ادامه…
، [حاصل تزکیه تن و روح، درک دیگران است و این کیمیای نویسندگی است] و این در اواخر کتاب نوشته شده بود. گزینه سوم برای راههای کسب توانایی احضار جهان خیال بود که آن کمک میکرد برای ساخت جهان مثالی در رمان و این یک سفر درونی بود برای یادگیری تا بتوانیم با قلب بنویسم و صرفا به نوشتن با تجربه زیسته و ذخیره عاطفی اکتفا نکنیم.
این کتاب قطور نوشتن را مثل زندگی کردن یاد میداد. یک جور تراپی هم بود. هم خودش هم روشی که ما آن را خواندیم. ما یعنی آن ۲۱ نفر حاضر در گروه همخوانی حرفهای۳. ما ۲۱ نفر روزی ۵صفحه از کتاب حرکت در مه محمدحسن شهسواری را میخواندیم و این حرکت در این مه غلیظ و نا آشنای نویسندگی از یکشنبه ششم اسفندماه ۱۴۰۲ شروع شد و برای من یک هفته دیرتر از بقیه در شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۳ تمام شد. در این ۴ماه خیلی از ما در مه گم شدیم و بعد چند وقت داد زدیم که آهای رفقا بیایید و صبر کنید تا ما هم برسیم و ما صبر کردیم و حتی برگشتیم عقب و دست هم را گرفتیم و در این مه پیش رفتیم تا با هم برویم و این راه را تمام کنیم که البته این تمام کردن ما را خسته کرد و کاملا طبیعی بود و برای همخوانی بعدی رفتیم سراغ یک جستار کوتاه و آن فقط روزهایی که مینویسم هست و دیگر هیچ و یک نفر بیاید این انگشت من را بگیرد و بروم یک چایی بخورم تا اینها بیدار نشدهاند!
#چند_از_چند
دوازده از بیست
_________________________________
@Mamaa_do
شیر را از زن گرفتم و در تاریکی برندش پیدا نبود و جلوتر آوردم و دیدمش و بعد دادم دستش که میدانستم نمیخورد و فقط میخواهد با نی بازی کند و ممکن است هر لحظه بترکد که مهم نبود و میخواستم آرام باشد و روضه به دلم بنشیند که تیری از بالای سینهام کشیده شد و به ساعت نگاه کردم و تازه یک ربع گذشته بود و توی دلم شور افتاد که گرسنه شده و رفتم زنگ بزنم به زینب که ببینم بیدار شده یا نه که دیدم گوشیام را جا گذاشتهام و همان موقع روضهخوان گفت: «نمیدانم آن جرعه آبی که بعدا رباب خورد و تیری شد در سینهاش و او را کشت یا تیر سه شعبه»
و من های های گریه کردم و پسرک با دهان باز نگاهم کرد و شیر را فشار داد و روی صورتش ریخت و با روسری پاکش کردم و به مادر گفتم میدانم دخترک بیدار شده و میروم شیرش بدهم!
#محرم
#پویش_نگارِ_آشنا
#این_شبها
#روایت_روضه
___________________________________
@Mamaa_do
بچهها امروز خوب صبحانه نخوردند و از خامهعسلی خوششان نیامد و نونپنیر خوردند و بعد نرفتند سراغ بازی تا کمی دستم خالی شود و بروم صفحههای آخر رها و ناهشیار مینویسم را بخوانم و دائم دنبالم میآمدند و بیقراری میکردند و میخواستند با آنها بازی کنم.
بازی محبوب آنها دنبالبازی است که باید بلند بگویم «بگیرش بگیرش» و فرار کنند و هی پشت سر را ببینند و ذوق کنند که دارم میرسم و الکی خودشان را بندازند روی زمین و من بپرم بغلشان کنم و جایی بوس نکرده نگذارم و دوباره فرار کنند و از خنده جلوی پا را نبینند و هی زمین بخورند و هی بلند شوند و دیگر نفسی برایشان نماند و آخر بروند گوشهی دیوار و راهی برای فرار نداشته باشند و خم شوم و سرعت راه رفتنم را کم کنم و پا روی زمین بکوبند و دستها را جلوی صورت بگیرند و بگویم دیگه گرفتمت و خنده بلندی بکنند و بپرم بغلشان کنم.
امروز آخر دنبالبازی گوشه دیوار پذیرایی گیرشان انداختم و به دیوار تکیه دادم و بلندبلند گریه کردم و پسرک آمد و صورتش را آورد توی صورتم و سریع اشکها را پاک نکردم و خواستم ببیند که شده روضه مصور غروب امروز و بغلش کردم و کف پاهای بدون آبلهاش را بوسیدم.
#غروب_عاشورا
#پویش_نگارِ_آشنا
#این_شبها
#روایت_روضه
_______________________________
@Mamaa_do
رفتم توی آشپزخانه و در یخچال را باز کردم و نگاه کردم و بستم و گفتم : « چقدر گشنمه!»
