و امشب کجا و دیشب کجا!حالا وسط اقیانوس پر تلاطم به جزیرهای ناشناخته رسیدهام و داره تجربهای را زیست میکنم که قبلا خیلی دورترها وقتی تازه عاشق شده بودم چشیدم. دو ساعت بی وقفه خنده تا چال دو طرف گونهام کش میآمد و نفسم تازگی نعنا و شادابی باران بهاری داشت. داشتیم پسرها را خواب میکردیم و بیفایده بود. امیرعباس را بردم رو پا بخوابانم تا محمدحسین راحتتر امیررضا را خواب کند. تکانها بیشتر شد. هم پای من هم ننو. اما فایده نداشت. کلافه شدیم و بیتاب که صدای زنگ گوشی من بلند شد. این وقت هیچکس زنگ نمیزند همه میدانند وقت خواب بچه
هاست. نمیدانستم گوشی کجاست که زود قطع شد. رفتم و گوشی را از کف زمین کنار ننو پیدا کردم و برگشتم که امیرعباس را روی پا بگیرم که دوباره زنگ خورد. ناشناس بود با شماره ۰۹۱۱. فکر کردم که حتما اشتباه گرفته. اما جواب دادم. مرا به اسم صدا زد و گفت پیک است و آمده پایین برج. گفتم: «پیک!؟»
و گفت بله و از طرف خانم افضلی گل آورده و گفتم: « گل!؟ افضلی!؟» و گفت که دارد میآید بالا و من دیگر نفهمیدم چی شد. تا الان. الان که ۵دقیقه از نیمه شب گذشته و همه جا ساکت است و مغزم خوشحال است که دوستی ندیده و مهربان دارد و شوق بیدار شدن فردا را دارد و خستگی هیچ نشانهای در بدنم ندارد!
وسطِ صدای تار همسایه پایینی و جیغ زنی از ته راهرو و کوبیدن مبل همسایه بالایی صورتش زوم اوت شد و نشنیدم چی گفت. همه چیز دور سرم چرخید و مات توی صورتش نگاه کردم که نفهمد حواسم پرت صداها شده. قبلش داشت از اینکه چرا باید این کار را بکنیم میگفت. از اینکه چقدر جبهه انقلاب بیخبر است و چقدر ضدانقلابها سواستفاده میکند!
کلاغ تاریخ را رنگ میکنند و جای قناری میفروشند. بعد مدتها دلم کوبید که کاش بشود. بشود این حرفهایی که زدیم عملی شود و بتوانیم روایت کنیم که این انقلاب با خون و مقاومت همین مردم کوچه و خیابان به ثمر رسیده و چه ظلمهایی که نشده.
قرار شد با گفتن از آن مرد ساواکی شروع کنیم. همانی که در دادگاه شکسته و پشیمان شده و به همه جرمهایی که کرده اعتراف کرده. فعلا از او چیزهایی میدانم که خیلی ابتدایی است. صورتش را هم دیدهام در فیلم دادگاهش. خیلی کوتاه و در فرصتهای اندکی که بچهها به ما میدهند و قرار شد فعلا بیشتر بخوانم و فیلم ببینم تا به نقطه درستی برای روایت برسم.
آن موقع که مات شدم بعد همین حرفها بود که ترسیدم. از آن همه تصمیمی که گرفتیم و نشد. از سطح اعصاب و حوصله کمی که داریم. از فشار کار بچهها.
دوباره روی صورتش زوم شدم و همه جا ساکت شد. گفت میخواهم عمری که روی این کار میگذاریم تلف نشود و بعد ما به درد کسی بخورد و بفهمند این انقلاب چقدر ارزش دارد.
ترسم از بین نرفت. از این حرفها زیاد زدهایم اما میخواهم اینبار جلوی خودم را بگیرم و زیاد از خودم توقع نداشته باشم. بین همه کارها آرام و پیوسته پیش بروم. شاید اینبار با کمک خدا شد!
