مامادو♡
دارم فکر میکنم امروز چه کنم که از این حال بد در بیایم. پادکست رادیو دیو، رختکنبازندهها، بستنی، ت
پیدا شد!
چند دقیقه حرف بدون صدای بچه!
وسط کارهای بچهها اولین چیزی که قربانی میشود رابطه زنوشوهری است. همان که یکی از اضلاع مثلث عشق استرنبرگ است و بعد آمدن بچه فراموش میشود.
صمیمیت را میگویم. همانی که مشاورها میگویند باید برایش برنامه ریخت و هزینه کرد و اگر رها شود دیگر پیدا نمیشود. امشب برای همان برنامه ریختم. داشتم به پسرها شام میدادم و او ایه را راه میبرد که به دلم افتاد شام نداریم و وسط این همه خستگی، گشنه هم بخوابیم قطعا صبح شبیه آدمها بیدار نخواهیم شد.
این شد که از بیرون شام سفارش دادیم. بچهها را خواب کردیم. نشستیم شام خوردیم. او از کارش گفت. این که چقدر از ارزشی که آنجا آفریده خوشحال است و من از سیمیندانشور و کتابی که امروز ازش خواندم گفتم. همین چند کلمه صمیمیت را زیاد کرد و آن ضلع مثلث عشق را تیز تر کرد و حالا راحتتر میتوانیم برویم توی دل مشکلات!
#تجربه_پدرمادری
___________________________
@Mamaa_do
امروز آخرین کتابی که سیمین دانشور نوشته را تمام کردم. اولین کتابی بود که از او میخواندم. مجموعهای از ۱۶ داستان کوتاه. هر کدام یک کلاس درس نویسندگی بود و از هر فیلمی جذابتر. فعلا به مرحله افسردگی رسیدهام که من هیچم و هیچ بلد نیستم و نمیتوانم بنویسم!
شاید کمی گذشت و این حالت کم شد و آمدم از خود کتابش نوشتم. میخواهم مدتی را با سیمین روز و شب کنم و جزیره سرگردانی دست راستم است و با دست چپ ننو را میکشم تا دختر تب کرده آرام شود و بلکه اثر واکسن برود و کمی بخوابد!
#چند_از_چند
#شانزده_از_بیست
_______________________
@Mamaa_do
مامادو♡
امروز آخرین کتابی که سیمین دانشور نوشته را تمام کردم. اولین کتابی بود که از او میخواندم. مجموعهای
______
در یکی از داستانها سیمین با شخصیت واقعی خودش نقشی داشت. شخصیت اصلی مرد جوانی بود. باستانشناس بود و در طی داستانی مجبور به مهاجرت شده بود. این مرد از سیمین به عنوان استاد یاد میکرد و خیلی دوستش داشت و نگران بود که نکند سیمین در موشکباران عراقیها مرده باشد.
مرد یک جایی از سیمین نقلقول میکند که او گفته:
هر کلمه در نظر من یک شکل و شمایلی دارد مثلا حسد به شکل دیوار است و هم مانعی برای حاسد است هم محسود و…
و این مدل فکر کردن سیمین رخنه کرد تا جایی از دلم که تا حالا ندیده بودمش!
#معرفی_کتاب
#سیمین_دانشور
#کتاب_انتخاب
________________________
@Mamaa_do
من او را میبینم که در خانهاش نشسته و با چه حال و احوالی بعد فوت جلال و در چه شرایط سیاسی و اجتماعی دارد مینویسد. دارم جزیره سرگردانی را میخوانم به صفحه ۵۰ رسیده و با تمام رمانهایی که تا حالا خواندهام فرق دارد.
بعد آن مدت پشتسرهم جلال خواندن ذهنیت کلی از زندگی جلال و سیمین بدست آوردم و حالا هر چه جلو میروم این کلیت روشنتر میشود و جزئیات بیشتری از آن را درک میکنم. اینجوری معنای هر کلمهای که نوشته را میفهمم. میدانم این کلمه از کجای تجربه زیسته سیمین میآید و یا کجای آن تخیل است و کجای آن تلفیق خیال و واقیعت است.
وقتی نویسنده و زندگیاش را میشناسی و کتابش را میخوانی. ترکیبی از تاریخ و ادبیات و جامعهشناسی را با هم پیش میبری.
درک کتاب در بستر تاریخی و اجتماعی زمانه خودش بدون شناخت تجربه زیسته نویسنده ناقص است.
دیروز هم یکی از نامههای سیمین به جلال را خواندم و پازل رابطه آنها برایم کاملتر شد. اینکه بفهمی جلال در کجای زندگی و چطور متحول شده بسیار دلچسب است. میفهمی آنها هم آدم هستند و نقص دارند ولی با تمام مشکلات چقدر اثرگذار بودند. و در نهایت جهانبینی که بدست میآوری خیلی ارزشمندتر از خواندن تنها یک رمان است!
#جلال_خوانی
#سیمین_دانشور
#معرفی_کتاب
___________________________________
@Mamaa_do
بلاخره دل را به دریا زدیم و راهی سفر شدیم.
آبش ریخته شد و ترسش از جانمان رفت. حالا دیگر میتوانم برای سفر با ۳بچه کوچک هم بالای منبر بروم. حالا کی بروم نمیدانم. قرارش میرود پیش بقیه منبرهای مانده برای خواب شب،قطع شیر شب، راههای زیاد شدن شیر دندان در آوردن، غذا خوردن مستقل و همه اینها که فکر میکنم گفتنش کمکی میکند به بقیه و شاید دعای خیر مادری آتش جهنم من را کمتر کند. اما چه فایده که بچهها پاچهام را چسبیدن و پایم به منبر نمیرسد!
#تجربه_سفر
_________________________
@Mamaa_do