eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم از شنیدن خبر جا‌به‌جا نشد! دیدم اتفاقی هم بیفتد برایم مهم نیست! بعد فکر کردم که این چه حالی بود برای دلم! دیدم انقدر این مدت برای این مرد زده‌اند که دیگر مثل وقتی که با غیرت زیاد به او رای دادم برایم اهمیتی ندارد. ‌ بعد دیدم چقدر خوب این رسانه لعنتی ذهن من را مدیریت کرده و نگذاشته در لحظه اول شنیدن این خبر به جای بی‌تفاوتی یا خوشحالی فکر کنم که این مرد در آن نقطه دور که به این راحتی هم پیدا نمی‌شود چه کار داشته ؟ و بعد دیدم پاسخ‌اش برای شستن فکر‌های قبل کافی‌ است من نگران‌ شما هستم سید. جایی که دعا مستجاب است همان‌ موقع که شیر می‌دهم دعا میکنم سالم باشید! _______________________________ @Mamaa_do
چه صبح شومی خبرهای خوبی به گوش نمی‌رسد😭 __________________________
😭😭وای خدا عجب روزی داشت این مرد زبانم هنوز نمی‌چرخد ولی مرگِ خوب هم روزی هر کس نمی‌شود.. وای از چه حرف میزنم! شهادت در شب میلاد امام رضا _______________________
زل زده به تلویزیون و رجز‌خوانی میثم مطیعی. دلم قنج می‌زد که محرم بشود و برویم سینه‌زنی. حالا زودتر محرم آمده و . __________________________________ @Mamaa_do
دیروز خوب گذشت. دست بچه‌ها را گرفتیم و بردیم بدرقه سید‌ابراهیم. البته به بدرقه نرسیدیم و هر چه در نزدیکی طرشت منتظر ماندیم خبری نشد. میگفتند هجوم جمعیت سرعت ماشین را کم کرده و احتمالا تا یک ساعت دیگر هم نمی‌رسد. دیدیم که هوا دارد گرم می‌شود و نمی‌توانیم تا سر ظهر بمانیم. اصلا چرا توی این گرما دست سه بچه کوچک را گرفته بودیم و آمده بودیم. سید ابراهیم را دوست داشتم سال ۹۶ که نه ولی همین انتخابات قبل به او رای دادم. ولی خودش را انقدر دوست نداشتم تا به خاطرش بچه یک ماه‌ام را برداریم بیاورم توی این جمعیت. پس به خاطر چه چیزی بود؟ حتما دلم هوس گردش کرده بود که قطعا کرده بود و دنبال راهی برای رفع پوسیدگی در خانه بود. اما همه‌اش این بود؟! بعد که برگشتیم خانه و مشغول کارها شدم و داشتم به پسرها غذا می‌دادم دیدم که من پسرهایم را خیلی دوست دارم. آینده‌ آن‌ها برایم مهم است و به خاطر آن‌ها بوده که توی این گرما دست‌شان را گرفته‌ام و برده ام توی آن شلوغی. دیدم سید ابراهیم رئیس‌جمهور بوده و توی ماموریت و به خاطر کارهای کشور از دنیا رفته یعنی به خاطر بچه‌هایم و بعد دیدم سیدابراهیم را بیشتر دوست دارم. لقمه آخر را به هر دو دادم که هر دو‌ تف کردند و فهمیدم که سیر شدند‌ و فکر کردم حالا که رئیسی رفته چه می‌شود که مهم نبود، حتما اتفاق خاصی نمی‌افتد. اتفاق مهم همین بود که افتاد. حالا دل‌همه ما به هم گرم شده و‌ دوباره دور واژه ایران جمع شدیم. _______________________________ @Mamaa_do