#نهبامدادنوزدهآبان
#روزمره_نویسی
#انقلاب
______________________
@Mamaa_do
مامادو♡
جواب هایی که امروز دنبالش میگردیم در دل تاریخ گذشته قرار دارد...! شکنجهگر ساواک، آقای بِ تهرانی!
____
نمایش از صحنه آخر خودش شروع میشود.
موهای فرفری سیاه در پس کله اولین چیزی است که از او می بینیم. توی خودش غرق شده و گاهی ابروهای پرپشتش پیدا میشود و از زیر آن نگاهی می اندازد. مرد حرف هایش دستش است. از رو می خواند و صدایش مرا یاد مکبث می اندازد. خودش خودش را مقصر می داند و محکوم میکند. فرق اش با مکبث این است که او دنبال قدرت بود و این دنبال انجام وظیفه. جمعیت زیادی برای دیدن این نمایش آمده اند. محکوم ردیف اول پشت میزی نشسته و نور توی صورت اوست. دوربین از نور بی جان خورشید که از پنجره های بالای سالن میتابد می آید پایین و می رسد به سیاهی موی سر مرد. مردی بلندگو را جلویش میگیرد و او صدا صاف میکند و میگوید که هر چه میگوید برای دفاع خودش نیست. برای روشن شدن حقیقت است.
یک ساعت و نیم حرفهایش را پشت سرم هم گوش دادم. ایرپاد توی گوشم بود و تبلت روی اوپن. کارهای خانه و بچه ها را میکردم و گوش میدادم. چند جا میخکوب شدم توی تبلت و گفتم همین است و اگر بخواهم حرفی بزنم از همین شروع میکنم. آن جایی که گفت من دارم این ها را میگویم تا واقعیت حکومت پهلوی آشکار شود و دیگر بعدا کسی هوس آمدن آنها را نکند. و یک جای دیگر که گفت من به یک ملت خیانت کردم و کوچکترین حکم برای من اعدام است و آهای کسانی که وطن تان را گذاشته اید توی یک چمدان و فرار کرده اید و نگران اعدام امثال من هستید و صحبت از حقوق بشر میکنید. کجا بود این حقوق بشرتان وقتی داشتید مردم بیگناه را سلاخی میکردید من خودم بودم و دیدم و می دانم چه کردید.
این ها را که به محمدحسین گفتم سر تکان داد که عجب حقیقتی را رو کرده و زودتر اگر دیده بودیم جوابی خوبی برای پرویز ثابتی بود.
این تکه ها را باید با صدای خود آقای ب تهرانی در پادکست بیاوریم. صداقت از صدایش شمشیری ساخته که حقیقت را می شکافد. باید صدای خودش را بشنوند. باید بیشتر بشناسمش. خودش میگوید که دیپلم گرفته و رفته سربازی و در روستا خدمت کرده و وقتی برگشته نامه ای بدون مهر برایش آمده که بیاید و استخدام ساواک شود. او هم به پول نیاز داشته و رفته و در ابتدا یک کارمند عادی بوده که کار اداری میکرده و چون خیلی کوشا بوده به کمیته ضد خرابکاری ساواک رفته. در طول این جلسه چگونگی تشکیل ساواک را میگوید. مثل قورباغه ای بوده که در آب گذاشته باشی و کم کم آب را داغ کنی و او نفهمد کی پخته شده و اصلا فرار هم نکند. این طور ساواک و مجموعه آلوده آن او را تحت تاثیر قرار داده بوده. از افراد زیادی حرف میزند که باید هر کدام را بررسی کنم ولی مهم این است که خود او یک جوان ساده و پرتلاش بود که در آن منجلاب غرق شده و نفهمیده و حالا که پشیمان شده میخواهد جبران کند تا کمی روحش آرام شود. می گوید که چقدر به واسطه کارش رابطه اش با خانواده و اطرافیانش بهم خورده و خودش هم دائم خواب های پریشان می دیده و حالا بعد اعتراف روحش آزاد شده.
