فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
جلد اول را تا اینجا خواندم. از توضیحات مفصل ابتدای کتاب گذشته. داستانهای پیامبر را گفته و حالا رسیده به داستانهای مرتبط به پیامبر و امامعلی. مخم تعطیل شده. عکس گرفتم که یادم بماند از اینجا به بعد داستانهای خوبی برای جشنواره میتوانم پیدا کنم و صبح حتما با حوصله بیشتر بخوانم و بلاخره یک داستان را انتخاب کنم و بعد بروم برای آن تحقیق بیشتر بکنم و خدا کمکم کند چیزی بتوانم بنویسم.
#جشنواره_عین
_________________________________
@Mamaa_do
دلم خانهای میخواهد آخر این جاده. هر روز صبح بروم شهر خرید کنم و موقع برگشت چند دانه برگ چای از بغل جاده بکنم. بروم خانه دم کنم و همه را صدا کنم. ۵ لیوان بزرگ چای بریزم. برویم توی ایوان و رو به دشت چای، چای بخوریم!
#روزمره_نویسی
_______________________________
@Mamaa_do
وسط حیاط ما درخت خرمالو بود. اولش یه تکه چوب خشک بود. دو سال بعدش ۱۴ تا خرمالو داد. خرمالوها ریز بودند و شیرین. سال بعدش ۵تا خرمالو داد بزرگ بود و شیرین. سال بعدش ۷تا جعبه خرمالو داد بیشتر ریز و بعضی بزرگ. دیگر بعد آن جعبهای خرمالو داد. اما باز یکسال ریز و یک سال درشت. هفته قبل تولد من دقیقا وسط پاییز وقت کندن خرمالوهاست. الان که دارم اینها را مینویسم میخواهم روی چیزی تمرکز کنم که خیلی دور است. که خیلی وقت است حواسم به آن نبوده و دلم حالا برایش یک ذره است. چقدر خوب این تکنیک حال بد آدم را به خوب تبدیل میکند و برای نوشتن این کمترین معجزه است.
#روزمره_نویسی
___________________________________
@Mamaa_do
اگر خودم سرچ نکرده بودم و اسمش را ندیده بودم باورم نمیشد که اودلاجان نباشد. تنها اسم انگلیسی روی نقشه kashgar بود. داد میزد که یک شهر قدیمی است.خیابانها مثل تار عنکبوت به هم تنیده بودند. چشم تیز کردم تا وسط این تار کوچهای را انتخاب کنم. به محلهای رسیدم به اسم 高台民居 . اسم را در گوگل کپی کردم و آمد که خانه های گاوتای. تشخیص داد که زبانش چینی است و فکر میکردم بین کوچهای که یانگوم در آن قدم میزد چشم باز کنم. البته یادم نیست که یانگوم چینی بود یا ژاپنی. عکسهای کلاس منظر جلوی چشمم رژه رفت. در محلههای چینی خانهها سفید بود. سقفها شیبدار با لبههای پیچ خورده. اما اینجا کوچهای سه متری با سنگفرشهای ششضلعی است. دیوارها گلی یا آجری با طاقهای ضربی و درهای چوبی است. آن مرد موتور سوار وسط کوچه هم مثل بازاریهاست که تا خرتناق جنس آویزان موتورش کرده و اگر چشمهای تنگش نبود دیگر مطمئن بودم که اشتباه نمیکنم. اینها را برای محمدحسین تعریف میکنم و میگویم باورت میشود کوچهای در چین شبیه بافت قدیمی ما در تهران یا کاشان باشد. میگوید نه مگر میشود! اسمش را به زور تلفظ میکنم که توی هوا میگیرد و میگوید: « کاشغر همان شهر مسلماننشین چین است و میدانی که سرچشمه جاده ابریشم بوده و بازرگانان اونجا سعدی میخوانند و…» همین طور میگفت و چشمهای از تاریخ برایش جوشیده بود که دیدم وقتی نمانده و دارد ۱۲ میشود. این شد که خودم نشستم پای چشمه و برای شما تا اینجا نوشتم!
#تمرین_نثرروان
_______________________________
@Mamaa_do
نمیدانم چطور گلسر خواهرم را برداشته آورده خانه و حالا دست دراز میکند و إه إه میکند که یعنی بزن برایم. لبخندم میرود تا اربعین ۹۷ که خانه زن عراقی نشسته بودم و همه دخترهای خانه دورم جمع شده بودند و کشهای کوچک و بزرگشان را نشانم میدادند. با همان چند کلمه عراقی «شَگد هِلو» و اینها آرامشان میکردم و دانه دانه موهای فر و قهوهای آنها را که هزار گره هم خورده بود و شانهای نبود تا بازشان کنم، میبافتم.
در دلم آرزو میکردم که دختری داشته باشم تا موهایش را ببافم و این به زبان زن بغلدستیام آمد که خدا همینقدر به تو دختر بدهد. من آن روز خندیدم و حالا هم میخندم و حسرت میخورم که کاش موهایش را کمتر کوتاه کرده بودم تا به دستم میآمد و میبافتم.
#روزمره_نویسی
_______________________________
@Mamaa_do
از همان وقتی که حس کردم خانه و زندگی میخواهم تکلیفم با چند چیز معلومبود.
رژ و دسته گل قرمز برای عروسی، فرش قرمز و پرده آبی برای خانه و مردی مهربان برای همیشه!
#روزمره_نویسی
_________________________________
@Mamaa_do
همهی ناهار امروز را خوردند و هیچی برایم نماند. مادری خوشحال و گرسنه بودم. کرفس فردا هم پخته بود و برنج نداشت. جان و زمان پختش نبود و پناه آوردم به اسنپ!
نگاهی به موجودی حساب کردم. پول پرستار فردا و این هاتداگ تمامش میکرد که پیام آمد و طلبی که از قبل داشتم رفع شد. همیشه به مو میرسد اما پاره نمیشود!
الان اگر سر کلاس آقای امیری بودم میگفت این چه متن مصرف کنندهای است!
تو آمدی کلمات را تولید کنی نه مصرف و به جای اینها که گفتی بنشین و فکر کن و تعبیرات دراماتیک بگو و آقای امیری در جریان نیست که ما وقت نشستن نداریم😶!
#کارگاهنثرروان
________________________________
@Mamaa_do