باید چرخ خیاطی‌ام را در بیاورم. یک عصر که بچه‌ها خواب بودند. بگذارم بالای اپن و مراقب باشم سوزن جایی نیفتد. صدای چرخ حتما بیدارشان می‌کند پس باید بچه‌ها را از توی ننوی وسط هال ببرم توی اتاق و آنجا بخوابانم. در این جا‌به‌جایی حتما بیدار می‌شوند. شاید هم بیدار نشدند و توانستم بنشینم پای چرخ. و آیه! او را هم باید توی کریر بگذارم و روی زمین با پا تکان بدهم تا بخوابد. حتما صدای چرخ او را بیدار نمی‌کند عادت دارد تا در سر و‌صدا بخوابد. بعد باید متر را بیاورم و سایز خودم را در بیاورم از ۲سال پیش حتما ۲برابر شده. امیدوارم آن پارچه آبی که خریده بودم به مانتو یا بلوزی برسد! ___________________________ @Mamaa_do
و درد‌های مشترک ما❤️ و البته سوال مهم که آیا کسی بچه‌های ما را به عهده می‌گیرد یا نه؟ این را از یک سال درد کشیدن من داشته باشید و زیادی حرص نخورید. به آدم‌ها دور و اطراف‌تان بگویید که نیاز به کمک دارید مخصوصا همسرتان و بعد مادربزرگ‌ها، خاله‌ها و عمه‌ها یا چه میدانم یک آدم نزدیک شما. آن‌ها باید بدانند که بچه فقط برای بازی کردن و خندیدن نیست که مثلا در وقت خوب‌شان که هم خواب کردند هم غذا خورده‌اند با آن‌ها کمی بازی کنند و السلام و بچه‌ها با پدر و مادر به منزل آن‌ها بروند و برگردند و این‌ها. نه! آن‌ها هم می‌توانند در کارهای بچه‌ها شریک شوند و مثلا بچه‌ها را زمانی به تنهایی نگهداری کنند تا ما استراحت کنیم و کارهایی که دوست داریم را بکنیم و کمی مغزمان آرام بگیرد! باور کنید آن‌ها هم از این کار لذت می‌برند و رابطه ما با آن‌ها با این حمایت‌شان خیلی بهتر می‌شود و گرنه تبدیل می‌شویم به آدمی که دارد دائم مغز خودش را می‌خورد و به کسی هم چیزی نمی‌گوید تا مثلا کسی فکر نکند ما انتظاری داریم و یک تنه همه چیز را تحمل کنیم و بعد یهو بترکیم و دیگر واویلا! خلاصه که حرف بزنیم، غر بزنیم، ما مادرها نباید همه چیز را تنهایی تحمل کنیم❤️ ________________________________
یادم هست سر کلاس که بودیم استاد میگفت وقتی می‌خواهید ذهن مشوش شخصیت را نشان دهید باید هر دقیقه فکرش جایی برود و حرف‌هایی بزند که خیلی هم بهم ربط ندارند! یا حادتر! چیزی مثل الانِ من که اصلا نمی‌تواند بین این‌ همه فکر به چیزی فکر کند که بعد بنویسد یا بگوید! _________________________________ @Mamaa_do
۴۱ روز است که بندِ رختِ خانه، رنگ‌ صورتی دارد و‌ صاحب لباس‌های صورتی دیگر گولم‌ نمی‌زند که به چپ‌ نگاه کند ولی به راست بزند و‌ مردمک‌ چشم‌ها یکی شرقی برود و یکی غربی حالا نگاهش را مستقیم می‌کوبد توی چشمم و دلم می‌ریزد. _________________________________ @Mamaa_do
