اگر خودم سرچ نکرده بودم و اسمش را ندیده بودم باورم نمیشد که اودلاجان نباشد. تنها اسم انگلیسی روی نقشه kashgar بود. داد میزد که یک شهر قدیمی است.خیابانها مثل تار عنکبوت به هم تنیده بودند. چشم تیز کردم تا وسط این تار کوچهای را انتخاب کنم. به محلهای رسیدم به اسم 高台民居 . اسم را در گوگل کپی کردم و آمد که خانه های گاوتای. تشخیص داد که زبانش چینی است و فکر میکردم بین کوچهای که یانگوم در آن قدم میزد چشم باز کنم. البته یادم نیست که یانگوم چینی بود یا ژاپنی. عکسهای کلاس منظر جلوی چشمم رژه رفت. در محلههای چینی خانهها سفید بود. سقفها شیبدار با لبههای پیچ خورده. اما اینجا کوچهای سه متری با سنگفرشهای ششضلعی است. دیوارها گلی یا آجری با طاقهای ضربی و درهای چوبی است. آن مرد موتور سوار وسط کوچه هم مثل بازاریهاست که تا خرتناق جنس آویزان موتورش کرده و اگر چشمهای تنگش نبود دیگر مطمئن بودم که اشتباه نمیکنم. اینها را برای محمدحسین تعریف میکنم و میگویم باورت میشود کوچهای در چین شبیه بافت قدیمی ما در تهران یا کاشان باشد. میگوید نه مگر میشود! اسمش را به زور تلفظ میکنم که توی هوا میگیرد و میگوید: « کاشغر همان شهر مسلماننشین چین است و میدانی که سرچشمه جاده ابریشم بوده و بازرگانان اونجا سعدی میخوانند و…» همین طور میگفت و چشمهای از تاریخ برایش جوشیده بود که دیدم وقتی نمانده و دارد ۱۲ میشود. این شد که خودم نشستم پای چشمه و برای شما تا اینجا نوشتم!
#تمرین_نثرروان
_______________________________
@Mamaa_do
نمیدانم چطور گلسر خواهرم را برداشته آورده خانه و حالا دست دراز میکند و إه إه میکند که یعنی بزن برایم. لبخندم میرود تا اربعین ۹۷ که خانه زن عراقی نشسته بودم و همه دخترهای خانه دورم جمع شده بودند و کشهای کوچک و بزرگشان را نشانم میدادند. با همان چند کلمه عراقی «شَگد هِلو» و اینها آرامشان میکردم و دانه دانه موهای فر و قهوهای آنها را که هزار گره هم خورده بود و شانهای نبود تا بازشان کنم، میبافتم.
در دلم آرزو میکردم که دختری داشته باشم تا موهایش را ببافم و این به زبان زن بغلدستیام آمد که خدا همینقدر به تو دختر بدهد. من آن روز خندیدم و حالا هم میخندم و حسرت میخورم که کاش موهایش را کمتر کوتاه کرده بودم تا به دستم میآمد و میبافتم.
#روزمره_نویسی
_______________________________
@Mamaa_do
از همان وقتی که حس کردم خانه و زندگی میخواهم تکلیفم با چند چیز معلومبود.
رژ و دسته گل قرمز برای عروسی، فرش قرمز و پرده آبی برای خانه و مردی مهربان برای همیشه!
#روزمره_نویسی
_________________________________
@Mamaa_do
همهی ناهار امروز را خوردند و هیچی برایم نماند. مادری خوشحال و گرسنه بودم. کرفس فردا هم پخته بود و برنج نداشت. جان و زمان پختش نبود و پناه آوردم به اسنپ!
نگاهی به موجودی حساب کردم. پول پرستار فردا و این هاتداگ تمامش میکرد که پیام آمد و طلبی که از قبل داشتم رفع شد. همیشه به مو میرسد اما پاره نمیشود!