غروب بود و وقت خوردن هیچ چیزی نبود. توی صدایش ذوق پیچید و کمر صاف کرد و گفت: « همین الان برات یه نودل میزنم»
هیچ تعارفی نکردم و زدم پشت کمرش و گفتم: « دمتگرم»
رفتم توی پذیرایی و پشت میزناهارخوری نشستم و شروع کردم به نوشتن و ۱۰ دقیقه بعد صدایم زد و این را گذاشت جلویم و گفت: « میدونستم تند دوست داری!»
خندیدم و حرفم را خوردم و نگفتم که به هر آدمی واجب است که یک خواهر به اسم زینب داشته باشد و برای اولین بار با همین چوبها تا ته کاسه را خوردم!
#روزمره_نویسی
_______________________________
@Mamaa_do
صدای آهنگ تمام شده و دارند قهقه میزنند و بوی کباب راه انداختند و دلم ضعف میرود و آیه را میگذارم توی تختش و صبح که بیدار شدیم حتما پرچم سیاهها را میزنم به خانه و این شک که من لیاقت با شما بودن ندارم را از دلم پاک میکنم و باید بیشتر مراقب باشم که دوری از تو همین بغل است در همسایگی ما و حواسم نباشد به خانه ما هم میرسد!
#روزمره_نویسی
#محرم
_______________________________
@Mamaa_do
صبح میخواستم متنی بنویسم و بگویم چقدر بچه سوم از بچه اول راحتتر است و تجربه داری و بهتر کارها را پیش میبری و دیگر اسیر سومی نمیشوی خودش وقتی خیلی کاری به کارش نداشته باشی بهتر بزرگ میشود.
مثل گل زامفولیا که همین راهکار نجاتش داد از دست من و حالا بیا و ببین که چه برگهایی داده و خانمی شده برای خودش!
اما حالا که ولو شدهام و بلاخره هر سه بچه بعد کلی بازی و کتاب پاره کردن و آوردن هر تکه پاره برای خواندن دوباره و داستان و شعر درآوردنها از خودم، خوابیده اند و خانه پکیده و از تشنگی دارم میمیرم و جان ندارمبلند شوم.
میگویم بچه سوم از بچه اول راحتتر است!
انقدری که این اولی و دومی سخت است سومی نیست و به همان علتی که بالا گفتم😎😅!
#روزمره_نویسی
______________________________
@Mamaa_do
این چای مانده است. از عصر که دم کردم تا محمدحسین برسد و باهم بخوریم که نخوردیم و سهم من از آن شد این چای که سرد شده و ایستاده در خانهای تمیز تند تند خوردم تا تهمانده گرمایش بچسبد به جانم.
ما شبها برنامهی یکسانی داریم. غذا دادن پسرها و خواباندن آیه با من است و عوض کردن آخر شب و خواباندن پسرها با محمدحسین.
خیلی وقتها با آیه خوابم میبرد و بعد که محمدحسین یکی از پسرها را میآورد پیشم و شیشهای را که شسته و پر آب کرده را میدهد دستم، بیدار میشوم و میگویم دستت دردنکند و بعد میرود با آن یکی پسر در آن یکی اتاق میخوابد.
بعد من بلند میشوم و مورچه مورچه دست میبرم زیر بدن آیه و زل میزنم به تکتکاعضای بدنش که تکانی نخورد و آرام بلندش میکنم و مثل پروانهای دستهایم را از هم باز میکنم و میگذارمش توی تختش و به امید اینکه گریه بعدی دو ساعت بعد باشد میآیم که بخوابم و بین خودم و پسرم حصاری بالشتی میگذارم که از غلتهایش در امان باشیم.
ولی بعضی وقتها مثل امشب بعدش نمیروم که بخوابم و میآیم و به خانه شلوغ نگاهی میکنم و در آن گم میشوم و نمیدانم از کجا شروع کنم و با همان تکنیک همیشگی به خودم میگویم فقط روی کابینت را تمیز کن و بعد آخر از سابیدن و برق افتادن کل خانه سر در میآورم.
یکساعت و ده دقیقه خانه را تمیز کردم و همه انگیزهام این بود که صبح وقتی محمدحسین بیدار میشود و خانه تمیز را میبیند توی دلش ذوق کند و لبخند کشیده شود توی صورتش و شاید وقت شد و آن چای نخورده را صبح با هم خوردیم.
#روزمره_نویسی
_______________________________
@Mamaa_do
گفته بود نمودار تکامل رشد بچهها کامل نیست و سر بیست ماهگی یکبار دیگر بیارشون برای چک قد و وزن.
دست هر دو را گرفتم و مورچهوار ۵۰۰ متری که تا مرکز سلامت راه بود را پیاده رفتیم. توی راه مورچه، درخت، طوطو، قانقان، آسمان، خورشید و همه اینها را نشان دادم و آنها به هر جهت که اشاره میکردم میچرخیدند و نگاهش میکردند و محکمتر باید دستهایشان را میگرفتم که در نروند سمتش و جیغ میزدند و بلند میخندیدند!
