اینجا بالای پبچبن و در لبهی بلندترین کوه آن است. سر ظهر رسیدیم. صندلیهای تاشو را گذاشتیم رو برفها و چای خوردیم با بیسکویت سلامت. سومینباری بود که رسما چای را با اشتها میخوردم. مبهوت فضا و مکان و رنگها بودم. برفها از زمستان سال گذشته مانده بود و حسابی سفت شده بود. بعد چای بساط ناهار را آوردیم. پیاز سرخ کردم با گوجه. نمک زدم و فلفل. بعد برنجها ریختم و روغن. برنج قد کشید و دمکنی چهارخانه آبی را روی درش گذاشتم. گوشی را آوردم. در قابلمه را باز کردم از قلقل برنج فیلم گرفتم و دوربین را آوردم عقب تا کل فضا توی قاب جا شد. فیلمش را ندارم. هر خاطره خوبی که داریم مانده توی هارد. این را به زور از لای استوریهای اینستاگرام پیدا کردم. میخواستم ذهنم را دور کنم از فضای بچهداری تا کمی استراحت کند. خدا این نوشتن را حفظ کند اگر نبود چطور انقدر راحت میرفتم به سهسال گذشته!
#روزمره_نویسی
___________________________________
@Mamaa_do
این هفته را گذاشتم برای مواجه با اثر هنری. میدانم که نمیرسم بنویسم و خواندن هم کسلکننده شده. قرار هم نیست که خودم را ول کنم. باید کاری جدید کنم که انرژی بگیرم و از این حال در بیایم. کاری که وقتم را نگیرد و بتوانم وقتی دارم کار خانه و بچهها را میکنم انجامش بدهم. قرار است موسیقی گوش بدهم. همان طور که استاد میگفت. مواجه بشوم و جوری گوش بدهم که تا حالا ندادهام.
فعلا با نامجو هستم تا ببینم چقدر طاقتش میآورم و اگر مواجه خوبی داشتم با شما هم به اشتراک میگذارم.
#مواجهبااثرهنری
___________________________________
@Mamaa_do
دیگر راهی برای حفظ کتابها نمانده!
#معرفی_کتاب
#جادوینظم
________________________________
@Mamaa_do
«خراش کتابها روی ذهن »
دیگر راهی برای حفظ کتابها نمانده!
امروز فکر کردم که جعبه بگیریم و همه را جمع کنیم. تا حالا این صندلیها جواب داده بود. محکم جلوی کتابخانه کیپ کرده بودیم و گاردمحکمی برای کتابهای خودمان بود. کتابهای بچهها هم که توی کمد خودشان است و آنها هم نهایتا یک هفته در خانه زندگی میکنند و پاره میشوند.
فقط دوکتاب تا حالا سالم مانده که یادم باشد بعدا نشانتان میدهم. داشتم پادکست سبکتو را گوش میدادم که از کتاب جادوی نظم میگفت. نویسندهاش یک زن ژاپنی است که متخصص نظم است و در نتفلیکس هم برنامه دارد و میرود خانهی مردم و آنجا را مرتب میکند و به طور عملی نظم را یاد میدهد.
مرد با صدای خوبی از انجمی در کیش که دور هم جمع میشوند و کتاب میخوانند و بعد تجربههای شخصی خودشان را در موردش گویند حرف میزند. همهی خوبیهای کتاب بهکنار. آخرش تجربه خودش کارراهانداز بود. گفت که رفته و سه جعبه آورده. برای سه دسته وسیله که در خانه بیاستفاده است و ظرفیت ذهنش را پر کرده
برای رسیدن به نظم پایدار باید این کار را انجام داد. تمیزی با نظم فرق دارد. وقتی تمیز میکنی دو روز بعد کثیف میشود و بازگشت به عقب دارید ولی وقتی منظم میکنید دائم در مسیر درست حرکت میکنید و خودتان را میشناسید و این رو به جلو است. اولین قدمش همین تجربه مرد گوینده است. این سه دسته شامل دورریختیها، هدیهدادنیها و فروختنیهاست. میگفت که این دستهبندی را یکباره انجام دهید. بریدسراغ کمد و هر چه وسیله هست و استفادهای ندارد را در این جعبهها بگذارید. اینطوری حال خوبی پیدا میکنید که انگیزهای میشود برای ادامه مسیر و بعد از ادامهاش گفت که گوش ندادم و به کتابها فکر کردم. تمامش این روزها بیاستفاده است و اگر دست بگیرم و بخوانم پاره میکنند. که یک ور ذهنم میگوید پس بچهها کی باکتاب رفیق شوند و فدای سرشان که پاره میکنند و ور دیگر میگوید که مگر اصلا وقت داری که اینها را جمع کنی و تو برو همان تمیزی خانه رانگهدار.