الان اگر سر کلاس آقای امیری بودم میگفت این چه متن مصرف کنندهای است!
تو آمدی کلمات را تولید کنی نه مصرف و به جای اینها که گفتی بنشین و فکر کن و تعبیرات دراماتیک بگو و آقای امیری در جریان نیست که ما وقت نشستن نداریم😶!
#کارگاهنثرروان
________________________________
@Mamaa_do
حالم گیر کرده. پیراهنش در لبه پرتگاه از چوب خشک درختی آویزان است. نه پرت میشود در دره غم. نه پرواز میکند در آسمان شادی.
هر چه بشود همان جا کمی بالا و پایین میشود. قبلا این پیراهن از جنس حریر بود. با نسیم بهاری پرواز میکرد در آسمان آبی و با تگرگ و طوفان پرت میشد ته دره. هر روز که گذشته خودش را بیشتر شناخته. دنیا را بیشتر گشته و جنسش کلفت شده. دفعه آخر بعد طوفان مثل برزنت به چوب محکمی گیر کرده و اگر نبود این چوب الان باید ته دره اندوه میبود نه حتی غم و امان از این چوب دوستداشتنی!
#هیچی
_______________________________
@Mamaa_do
گوشدادنش راحت نبود. همان دو اپیزود اول با آن صدای گریان نویسنده کافی بود تابیخیالش شوم و توان کشیدن درد دیگری را نداشته باشم. اما آنقدر جذاب بود که کشاند من را تا لب مرز ایران و افغانستان. گاهی میرفت افغانستان و آخرهای روایت بیشتر ایران. اما مرز در همه روایتها خطی میکشید که درد داشت . او یک افغانی مرزنشین بودو این مرز نقطه تفاوت او با سایر افغانیها بود. روایتها در گذشتههای دور بود اما جوری روایت میشد که انگار راوی دست ما را گرفته و برده در همان سال و دارد نشان مان میدهد که چه خوندلها خورده و بعدش یک سوال مهم در ذهنم شکل گرفت که چطور آنقدر خوب گذشته را به یاد دارد؟ که در کلاس روایتنویسی فهمیدم. البته هنوز به اندازه سه جلسه و آن سوال کردن از خود و اطرافیان است و نوشتن جزئیات در بازههای زمانی مختلف که مثل حفاری غاری است. سخت و زمانبر !
#معرفی_کتاب
#چند_از_چند
هفده از بیست
___________________________________
@Mamaa_do
بند آغوشی را گشاد میکنم، بوی پفک نمکی بیشتر میشود و دستم به خیسی پشت پایشمیخورد صدای بوقی می آید و شکمش باز کار میکند. نگاهم به سر در مغازههاست. اینکافه لعنتی کجاست. به غلط کردن افتادم. صدای اوج گرفتن هواپیما تنم را میلرزاند. شیشه های ویترین مغازه شیشهبری میلرزد. آینههای لمداده دم درش روی هملیزمیخورند. بچه زار میزند که یعنی عوضم کن. موشی میپرد شالاپ توی آب جوی وگربهای به دنبالش لبه جدول مینشیند و میو میو میکند. این کدام خراب شدهای است کهقرار گذاشته. آهنگ نوکیا ۱۱۰۰ میآید و مرد کچل و شکم گندهای از روی چهارپایه فلزیبلند میشود که غیژ صدا میدهد. صدای تیز کردن چاقو از مغازهاش میآید و داد میزندکه «لامصب مگه نون نخوردی محکمتر» آروق میزند و دست میبرد توی جیب شلوارکردیاش. میپرم از روی جدول و میروم توی خیابان و گریه بچه از هر صدایی بیشتر توی مخم چنگ میاندازد. زنگ آیفون گوشیام بلند میشود و خودش است و جوابمیدهم که کدام گوری هستی که دستی میآید روی شانهام و صدایش مثل هلو انجیریاول زبر و بعد نرم است که میگوید: « حواست کجاس مگه صدای این همه پرنده رو از کافه نشنیدی» بچه را از آغوشی در آوردم و انداختم بغلش و گفتم: «نخیر کَرم »
