eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
من همان آدم خاکستریم که می‌گویند رئیس جمهور را رای او انتخاب می‌کند. من همان آدم مردد هستم. شما می‌دانید آدم انقلابی یعنی چه آدمی؟ آن‌هایی که خودشان را عقل کل می‌دانند و می‌خواهند همه را ارشاد کنند؟ نمی‌دانم! ولی این راهی که شما می‌روید رای خاکستری ما را سفید می‌کند! خطر بیخ گوش‌مان است! ________________________ @Mamaa_do
این هفته را با ربکا سولنیت بودم. روز را با هم شر‌وع می‌کردیم و هدست را می‌گذاشتم توی گوشم و او می‌خواند و من کارهای خانه را می‌کردم. سفر می‌رفت، از مادربزرگی که سال‌ها نمی‌شناختش می‌گفت از لاک‌پشتش از مردی که مثل صحرا بود و عاشق شده. از همه این‌‌ها جوری می‌گفت که‌نمی‌فهمیدی چه هدفی دارد و‌ گم می‌شدی وسط جستار‌هایی که دیدنی بود و‌ یکهو وسط غذا دادن به بچه‌ها به خودم می‌آمدم که اینجا کجاست و چه می‌خواست بگوید و حتی چندبار یک جستار را گوش می‌دادم تا بفهمم ولی فایده نداشت و بی‌خیال شدم و یادم آمد مترجم همان اول به ما گفته بود در این جستا‌ر‌ها ما گم می‌شویم و نویسنده همین را می‌خواهد و مهم لذت بردن از مسیر است و من هم ذهنم را رها کردم و گم ‌شدم و بعد جایی دیگر وقتی داشتم کاری دیگر انجام می‌دادم پیدا ‌شدم و فهمیدم چقدر این هفته را دوست داشتم وسط همه ابهام‌هایی که داشتم و نمی‌دانستم چه کنم رای خاکستری خودم را آبی کردم و دیدم سفیدی کاغذ اصلا قشنگ نیست و به کسی که دیدم دلسوزتر است رای دادم و دیگر نتیجه و‌ مقصد برایم مهم نیست و من از این مسیر رسیدن به این نقطه لذت بردم! کتاب یازده از بیست ___________________________ @Mamaa_do
هیچ! خواستم یادم بماند امروز هزاران کلمه در مغزم درباره غذا دادن به شما نوشتم! __________________________________ @Mamaa_do
و وسط همه‌ی ‌خستگی‌ها ‌و اعصاب خوردگی‌ها بیخیال شدم و همه چیز را کشیدم این طرف و آن طرف و پتوی خز سفید را پهن کردم وسط اپن و آن پیراهن سفید با دامن چین‌دار که وسط بقیه پیراهن‌ها توی کمد آویزان بود و وسط یک روز گرم تابستانی خریده بودم و آرزو کرده بودم دختردار شوم را در آوردم و تن دخترک کردم و دانه دانه پسرها را بغل کردم تا با او دالی کنند و بخندد و کیف کنیم و عکس بگیرم و بعدا که بزرگ شد نشانش دهم و نگویم موقع گرفتن این عکس چقدر کف پایم درد می‌کرد و وسط کمر می‌سوخت! _________________________________ @Mamaa_do
«سَرِ کار» یادم آمد به سه سال پیش که تازه عروسی کرده بودیم و من کارمند بودم و هر روز ۶:۳۰ صبح از خانه می‌رفتم بیرون و‌ ۶:۳۰ عصر می‌رسیدم خانه و همسرم در خانه بود و توی خانه کار می‌کرد و چقدر برایم مهم بود تر و تمیز باشم و غذای خوب بپزم و خانه برق بزند. تا از سرکار می‌رسیدم خانه می‌رفتم توی اتاق و لباس خوبی می‌پوشیدم و توی اینه قدی نگاه می‌کردم و‌‌ به ضرب و زور کانسیلر گودی زیر چشم را می‌پوشاندم و با رنگی قرمز یا صورتی بی‌حالی چشم‌ها را می‌گرفتم و لبخندی به لبم می‌چپاندم و می‌رفتم سرِ کارِ خانه و شام می‌پختم و ناهار فردا را می‌پختم و خانه را مرتب می‌کردم تا بشود ساعت ۱۰:۳۰ بعد می‌خوابیدیم و دوباره فردا صبح می‌رفتم سرکار و می‌آمدم‌ خانه و همین‌جور روزها می‌گذشت تا این روزها که می‌روم سرکار و می‌مانم همان‌جا و جایی دیگر نمی‌روم و باز شب می‌شود و صبح می‌شود. اما این روزها همسرم کارمند است و صبح ساعت ۶:۳۰ می‌رود سرکار و شب ساعت ۶:۳۰ برمی‌گردد و….. ادامه… ________________________________ @Mamaa_do