بعد دیدم که شدهام روزنه نگاه بچهها به دنیا و آنها دارند دنیا را آن طور که من نشان میدهم میبینند و عجب کار سختی میکنم و نمیخواهم بچهها دنیا را مثل من ببینند میخواهم نگاه خودشان را پیدا کنند و این چقدر کار را سختتر میکند!
#روزمره_نویسی
_________________________________
@Mamaa_do
چیزی شبیه به بندها بود ولی عجیبتر و با پیرنگ خاکبرخاک.
ما با یک ضدقهرمانمواجه هستیم که در آخر ضد هر کاری که کرده برای ما ارزش میشود.
مرد راوی این طور شروع میکند که
« آخرش فهیده بودم اگر تونسته بودم جلوی نفرتم را بگیرم همهچیز فرق میکرد.»
و درونمایه داستان همان نفرت است، نفرت از همه چیز که در طول یک روز مثل یک هزارتو روایت میشود. نفرت از خودش، پدرش، خانواده، مذهب، دولت و… .
همان اول همسرش ترکش میکند و مزرعه زیتون پدرش آتش میگیرد و بعد ما وارد هزارتو میشویم و با افراد مختلفی در شهر دیدار میکند و رازمگو بچگیاش که علت همه این مشکلات بوده را میفهمیم و ولی خود شخصیت غایب است در حالی که تمام داستان در مغز او میچرخد و فقط چند دیالوگ کوتاه با آدمها در داستان داریم ولی ما راوی را نمیبینیم و حتی اسمش را نمیدانیم.
در طول داستان فکر میکردم به پرونده شخصیت اصلی که چقدر کامل است و نویسنده چه ماهرانه هم او را کامل نشان داده هم نداده. ما نمیدانیم مرد چه شکلی است درحالی که از جزئیترین مسائل ذهن و روحاش آگاه هستیم و این تضاد داستان را جذاب کرده و البته زبان داستانی روان بسیار موثر است.
در آخر این رمان کوتاه را به پدر و مادرها و آنهایی که به رمان فلسفی و روانشناسی علاقه دارند حتما پیشنهاد میکنم.
#معرفی_کتاب
#چند_از_چند
سیزده از بیست
رمان «پسر» با صدای هوتن شکیبا
______________________________
@Mamaa_do
صبح شده بود و شب قبلش به امید نوشتهی روی کیسهی خواب که نوید زنده موندن ما تا دمای منفی 20 درجه را داده بود راحت خوابیده بودیم و حالا که ابرها رفته بود کنار و پیدا شده بود در چه بهشتی هستیم امیدی در دلم زنده شده بود که یادم بماند هر جای زندگی گیر کردم شاید فردا صبحش جایی بیدار شوم که باورم نشود چقدر زیباست.
#روزمره_نویسی
_____________________________
@Mamaa_do
توی این سفر که بودیم دنبال جاهای بکر و خفن میگشتیم و توی آرزوهامون دوست داشتیم یک جمعی پیدا کنیم و با هم بریم سفر و جاهایی را بگردیم که کسی ندیده و نرفته و یک سبک زندگی جدید راه بیندازیم و حالا که این همه دوست خوب توی مبنا دارم فکر میکنم که آن روز دیر نیست و شاید همین سال بعد که این طفلک تازه آمده جانی گرفت، این کار را بکنیم و با هم به دل جاده هایی بزنیم برای گم شدن!
#روزمره_نویسی
#سفرنامه
_________________________
@Mamaa_do
از در آمد تو و اصلا انتظار نداشتم که انقدر خوشاخلاق باشد. رژیم فست را شروع کرده بود و ۲۰ ساعتی بود که هیچی نخورده بود و از سرکار دکتر هم رفته بود و دکتر گفته بود کبدت چرب است.
من هم دستم خیلی بند بود و نرسیده بودم شامش را آماده کنم که تا رسید بخورد و فکر میکردم حتما حوصله ندارد و گشنگی امانش را بریده .
از در آمد تو و انگار صبح جمعه است و شب قبلش خواب خوبی بدون بچه کرده و صبحانه را هم کلهپاچه زده.
اما اینها نبود و محمدحسین فقط با همه آن خستگی و گشنگی خدا را فراموش نکرده بود و آن کش صبر را بیشتر کشیده بود و طاقت آورده بود که هر دو خوب فهمیدهایم هر حال و احوالی داریم باید کنار بچه ها شاد و سرحال باشیم و اگر یکی خوب نبود آن یکی ساپورت کند و اگر هر دو خوب نبودیم از بقیه کمک بگیریم ولی ناراحتی و بداخلاقی جلوی بچهها ممنوع است!
#تجربه_پدرمادری
#روزمره_نویسی
_________________________________
@Mamaa_do