#کارگاهنثرروان
#صدایخیابان
___________________________________
@Mamaa_do
هر مادری به یکی این مدلی نیاز دارد. مثل همان بپوش اومدم یا فقط بگو کی و کجا. والبته خیلی دلچسبتر و عمیقتر. پارسال این موقع اصلا در حال باثباتی نبودیم. باخودم، همسرم، بچهها و خانوادههای دو طرف. در این یکسال همه ما خیلی تلاش کردیم. چیزی که یک خانواده جوان و پر بچه مثل ما نیاز دارد حمایت است. در مورد خانوادههاکمک در نگهداری بچههاست. جوری که فرصت استراحت و تنهایی برای ما فراهم شود. در مورد رابطه همسری محبتی پیوسته است جوری که هر دو تلاش کنیم طرف مقابل فشار کمتری ببیند و این محبت را زیاد میکند. در مورد بچهها وقت گذاشتن است جوری که ذهنت درگیر کارهای روزمره نباشد و هر لحظه در هر کاری با آنها کیف کنی و زل بزنی توی مردک چشمها و خودت را ببینی. در مورد خودم مهمترین چیز کنترل توان جسمی و روحی است. از صبح باید حواست به انرژیات باشد که تا شب دوام بیاوری. همان اول صبح ناهار و شام و تمیزکاری انجام شود و در مورد ذهن باید سطح حوصله و صبر کنترل شود و چیزهایی که از این دو کم میکند حذف شود. همه اینها که گفتم یک دنیاحرف و تجربه در دل خودش دارد اما فعلا این سرفصلها باشد تا شاید فرصتی بعد. ما در این یک سال قدر یک عمر با بچهها بزرگ شدیم.
#تجربهپدرمادری
_______________________________
@Mamaa_do
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
امروز این خانه قرار است متبرک شود. به نام خانم امالبنین و آرزوی نزیسته من تجربه شود….
#ازمزایاکلاسروایتوتجربهجدید
_______________________________
@Mamaa_do
زیر آش را خاموش کردم. خانه تمیز شد. بچهها بیدار شدند. باید بروم سراغ بساط چای و بعدش ظرفها را جور کنم و میوه بچینم و وای معدهام تیر کشید.
تمام احوالات عجیبم را فقط تند تند دارم توی سررسید مینویسم. تا بعدا از آنها دور شوم و بنویسم چه بر این تجربهِ جدیدِ نزیسته گذشت!
با همه اینها😓🫤🤯😶🌫️😎🤓😅🥲🥹🫠🥶🔆
_________________________________
و من میترسم این دعاها مثل دعا برای سیدابراهیم باشد..!
_____________________________
پنجره را باز میکنم. انگار فاطمهخانم کلِ شهر را دستمال کشیده. تمیز و براق. باد بوی خاک و نم را قاطی کرده و به صورتم میزند. بوی کرم صورتم میرود توی دماغم و تازگی دارد. پسرک پایم را میگیرد و إه إه. پنجره را میبندم. بوی گوشت و نخود جایگزین خوبی نیست. بغلش میکنم و میبوسمش. بوی سودوکرم میدهد. میگذارمش زمین و ماگ قهوه را برمیدارم. شیر نداریم.اولین بار است به جای اسپرسو، آمریکنو زدهام. یک شات و قهوه و آب در بالاترین درجه. کف رویش بالا و پایین میرود. کیک نسکافهای نسیبه را میآورم. دیگر من آن زهرای قبل نیستم. از پسش برآمدم. مهمانی دادم و این تعادل جدید، ثانویه نیست خیلی بالاتر است!
#اولینباران
#تجربهنزیستهزیستهشد
__________________________________
@Mamaa_do