ادامه…. و وقتی می‌رسد شام آماده است و سالاد درست شده است و من فکر می‌کنم کار امروزم از کار ۳سال پیشم خیلی سخت‌تر است. آن روزها وقتی می‌رسیدم سرکار کارت می‌زدم و به ازای هر ساعت کار حقوق می‌گرفتم و هر سال که سابقه‌ام بیشتر می‌شد سنوات بیشتری میگرفتم و جایگاه اجتماعی داشتم و سال بعد قرار بود مدیر دفتر بشوم و ارتباط با آدم‌ها را چقدر دوست داشتم. اما سرِ این کار هر چه کار میکنی معلوم نیست دوباره همه چیز سرجایش است و الان که عصر است و بچه‌ها خواب هستند و دارم این متن را می‌نویسم همه جا مرتب است و شام بچه‌ها آماده است و فقط چای دم نیست و باید قبل این که همسر برسد بروم و چای را دم کنم و شامش را آماده کنم و خودم را برای شیفت کاری شب آماده کنم و باور کرده‌ام که آقای پناهیان در خانواده متعالی می‌گفت «کارِ خانه خیلی خالصانه است و در خودسازی خانم‌ها خیلی موثر است و همه‌اش وقتی برای خدا باشد اجر و مزدی بی‌اندازه دارد»! ________________________________ @Mamaa_do
و حس‌های مشترک…🤍 __________________________________ @Mamaa_do
همان اول که خواندمش یک جوری به دلم نشست که تا چند روز حالم خوب بود و دو بار خواستم از آن حال بنویسم که نشد و با خودم گفتم عیبی ندارد و چیزی نمانده و این حال آنقدر عمیق است که یادم‌نمی‌رود و می‌گذارم وقتی کتاب تمام شد می‌نویسم. امروز بچه‌ها خواب بودند و انرژی زیادی در من ذخیره شده بود و باید جایی خالی‌اش می‌کردم و رفتم و‌ نشستم و‌ کتاب حرکت در مه را تمام کردم و حالا که تمام شده یاد آن حس و حال خوب افتادم که یادم رفته! صفحات کتاب را ورق می‌زدم و دنبال آن قسمت می‌گشتم. یادم بود آن موضوع حال خوب کن کیمیای نویسندگی بود و آن پاراگراف را لایت سبز کرده‌ بودم. هرچه گشتم پیدا نشد و گفتم از همان اول بخش آخر که «سفر درونی و نوشتن با قلب» بود شروع کنم و دوباره بخوانم تا بلکه آن کیمیا را پیدا کنم و هر چه خواندم پیدا نشد که دفترم را باز کردم و چشمم به یادداشتی که آن موقع برداشته بودم خورد که با رنگ صورتی و در تضاد با رنگ مشکی بقیه متن نوشته بودم…… ادامه….. دوازده از بیست _______________________________ @Mamaa_do
ادامه… ، [حاصل تزکیه تن و روح، درک دیگران است و این کیمیای نویسندگی است] و این در اواخر کتاب نوشته شده بود. گزینه سوم برای راه‌های کسب توانایی احضار جهان خیال بود که آن کمک می‌کرد برای ساخت جهان مثالی در رمان و این یک سفر درونی بود برای یادگیری تا بتوانیم با قلب بنویسم و صرفا به نوشتن با تجربه زیسته و ذخیره عاطفی اکتفا نکنیم. این کتاب قطور نوشتن را مثل زندگی کردن یاد می‌داد. یک جور تراپی هم بود. هم خودش هم روشی که ما آن را خواندیم. ما یعنی آن ۲۱ نفر حاضر در گروه هم‌خوانی حرفه‌ای۳. ما ۲۱ نفر روزی ۵صفحه از کتاب حرکت در مه محمدحسن شهسواری را می‌خواندیم و این حرکت در این مه غلیظ و نا آشنای نویسندگی از یکشنبه ششم اسفندماه ۱۴۰۲ شروع شد و برای من یک هفته دیرتر از بقیه در شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۳ تمام شد. در این ۴ماه خیلی از ما در مه گم شدیم و بعد چند وقت داد زدیم که آهای رفقا