که دیدم مرد راست میگوید این حجم از کتاب بیاستفاده حجم زیادی از ذهنم را اشغال کرده و انرژیام را گرفته و فعلا
هیجکاری نمی توانم انجام دهم و به این نتوانستن خوب آگاهم!
#معرفی_کتاب
#روزمره_نویسی
___________________________
@Mamaa_do
نه اینکه دوستش نداشته باشد یا نخواهدش یا برایش اهمیت نداشته باشد. خودم هم تجربه کردهام.
خیلی دوستش داشتم و وقت نبود. دم سال تحویل بود و باید سفره را میچیدم. سفره که نه روی کنسول سینی چینی گلآبی را گذاشتم و کاسههای بندانگشتی قدیمی را پر کردم از ۵سین. سین ششم سیب قرمز بود که در کاسه جا نمیشد و سین هفتم سبزه نارنج بود. گلدانش پلاستیک سیاهی بود که شگون نداشت. محمد و پسرها، لباس پوشیده دور خانه میچرخیدند و من هم پیراهن دستم بود که بپوشم تا به مهمانی دم عید برسیم. چشمم افتاد به قوطی شیرخشک بچهها. کاغذ دورش را کندم. شد قوطی فلزی که قشنگ نبود ولی خب جدید بود. سبزهها در مشتم جا شد. بوی خیابانهای بابلسر میآمد وقتی باد بهاری لای درختها میپیچید. بلندشان کردم و گذاشتم توی قوطی و ته مانده خاک را ریختم توی آن که ادامه اش ریخت روی سرامیک سفید کف خانه. با پا هول دادم به زیر کنسول. این شد جای سبزهها که دو سال مهمان ما بود و بیرونش زنگ زده بود و انگار آبله داشت و باز دلم نمیآمد دورش بندازم یا گلدانش را عوض کنم.
شاید این گلدان حلبی پشت شیشه هم حاصل تصمیمی ناگهانی است که صاحبش نه دل دور انداختنش را دارد و نه توان نگهداشتنش!
#تجربهگردی
#محلهگردی
___________
اصلِ پاییز از این وقتها شروع میشود تا آخر آبان. هوا نه سرد است نه گرم. خرمالو و نارنگی رسیده. درختها هم سبز هستند هم نارنجی. بارانلطیف است و نرم. میشود عصر دست بچهها را گرفت و برد پیادهروی بعد برگشت خانه و هنوز فرصت خوردنمیوه مانده باشد. اصلا همین که شبها نه کوتاهی تابستان را دارند نه بلندی زمستان کافیست تا به همه کارهایت برسی و چشم نگردانی بگویی ای وای کی شب شد یا آخر جگرت خون بشود خورشید در آن غروب کند!
#روزمرهنویسی
___________________________________
چند وقتی است که نمینویسم. یعنی خودم را مجبور نکردم به نوشتن. ذهنم را از رژه کلمات نجات دادم. هفته گذشته بهتر خوابیدم. بیشتر پیش بچهها بودم و کمتر حال خوبی داشتم. حالا به عکسها که نگاه میکنم کلمهها غریبی میکنند و رخ نشان نمیدهند. آمدهام آشتیکنان. حالا که چشمها سویی ندارد و کمرم از مهرههای وسط تیر میکشد تا پایین و مغزم منتظر این تنها چراغ روشن است تا خاموش شود و کرکره را بدهد پایین و پرت شود و صبح دوباره تلاش کند که شاد باشد. که خوش باشد که مبارزه کند!
این روزها خسته که میشوم فکر میکنم به جنگ. به زنها و مادرهای فلسطین و لبنان. بزرگ کردن بچهها، گرم نگهداشتن خانه، بالا نگه داشتن روحیه خودم، مبارزه من است. این جنگ روانی که راه انداختهاند قدرت روحی را میزند. جایی که التیامش سختتر از قدرت جسمی است.
موشک نقطهزن اسرائیل در این جنگ روانی روی ما مادرهاست. ما را بزند خانه را ویران کرده و جنگ را برده! حالا این روزها پختن غذای محبوب بچهها، مهربانی با همسر و هر کاری که قدرت روحی اعضای خانواده را زیاد کند فشنگهای ماست.
