eitaa logo
مامادو♡
124 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
ادامه…. داشت پشت تلفن با لحن و صدایی که از او نشنیده بودم با کسی دعوا میکرد. خانم حجت سرشیفت بود ، قطع برق مشکلی در سیستم اکسیژن نوزاد روبروی ما درست کرده بود. Intube بود و تنظیمات دستگاهش هم خیلی بالا بود، این‌ها را در این دو ماه خوب یاد گرفته بودم، حالش بد بود، تقلا میکرد و پرستارها دائم اطرافش بودند. نگران بودم اما نباید به انکوباتورش نزدیک میشدم و گرنه بیرونم میکردن. خانم حجت داد زد که اگر همین الان نیاین و درستش نکنید، کد بحران میزنم و…. دلم پیش مادر این طفلک بود. که نمیشد شب پیش بچه‌اش بماند. چون intube بود و شیر هم‌ نمی‌خورد و چه خوب که مادر خانه بود و نمیدید نوزادش چه حالی دارد.
این‌روزها زخمی‌اش میکنم🫡 اولش خیلی سخت بود، حالا کمی به تفاهم رسیده‌ایم کار‌هایم را میگویم. هر چیزی که باید انجام دهم را، آن‌ها که بعد زخمی شدن خرد خرد پیش میروند، نه اینکه من نخواهم راحت جایی بنشینم و کارم را کامل کنم، راه دیگری ندارم، این جور شدن‌ها را کلا بیخیال شده‌ام. فرقی نمیکند با چه حالی باشند، بچه‌ها را می‌گویم. کافی است من‌ را ثابت در کاری ببینند،هر جایی هم باشم مهم نیست روی صندلی، مبل، تخت، زمین یا حتی سرویس بهداشتی، کاری که میکنم هم مهم نیست، مثلا با کتاب ، تبلت، غذا، لپ‌تاپ یا هر چیزی دیگری که باشم ، می آیند و در آن لحظه تبدیل به سرسره، تاب‌ یا حتی صخره برای بالا رفتن می‌شوم. ولی وقتی که پیش‌شرط‌های سیر‌ی، تمیزی و خواب‌کافی که از سختی‌اش خبر دارید را داشته باشند و اگر من را مشغول کاری ببینند مخصوصا در آشپزخانه، دیگر کاری به کارم ندارند و خودشان هم مشغول بازی می‌شوند. - البته دنبال راه‌چاره‌ هم هستم مثلا همین که کتابشان را می‌گذارم لای کتاب خودم و بعد هجوم ناگهانی برای گرفتن و پاره کردن کتابم با گرفتن‌ کتاب خودشان که پاره هم نمی‌شود کمی آرام‌می‌شوند و البته چاره اصلی که بیخیال شدن است🤪😇
نگرانشان هستم! صدای آهنگ‌شان نمی‌آید، همسایه سمت چپی را می‌گویم. روزهای کاری باید بین ۹ الی ۱۰ شب و روز‌های تعطیل از ۹:۳۰ الی ۱۲ ظهر صدایش بیاید، مطمئنم آدم‌های منظمی هستند و سیستم صوتی قوی هم دارند که میخواهند حلالش کنند! وقت‌هایی که صدای آهنگ نمی‌آید با هم خوب نیستند و صدای دعوایشان می‌آید! این را وقتی تازه آمده بودند فهمیدم، از صدای بالا و سلیقه بدشان در انتخاب آهنگ کلافه بودم و خدا خدا میکردم قطع‌اش کنند، تا بعد مدتی طولانی قطع شد و بعد صدای دعوایشان بلند شدم، آنجا بود که از دعای خودم پشیمان شدم! اما چند روزی هست که صدای دعوا هم از دیوار نمی‌آید. می‌دانید همین دیواری که در عکس میبینید را می‌گویم، که البته دیوار نیست، پوست پیاز است! شاید در این چند سال ۵بار هم همدیگر را از نزدیک ندیده باشیم اما به واسطه‌ی پوست‌پیاز‌ها از حال هم بی‌خبر نیستیم! و حالا نگران‌شان هستم!
