eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
امسال را روی حداقل خودم بستم و از خودم و شرایطم می‌ترسیدم. از اینکه قرار است با ۳بچه کوچک چه کنم و گفتم ۲۰ تا کتاب در سال می‌خوانم و حالا بهار تمام شده و تابستان شروع شده و من به نیمی از قول خودم وفا کرده‌ام و‌ ۹ کتاب خوانده‌ام و بیشتر از جلال بوده و حالا تابستان را با احمدمحمود در گرمای شرجی اهواز شروع میکنم و آن هم در حلقه نهم که بسیار دوستش دارم و ترسم از احمدمحمود خواندن را کم کرده…! کتاب ده از بیست _______________________________ @Mamaa_do
صبحِ روز بعد در تاریخ ثبت شد ما ایرانی‌ها سربلندیم و انتخاب دست خودمان است! _________________________________ @Mamaa_do
من همان آدم خاکستریم که می‌گویند رئیس جمهور را رای او انتخاب می‌کند. من همان آدم مردد هستم. شما می‌دانید آدم انقلابی یعنی چه آدمی؟ آن‌هایی که خودشان را عقل کل می‌دانند و می‌خواهند همه را ارشاد کنند؟ نمی‌دانم! ولی این راهی که شما می‌روید رای خاکستری ما را سفید می‌کند! خطر بیخ گوش‌مان است! ________________________ @Mamaa_do
این هفته را با ربکا سولنیت بودم. روز را با هم شر‌وع می‌کردیم و هدست را می‌گذاشتم توی گوشم و او می‌خواند و من کارهای خانه را می‌کردم. سفر می‌رفت، از مادربزرگی که سال‌ها نمی‌شناختش می‌گفت از لاک‌پشتش از مردی که مثل صحرا بود و عاشق شده. از همه این‌‌ها جوری می‌گفت که‌نمی‌فهمیدی چه هدفی دارد و‌ گم می‌شدی وسط جستار‌هایی که دیدنی بود و‌ یکهو وسط غذا دادن به بچه‌ها به خودم می‌آمدم که اینجا کجاست و چه می‌خواست بگوید و حتی چندبار یک جستار را گوش می‌دادم تا بفهمم ولی فایده نداشت و بی‌خیال شدم و یادم آمد مترجم همان اول به ما گفته بود در این جستا‌ر‌ها ما گم می‌شویم و نویسنده همین را می‌خواهد و مهم لذت بردن از مسیر است و من هم ذهنم را رها کردم و گم ‌شدم و بعد جایی دیگر وقتی داشتم کاری دیگر انجام می‌دادم پیدا ‌شدم و فهمیدم چقدر این هفته را دوست داشتم وسط همه ابهام‌هایی که داشتم و نمی‌دانستم چه کنم رای خاکستری خودم را آبی کردم و دیدم سفیدی کاغذ اصلا قشنگ نیست و به کسی که دیدم دلسوزتر است رای دادم و دیگر نتیجه و‌ مقصد برایم مهم نیست و من از این مسیر رسیدن به این نقطه لذت بردم! کتاب یازده از بیست ___________________________ @Mamaa_do
هیچ! خواستم یادم بماند امروز هزاران کلمه در مغزم درباره غذا دادن به شما نوشتم! __________________________________ @Mamaa_do
و وسط همه‌ی ‌خستگی‌ها ‌و اعصاب خوردگی‌ها بیخیال شدم و همه چیز را کشیدم این طرف و آن طرف و پتوی خز سفید را پهن کردم وسط اپن و آن پیراهن سفید با دامن چین‌دار که وسط بقیه پیراهن‌ها توی کمد آویزان بود و وسط یک روز گرم تابستانی خریده بودم و آرزو کرده بودم دختردار شوم را در آوردم و تن دخترک کردم و دانه دانه پسرها را بغل کردم تا با او دالی کنند و بخندد و کیف کنیم و عکس بگیرم و بعدا که بزرگ شد نشانش دهم و نگویم موقع گرفتن این عکس چقدر کف پایم درد می‌کرد و وسط کمر می‌سوخت! _________________________________ @Mamaa_do
«سَرِ کار» یادم آمد به سه سال پیش که تازه عروسی کرده بودیم و من کارمند بودم و هر روز ۶:۳۰ صبح از خانه می‌رفتم بیرون و‌ ۶:۳۰ عصر می‌رسیدم خانه و همسرم در خانه بود و توی خانه کار می‌کرد و چقدر برایم مهم بود تر و تمیز باشم و غذای خوب بپزم و خانه برق بزند. تا از سرکار می‌رسیدم خانه می‌رفتم توی اتاق و لباس خوبی می‌پوشیدم و توی اینه قدی نگاه می‌کردم و‌‌ به ضرب و زور کانسیلر گودی زیر چشم را می‌پوشاندم و با رنگی قرمز یا صورتی بی‌حالی چشم‌ها را می‌گرفتم و لبخندی به لبم می‌چپاندم و می‌رفتم سرِ کارِ خانه و شام می‌پختم و ناهار فردا را می‌پختم و خانه را مرتب می‌کردم تا بشود ساعت ۱۰:۳۰ بعد می‌خوابیدیم و دوباره فردا صبح می‌رفتم سرکار و می‌آمدم‌ خانه و همین‌جور روزها می‌گذشت تا این روزها که می‌روم سرکار و می‌مانم همان‌جا و جایی دیگر نمی‌روم و باز شب می‌شود و صبح می‌شود. اما این روزها همسرم کارمند است و صبح ساعت ۶:۳۰ می‌رود سرکار و شب ساعت ۶:۳۰ برمی‌گردد و….. ادامه… ________________________________ @Mamaa_do
ادامه…. و وقتی می‌رسد شام آماده است و سالاد درست شده است و من فکر می‌کنم کار امروزم از کار ۳سال پیشم خیلی سخت‌تر است. آن روزها وقتی می‌رسیدم سرکار کارت می‌زدم و به ازای هر ساعت کار حقوق می‌گرفتم و هر سال که سابقه‌ام بیشتر می‌شد سنوات بیشتری میگرفتم و جایگاه اجتماعی داشتم و سال بعد قرار بود مدیر دفتر بشوم و ارتباط با آدم‌ها را چقدر دوست داشتم. اما سرِ این کار هر چه کار میکنی معلوم نیست دوباره همه چیز سرجایش است و الان که عصر است و بچه‌ها خواب هستند و دارم این متن را می‌نویسم همه جا مرتب است و شام بچه‌ها آماده است و فقط چای دم نیست و باید قبل این که همسر برسد بروم و چای را دم کنم و شامش را آماده کنم و خودم را برای شیفت کاری شب آماده کنم و باور کرده‌ام که آقای پناهیان در خانواده متعالی می‌گفت «کارِ خانه خیلی خالصانه است و در خودسازی خانم‌ها خیلی موثر است و همه‌اش وقتی برای خدا باشد اجر و مزدی بی‌اندازه دارد»! ________________________________ @Mamaa_do
و حس‌های مشترک…🤍 __________________________________ @Mamaa_do