نمی خواست خودش را تبرئه کند ولی میگفت که من مخالف آن شکنجه ها بودم اما راهی نداشتم و دستورکار داشتیم و به خاطر این عدم همکاری ها در همین رتبه نهم ساواک ماندم و مالی ندارم و رشدی نکردم. همه این ها نکته هایی از شخصیتش را برای ما باز میکند. باید ببینم کجای زندگی متحول شده. چه چیزی داشته که باعث نشده فرار کند. انقلاب که میشود در خانه می ماند و 44 روز بیرون نمی آید و بعد خودخواسته به همه چیز اعتراف میکند. قطعا یک صفت پنهانی در وجود او بوده که در این موقعیت این طور خودش را نشان داده. باید پرونده شخصیتش را هم کامل کنم. جواب هایی که امروز دنبالش میگردیم در دل تاریخ گذشته قرار دارد.
#انقلاب
#ساواک
#حقایقپنهان
_____________________
@Mamaa_do
دوربین در تاریکی جمعیت میچرخد. زنی نشسته با چادر سیاه که محکم رو گرفته و گریهاش که زیاد میشود دوربین زوم میکند روی او. همان موقع که صدای بِ تهرانی بالا رفته و دارد داد میزند که در ساواک چطور شکنجه میکردند و قاضی بلندتر از او جمعیت را به رعایت نظم دادگاه دعوت میکند و میگوید هر کس توان شنیدن ندارد بلند شود و راحت برود بیرون. چادر زن باز شده. زیرش روسری به سر ندارد. تار موی فری میآید لای دستها که آمده جلوی چشمها. سنگینی دوربین را میفهمد دوباره رو میگیرد و باز دوربین میرود روی نور روشن سالن و صورت مچاله و صدای صاف آقای بِ تهرانی!
#آقایبِتهرانی
#انقلاب
#ساواک
_________________________________
@Mamaa_do
پیدا کردم!
نشانهای از آن صفت پنهان که در این بزنگاه خودش را نشان داده.
گفت که طوفان درونیاش از اول محرم بوده و با شنیدن اولین صدای اللهاکبر!
میدانم خانواده فقیر و زحمتکشی داشته که همه در خاندان پدریاش در یک خانه قدیمی زندگی میکردند و به خاطر دعواها و نظام پدرسالاری پدربزرگش از خانه بیرون میآیند و به سختی پدرش در غرب تهران خانهای میخرد.
باید نخ این نشانه را بگیرم و بروم در عمق وجودش!
#ساواک
#آقایبِتهرانی
________________________
همهی اینها بالای یخچال بود. کتابهایی که این چند ماه باهم کار داشتیم و بعد میرفتن در نقطهای بالا تا دست بچهها به آنها نرسد. اما کارها ماند و کتابها روی هم تلنبار شد. انباشتی بود بی استفاده. در کتاب جادوی نظم این انباشتها منبع انرژی منفی هستند. هر وقت به آنها نگاه میکردم یاد کارهای نکرده میافتادم و بینظمیاش هم حالم را بد میکرد. دلم نمیآمد جمعشان کنم میگفتم حتما فردا میروم سراغش. اما فردا نمیآمد. صندلی بچهها را گذاشتم و رفتم بالای یخچال. همه را روی اوپن چیدم از پایین به بالا به ترتیب استفادهی این روزها.
دیدم کتابخانه دیگر جای امنی نیست. بردم و توی طبقه پایین کمد گذاشتم. حالا به بالای یخچال که نگاه میکنم روحم تازه میشود.
انباشتگی بعدی کشوی بالای درآور است. در اولین فرصت باید با او هم حالی به روح و روانم بدهم✌🏻🙄!
#نظم
#روزمره_نویسی
__________________________________