امروز جایی دلم ریخت، مستاصل شدم و مات شدم به رو‌به‌رو که حالا چه کنیم؟ برای بچه‌هایم بود و آنجا مطب دکتر بود. شیرخشک و داروها را گرفتیم و تا برسیم خانه حرفی نزدم. بچه‌ها کنار مامان بودن و رفتم روی تخت خواهرجون خوابیدم، اینستاگرام را باز کردم. یادم آمد از “باغ‌های معلق” ننوشتم و “ناتور دشت” دارد شروع میشود. اولین پستی که آمد همان چیزی است که میبینید! طاقت داشتید؟ دیدین؟ من که چشم چرخاندم تا نبینم یا ردش کنم ولی نشد، دیدم!بی‌صدا، بلند بلند کردم، به قول خانم عسگرنجاد قلبم طبله کرد و اسرائ…یل را نفرین کردم. بعد دیدم این چند ثانیه مروری بر کتاب باغ‌های معلق است! تصویری دست اول مثل روایت‌های این کتاب از مادرهای نبل، شهری کوچک نزدیک حلب، مادرهایی که هر روز میان جنگ بذر امید می‌کاشتن ولی این‌طور برداشت میکردن! این زن‌ها توسط خانم سمیه عالمی در سوریه نویسندگی را یاد میگیرن و تاریخ عجیب ۴سال محاصره نبل را روایت میکنن. بعد خواندنش غم‌ یادت می‌رود، برای مادری‌ انگیزه میگیری و حالت خوب ‌می‌شود. البته این راوی ها هیچ کدام از اعضای خانواده‌شان شهید نشدن وگرنه نمی‌دانم باز هم طاقت روایت کردن داشتن یا نه! ‏
گفت:«یکی از بچه ها از بین میرود». سندروم TTTS شوخی نبود. بچه ها یک جفت داشتند و یکی بیشتر از دیگری خون میگرفت یا به جای سرخرگ از سیاه‌رگ تغذیه میکرد. به تخت‌هایشان فکر کردم که اگر یکی شود چه کنم! طاقت نداشتم یکی بماند و یکی نماند! نگران چیزی بودم که دست من نبود! کاش میشد ظرف‌های غذای برابری برای هر دو بگذارم یا مثلا جلو سیاه‌رگ را بگیرم. اما دستم به بچه هایم نمیرسید! ناامید از رادیولوژی برگشتیم! گفته بود قطعا این سندروم وجود دارد، نگذاشت بلند شوم همان طور که روی تخت خوابیده بودم و توی مانیتور می‌دیدمشان گفت باید زودتر اقدام کنید تا حداقل یکی برایتان بماند، اصلا فکر کن از اول دوقلو نبودند! اختیار اشک‌ها با من نبود. مگر همچین فکری میشد! نامه داد برای دکتر پریناتولوژی که تا دیر نشده اقدام کنیم! تکان میخوردند و باید مراقب می‌بودم که این تکان برای کدام است، تکان نخوردن یکی از علامت‌های مهم بود! دستم بسته بود! سوار ماشین شدیم تا برویم پیش پریناتولوژیست، به محمدحسین گفتم بیا نذر کنیم اسمش را عباس بگذاریم دستمان دیگر به هیچ جا وصل نیست. اسمش عباس شد و در سونو بعد برایمان دست تکان داد و خبری از TTTS نبود!
