف خانه صدایش میآمد. میگفت: « بلاخره زدیم بلاخره حقشونو گذاشتیم کف دستشون، آخ جون ایولا ماشالله» و بعد نشنیدم چی گفت و دوباره خوابم برد.
این بار با کمردرد بیدار شدم و با چشمهای بسته رفتم سر میز صبحانه. مامان داشت با آبتاب برای بابا تعریف میکرد و من سرم را بالا نمیآوردم. گفتم: « بد کردن، نباید میزدن! اسرائیل وحشیه بدترش رومیزنه!» حرف توی دهان مامان ماسید! و بابا هم سرش را بالا نیاورد.
سر چرخاندم سمت تنها صدای خانه، شبکه خبر فیلم و مصاحبه خوشحالی مردم را پخش میکرد. توی دلم گفتم چه حوصلهای دارند، اینهمه ذوق را از کجا آوردهاند. مردی که پیدا نبود از مردم میپرسید نمیترسید جنگ شود؟ و آنها با چشمها جواب میدادند: « که نه ما حقمون رو گرفتیم، همهی دنیا به ما حق میده که جواب تجاوز اسرائیل را بدیم»
دلمدرد گرفت از روی صندلی بلند شدم و زیر لب گفتم: « آره جنگ که شد میبینمتون! »
رفتمتوی پذیرایی ، نمیخواستم صدای تلویزیون را بشنوم. دوقلوها دنبالم آمدند و هر دو میخواستند بغلشان کنم. روی کاناپه نشستم، شعر خواندم و دست زدم تا حواسشان پرت شود.
حواس خودم پرت نمیشد! مگر الان جنگ نیست؟ ما وسط جنگی هستیم که اسرائیل از ۱۹۴۸ درست کرده!
نتوانستم هر دو را همزمان بغل کنم. دراز کشیدم و امیرعباس رفت سراغ پرده تا با آن بازی کند. امیررضا ماند و بغلش کردم. سر گذاشت روی شانهام و خودش را به من چسباند، ۲ثانیه بعد جدا شد و رفت سمت پرده.
جدا شدن برایم سخت است دوست داشتم بیشتر بغلم بماند. یاد بغلهای آخر مادران غزه افتادم، دل ندارم هیچ کدام را ببینم. دیشب آن مادر چطور بدون بچهاش در سکوت آسمان بدون بمب خوابید؟ مثل مادری که فرزندش را اسرائیل کشته و حالا نمیداند با شیر سینهاش چه کند!
بلند میشوم. امیرعباس نشسته روی زمین و پرده را دور خودش میپیچد. فکرم پیچیده بهم وقتی بحث بچهها میشود ناتوان میشود. آره اسرائیل وحشیه ولی تا کجا میخواهد بچهها را بکشد؟
یکی مثل ما باید حقاش را با همان قانونهایی که خودشان گذاشتهاند بگیرد و جلوی وحشیگری بیشتر اسرائیل بایستد.
خیالم از بچهها راحت شد، مستقل شدهاند و با هم مشغول بازی بودند. برگشتم و با خودم گفتم: «حالا این ماییم که قوی شدهایم و جلوی ظلم اسرائیل میایستیم!»
#وعده_صادق
#غزه
________________________________
@Mamaa_do
درگیری اسرائیل و ایران، در کنار همه دغدغهها و نگرانیها ، تداعیکننده دو سریال است که با تمرکز بر فعالیتهای جاسوسی اسرائیلیها ساخته شده.
«سریال جاسوس»
ساخته جدعون راف با بازی ساشا بارون کوهن
ماجرای الی کوهن جاسوس موساد در دهه ۱۹۶۰ است؛ جاسوسی که در شمایل یک بازرگان انقلابی سوری، توانست تا رده مشاوران عالی نخستوزیر وقت سوریه ارتقا پیدا کند و با دادن اطلاعات فوق سری نظامی به اسرائیل، نقشی اساسی در شکست سوریه و سایر کشورهای عربی در جنگ شش روزه ایفا کند.
«سریال تهران»
واقعی نیست ولی ریزهکاریهای جاسوسی در تخریب تأسیسات حساس با استفاده از نرمافزارهای متمرکز دارد.
ساخته دانیل سیرکین درباره یک جاسوس جوان است که با نفوذ در میان مقامات امنیتی و اطلاعاتی و نظامی ایران، میخواهد یک رآکتور هستهای را از کار بیندازد و در ادامه، مأموریت ترور یک افسر عالیرتبه نظامی را با تمهیدات مختلف از جمله فرو رفتن در نقش پرستو دنبال کند.
✍🏻مهرزاد دانش
https://t.me/filmemrooz_official
#فیلمبینها
_________________________________
@Mamaa_do
۲۲:۵۵ دقیقه دنیا انعکاس صدای جدیدی را تجربه کرد. تو گریه کردی و من با لبخند اشک ریختم.
اما حالا کلمات در ذهن آشفتهام گم شدهاند.
تختت کنار تخت من در بیمارستان خالیست
و مبتلا به رفت و آمد از اتاق به nicu شدهام.
به نفسهایتان ایمان دارم و محتاج دعا هستم
دعا کنید زود بغلش کنم و اجازه شیر بدهند.
اینبار دیگر طاقت قبل را ندارم!😭
به اندازه یک دست بالای بخیهها چاه عمیقی کندهاند. پر از درد. سر میکنم توی چاه، داد میزنم، صدایی چندبرابر میخورد توی صورتم، ته این درد پیدا نیست!
سر از چاه بر میدارم، یک گل صورتی کنارم میبینم. خیلی شبیه به چیزی که فکر میکردم نشده، برایم غریبه است. چشمهایش نوبتی باز و بسته میشوند، چروکهای صورتش بیشتر میشود، ته حلقش را میبینم ، صدایی از ته چاه به زور شبیه گریه میشود. بغلش میکنم سر کج میکند سمت من و دهانش را باز میکند، میدانم نوزاد ۶روزه بینایی خوبی ندارد اما بو را خوب میشناسد. سر میبرم در گردنش, بوی جدیدی میدهد، با بوی نرم بقیه نوزادان فرق دارد. دوستش دارم.
#جستار_شخصی
__________________________________
@Mamaa_do
دمر خوابیدهام و مینویسم.
بعد ۹ ماه!
واقعا چیز عجیبی است.
دیگر موجودی در دلم وجود ندارد. خودم با خودم در وجودم تنها هستم.
#روزمره_نویسی
___________________________________
@Mamaa_do
۴روز است که بعد ۴ماه برگشتهام خانه.
هنوز بین ۳تا بچه خودم را پیدا نکردهام. از همخوانی عقبم و از برنامه کارگروهها خبر ندارم. البته اینها که خوب است در طول روز وقت نمیکنم قفل گوشی را باز کنم!
حالا نیم ساعت از روز پنجم گذشته و فقط صدای خروپف در خانه پیچیده. این آرامش شاید یک دقیقه دیگر با صدای گریهای بهم بریزد و افسوس بخورم که چرا همین چند دقیقه را نخوابیدم و مشغول نوشتن شدم.
اما بعد قولم به خودم یادم میآید.
« باید هر روز بنویسی!»
وامشب خوش قول بودم، اشکالی ندارد، بلاخره دستم به خودم میرسد و درست میشود!
#روزمره_نویسی
_________________________________
@Mamaa_do