نزدیکِ قله‌ایم! همه‌اش تقصیر خودم بود، خودم یادش دادم، می‌خواستم هر دو‌ را راضی کنم ولی خب به این راحتی‌ها که نیست، نمی‌دانم چه شد که در لحظه تصمیم گرفتم رابطه خواهر و‌ برادری را تقویت کنم یا به قول این روانشناس‌های زرد نگذارم پسرک حس کند به او توجه نمیکنم و فقط دخترک را آرام میکنم، خب چه می‌دانستم‌ که این‌طور می‌شود و گرنه این‌کار را نمی‌کردم همه‌اش تقصیر خودم‌ بود! آشپزخانه را مرتب کردم و همه‌ی ظرف‌ها را گذاشتم توی ماشین، روی اپن را دستمال کشیدم و کریرش را گذاشتم روی اپن، رفتم و از روی تختش بغلش کردم و گذاشتم توی کریر، تکانی دادم و کمی غر زد ، دوباره تکان دادم و بعد خوابید. خدا به دادم برسد چه می‌دانستم این‌طور می‌شود…. ادامه….. __________________________________ @Mamaa_do
خدا به دادم برسد چه می‌دانستم این‌طور می‌شود، ادامه……. همه چیز سر جایش بود و می‌شد صبحانه بخورم، در یخچال را باز کردم و شیر و کرم کنجدی را برداشتم و کنار کریر گذاشتم، ماگ را از توی آبچکان برداشتم و تویش شیر ریختم، بعد گرفتم زیر نازل بخار و پسرک را که به پایم چسبیده بود دور کردم، به هوای ماشین، گفتم برو ماشینت را بیاور تا برایت ملق بزنم، رفت و کف شیر قُلب قُلب حباب کرد و سرازیر شد و دستم زمین فرود قطره‌هایش شد و‌ سوخت که ماگ را از زیر ناز برداشتم. دکمه ۲ بار را زدم و‌ خواستم قهوه غلیظ باشد. ماگ را گذاشتم زیر نازل و قهوه دو دسته ریخت توی ماگ. ماگ را گذاشتم کنار کریر و پسر باز چسبید به پایم. کاش آن کار را نمیکردم، ۴پایه را گذاشتم کنار اپن تا صبحانه بخورم که دست‌هایش هفت شد و بالا آمد و بغلش کردم و نشناندم روی پا که دخترک گریه کرد و کریر را تکان دادم و همان موقع همان فکر بی‌خود به سرم زد و بلند شدم و پسرک را بغل کردم و گذاشتم روی ۴پایه و با لبخندِ مادرهای توی تبلیغاتِ تلویزیون گفتم بیا با هم تکانش بدهیم که ساکت شود و دخترک ساکت شد و بعد پسرک از بالای ۴پایه خوشش آمد و مگر پایین می‌آمد و بعد که گذاشتمش پایین فهمیده بود که چطور می‌شود به قله خانه دست پیدا کرد به همان جایی که دستش تا حالا نمی‌رسیده و دخترک آن‌جا در امان بوده! می‌بینید همه‌اش تقصیر خودم بود، خودم یادش دادم و دیگر قله‌ امنی در خانه ندارم مگر بالای سقف! __________________________ @Mamaa_do
دوست داشتم در خانه‌ام همه چیز رنگی باشد. برق محبت بنشیند روی همه چیز و رنگش را بیشتر کند. دوست داشتم عصرها کیک شکلاتی بپزم و رویش شکلات آب‌شده بریزم و با توت فرنگی قشنگش کنم و توی قوری گل قرمزی چای دم کنم. همسرم که آمد لباس چین چین گل‌گلی‌ام را بپوشم و بروم در را باز کنم. لبخند بزند و بغلم را پر کند از گل. بعد بروم توی آشپزخانه و توی استکان کمر باریک چای هل و دارچین بریزم و بگذارم روی میز چوبی گرد وسط تراس و رومیزی توری سفید را صاف کنم و بعد بروم کیک را برش بدهم و توی بشقاب‌های آبی‌ام بکشم و بعد دست همسرم را بگیرم و برویم بنشینیم توی تراس و چای بخوریم و بعد تکه‌ای کیک و بهم لبخند بزنیم و ته دل‌مان ذوق کند ولی حالا فقط دلم می‌خواهد چای را بخورم هر مدلی بود و چیزی باشد کنارش بخورم که سیر شوم و بعد سریع بخوابم و از فرصت خواب بچه‌ها استفاده کنم و همین! هیچ چیز دیگری نمی‌خواهم! __________________________________ @Mamaa_do