نرگس‌ها را می‌آورم جلوتر. از دیشب توی تراس بودن و دلم برای بویش تنگ شده. از راحتی یک بچه‌ داشتن می‌خواهم استفاده کنم و اصلاح آخر داستانم را بفرستم، چند خطی که برای روز مادر نوشته بودم نیمه‌کاره مانده، بعد شنیدن خبر حمله تروریستی کرمان دستم به قلم نرفت. دیشب تا رسید گفتم خبر را شنیده‌ای؟ خنده‌اش خشکید و سر تکان داد. لباس‌هایش را عوض نکرده بود و بچه‌ها از سر و کولش بالا میرفتند. گفت «پیگیرش نشو برات خوب نیست، کار اسرائی..ل نامرده» و بعد امیررضا را انداخت هوا و حرف را عوض کرد. گیر داده‌ام به نگو نشان‌بده‌های داستانم، خوب از آب در نمی‌آیند، خانم عطارزاده گفت: « زهرا بخووون، زیاد بخوون». خب آخر با این وضع، زیادش را از کجا بیاورم، پرت و پلا مینویسم. خسته‌ام. امیررضا دیشب تا صبح گریه کرده و لثه‌اش ورم دارد. چند ثانیه‌ای از فیلم کرمان را دیدم، تار بود، پسر بچه‌ای با کاپشن سبز، زنی با کاپشن کرم. حتما دست پسرش را گرفته بود تا روز مادر را با هم کنار حاج قاسم باشند، منم اگر کرمان بودم همین کار را میکردم، میشد الان به جای آن‌ها ما کنار حاج قاسم باشیم. اما اینجا، میان عطر نرگس، بغض گلویم را تنگ کرده، میخواهم در نابودی‌ات شریک باشم، حتی اندازه یک خط…! eitaa.com/mamaa_do
دنیا مامان‌ها دیگه با چی رنگی‌رنگی میشه؟🥹 eitaa.com/mamaa_do
لباسش از آب دهانش خیس می‌شود…🥲! دندان‌درد دوباره شروع شده و تا رخ نشان بده، پدر همه‌مان در آمده. خواب دیشب پشت‌پلک‌هایم جامانده، میخواهم تا خوابیده‌اند بخوابم که بعد چند دقیقه امیررضا گریه میکند و همه جا‌مانده‌ها را راهی میکند. بیخیال خواب می‌شوم. لب پنجره می‌آیم. دماوند پیداست! پنجره را باز میکنم، عجب هواییه، کاش میشد بروم بیرون، اما با این دو فسقل و این توی راهی که نمیشود! از هوا کمی نفس میگیرم، هوا، هوای اول فروردینه نه آخر دی! حیفه بخوابم. شیر میریزم و مشغول داستانم می‌شوم🤍 eitaa.com/mamaa_do
از این مرحله میترسیدم که بیان و همه چی رو خالی کنن. هر جا را جمع کنی برن یک جای دیگر را بیرون بریزن ، از کابینت گرفته تا کشوی لباس‌ها… ولی حالا که باهاش مواجه شدم انقدرها هم ترسناک نیست، با بچه‌ها‌ همراه میشم و کمکشون میکنم تا کشفی که میخوان رو انجام بدن. به این که خونه نامرتب می‌شود و زحمتم زیاد می‌شود فکر نمیکنم. می‌خواهم از کاری که میکنیم لذت ببریم. من از بودن با اون‌ها و اون‌ها از کشف جدید.
قدم همه‌ی حرفه‌ای‌های عزیز گلباران😍 بفرمایید گریپ‌فروت😅 درسته تلخه ولی خوش‌مزه است مثل سختی‌های مادری که تلخه ولی آخ خوشمزه است🤪🙄😂
۲۹سال به مرغ معروف بودم. به خاطر زود و خوب خوابیدنم. بنده‌ خدایی گفته بود بچه‌دار که بشوید پدر محمدحسین در می‌آید، زهرا از صدای بچه‌ها بیدار نمی‌شود و او باید بیدار ‌شود! حرف ما سر شب‌بیداری پدر یا مادر نیست! بحث تغییر ما آدم‌هاست! حالا کم و زیادی نفس‌ِ بچه‌ها بیدارم می‌کند، مغزم تحت فشار است و خواب پشت‌سر‌هم رویاست. و این حال همه مادرهاست حالا قبلش مرغ بودن یا خروس!🤪 کافیه این حال سخت و شیرین را بپذیریم و با آن کیف کنیم، با تمام ‌نگاه‌های درست و غلط! تا بعدا منتش را روی سر بچه ها نگذاریم یا حسرتی بر دلمان نماند🤍 @mamaa_do
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
حدود ۷ صبح خودشان بلند می‌شوند و چهار دست‌وپا به سراغ اسباب‌بازی‌ها می‌روند. قبل صبحانه نیم ساعت با هم بازی می‌کنند و کاری به ما ندارند. معلوم است هر دو آدمِ صبح‌اند، خوش‌اخلاق و پر انرژی. هر چه هم از بی‌خوابی دیشب حالمان بد باشد. با خنده سر صبح آن‌ها همه چیز برمیگردد به تنظیمات کارخانه.😅 🤍 eitaa.com/mamaa_do