بیایید و صبر کنید تا ما هم برسیم و ما صبر کردیم و حتی برگشتیم عقب و دست هم را گرفتیم و در این مه پیش رفتیم تا با هم برویم و این راه را تمام کنیم که البته این تمام کردن ما را خسته کرد و کاملا طبیعی بود و برای هم‌خوانی بعدی رفتیم سراغ یک جستار کوتاه و آن فقط روزهایی که می‌نویسم هست‌ و دیگر هیچ و یک نفر بیاید این انگشت من را بگیرد و بروم یک چایی بخورم تا این‌ها بیدار نشده‌اند! دوازده از بیست _________________________________ @Mamaa_do
شیر را از زن گرفتم و در تاریکی برندش پیدا نبود و جلوتر آوردم و دیدمش و بعد دادم دستش که می‌دانستم نمی‌خورد و فقط می‌خواهد با نی بازی کند و ممکن است هر لحظه بترکد که مهم نبود و می‌خواستم آرام باشد و روضه به دلم بنشیند که تیری از بالای سینه‌ام کشیده شد و به ساعت نگاه کردم و تازه یک ربع گذشته بود و توی دلم شور افتاد که گرسنه شده و رفتم زنگ بزنم به زینب که ببینم بیدار شده یا نه که دیدم گوشی‌ام را جا گذاشته‌ام و همان موقع روضه‌خوان گفت: «نمی‌دانم آن جرعه آبی که بعدا رباب خورد و تیری شد در سینه‌اش و او را کشت یا تیر سه شعبه» و من های های گریه کردم و پسرک با دهان باز نگاهم کرد و شیر را فشار داد و روی صورتش ریخت و با روسری پاکش کردم و به مادر گفتم می‌دانم دخترک بیدار شده و می‌روم شیرش بدهم! ___________________________________ @Mamaa_do
بچه‌ها امروز خوب صبحانه نخوردند و از خامه‌عسلی خوششان نیامد و نون‌پنیر خوردند و بعد نرفتند سراغ بازی تا کمی دستم خالی شود و بروم صفحه‌های آخر رها و نا‌هشیار می‌نویسم را بخوانم و دائم دنبالم می‌آمدند و بی‌قراری می‌کردند و می‌خواستند با آن‌ها بازی کنم. بازی محبوب آن‌ها دنبال‌بازی است که باید بلند بگویم «بگیرش بگیرش» و فرار کنند و هی پشت سر را ببینند و ذوق کنند که دارم می‌رسم و الکی خودشان را بندازند روی زمین و من بپرم بغلشان کنم و جایی بوس نکرده نگذارم و دوباره فرار کنند و از خنده جلوی پا را نبینند و هی زمین بخورند و هی بلند شوند و دیگر نفسی برایشان نماند و آخر بروند گوشه‌ی دیوار و راهی برای فرار نداشته باشند و خم شوم و سرعت راه رفتنم را کم کنم و پا روی زمین بکوبند و دست‌ها را جلوی صورت بگیرند و بگویم دیگه گرفتمت و خنده‌ بلندی بکنند و بپرم بغلشان کنم. امروز آخر دنبال‌بازی گوشه دیوار پذیرایی گیرشان انداختم و‌ به دیوار تکیه دادم و بلندبلند گریه کردم و پسرک آمد و صورتش را آورد توی صورتم و سریع اشک‌ها را پاک نکردم و خواستم ببیند که شده روضه مصور غروب امروز و بغلش کردم و کف پاهای بدون آبله‌اش را بوسیدم. _______________________________ @Mamaa_do
رفتم توی آشپزخانه و در یخچال را باز کردم و نگاه کردم و بستم و گفتم : « چقدر گشنمه!» غروب بود و وقت خوردن هیچ چیزی نبود. توی صدایش ذوق پیچید و کمر صاف کرد و گفت: « همین الان برات یه نودل میزنم» هیچ تعارفی نکردم و زدم پشت کمرش و گفتم: « دمت‌گرم» رفتم توی پذیرایی و پشت میزناهارخوری نشستم و شروع کردم به نوشتن و ۱۰ دقیقه بعد صدایم زد و این را گذاشت جلویم و گفت: « می‌دونستم تند دوست داری!» خندیدم و حرفم را خوردم و نگفتم که به هر آدمی واجب است که یک خواهر به اسم زینب داشته باشد و برای اولین بار با همین چوب‌ها تا ته کاسه را خوردم! _______________________________ @Mamaa_do