ولی فکر میکنم به خودم. خودم برای تقویت روحیه و انرژیام چه میخواهم؟
این روزها شدهام مثل سربازی در خط مقدم که با صورتی پر از خون، سینهخیر میرود و میجنگد اما کم نمیآورد.
#روایت_جنگ
__________________________
و امشب کجا و دیشب کجا!حالا وسط اقیانوس پر تلاطم به جزیرهای ناشناخته رسیدهام و داره تجربهای را زیست میکنم که قبلا خیلی دورترها وقتی تازه عاشق شده بودم چشیدم. دو ساعت بی وقفه خنده تا چال دو طرف گونهام کش میآمد و نفسم تازگی نعنا و شادابی باران بهاری داشت. داشتیم پسرها را خواب میکردیم و بیفایده بود. امیرعباس را بردم رو پا بخوابانم تا محمدحسین راحتتر امیررضا را خواب کند. تکانها بیشتر شد. هم پای من هم ننو. اما فایده نداشت. کلافه شدیم و بیتاب که صدای زنگ گوشی من بلند شد. این وقت هیچکس زنگ نمیزند همه میدانند وقت خواب بچه
هاست. نمیدانستم گوشی کجاست که زود قطع شد. رفتم و گوشی را از کف زمین کنار ننو پیدا کردم و برگشتم که امیرعباس را روی پا بگیرم که دوباره زنگ خورد. ناشناس بود با شماره ۰۹۱۱. فکر کردم که حتما اشتباه گرفته. اما جواب دادم. مرا به اسم صدا زد و گفت پیک است و آمده پایین برج. گفتم: «پیک!؟»
و گفت بله و از طرف خانم افضلی گل آورده و گفتم: « گل!؟ افضلی!؟» و گفت که دارد میآید بالا و من دیگر نفهمیدم چی شد. تا الان. الان که ۵دقیقه از نیمه شب گذشته و همه جا ساکت است و مغزم خوشحال است که دوستی ندیده و مهربان دارد و شوق بیدار شدن فردا را دارد و خستگی هیچ نشانهای در بدنم ندارد!
وسطِ صدای تار همسایه پایینی و جیغ زنی از ته راهرو و کوبیدن مبل همسایه بالایی صورتش زوم اوت شد و نشنیدم چی گفت. همه چیز دور سرم چرخید و مات توی صورتش نگاه کردم که نفهمد حواسم پرت صداها شده. قبلش داشت از اینکه چرا باید این کار را بکنیم میگفت. از اینکه چقدر جبهه انقلاب بیخبر است و چقدر ضدانقلابها سواستفاده میکند!
کلاغ تاریخ را رنگ میکنند و جای قناری میفروشند. بعد مدتها دلم کوبید که کاش بشود. بشود این حرفهایی که زدیم عملی شود و بتوانیم روایت کنیم که این انقلاب با خون و مقاومت همین مردم کوچه و خیابان به ثمر رسیده و چه ظلمهایی که نشده.
قرار شد با گفتن از آن مرد ساواکی شروع کنیم. همانی که در دادگاه شکسته و پشیمان شده و به همه جرمهایی که کرده اعتراف کرده. فعلا از او چیزهایی میدانم که خیلی ابتدایی است. صورتش را هم دیدهام در فیلم دادگاهش. خیلی کوتاه و در فرصتهای اندکی که بچهها به ما میدهند و قرار شد فعلا بیشتر بخوانم و فیلم ببینم تا به نقطه درستی برای روایت برسم.
آن موقع که مات شدم بعد همین حرفها بود که ترسیدم. از آن همه تصمیمی که گرفتیم و نشد. از سطح اعصاب و حوصله کمی که داریم. از فشار کار بچهها.
دوباره روی صورتش زوم شدم و همه جا ساکت شد. گفت میخواهم عمری که روی این کار میگذاریم تلف نشود و بعد ما به درد کسی بخورد و بفهمند این انقلاب چقدر ارزش دارد.
ترسم از بین نرفت. از این حرفها زیاد زدهایم اما میخواهم اینبار جلوی خودم را بگیرم و زیاد از خودم توقع نداشته باشم. بین همه کارها آرام و پیوسته پیش بروم. شاید اینبار با کمک خدا شد!
#نهبامدادنوزدهآبان
#روزمره_نویسی
#انقلاب
______________________
@Mamaa_do