بلاخره دارم گالری را پاک میکنم. از سه سال پیش مانده بود و کل ۲۵۶ آن پر بود. به این عکس که رسیدم. مات شدم. دقیق شدم روی عددی که مقدار شیر را نشان میدهد.
سوار اسنپم. محمدحسین قزوین است. دارم میروم بیمارستان مفید. به راننده گفتم عجله دارم و دارد لایی میکشید. پراید سفید هاچبک است. پسر جوانی است و حتما بچه ندارد. پسرها هر سه ساعت ۱۰ سیسی شیر میخورند. خودم را کشتهام و شده ۳۰ سیسی. به دو وعده هم نمیرسد. اینجا هنوز ناامید نشدهام و نسخه شیرخشک پپتیجونیور را دکتر دستم نداده. نیمساعت مانده. دکتر نوریپور ساعت ۱۲ تا ۱۲:۳۰ از nicu میآید بیرون. همه نوزادان را ویزیت کرده و به پدر مادرهای پشت در از حال بچههایشان میگوید. باید برسم و سریع از یک طبقه پله بالا بروم و بعد بروم اتاق مادران و وسایلم را در اولین کمد فلزی چسبیده به دیوار بندازم و گان آبی بپوشم و بروم پشت در تا دکتر را ببینم و حال پسرهایم را بپرسم و امیدوارم باشم چیزی بیشتر از « حالا باید ببینیم چی میشه» بگوید.
استرس و ناامیدی اولین حسهای این عکس است. من اینجا حدود یک ماه و نیم است که مادر شدهام و هنوز به بچههایم شیر ندادهام و شیرم دارد خشک میشود و این سختترین ناکامی است که تجربه کردم!
#تجربهگردی
__________________________________
@Mamaa_do
امیرعباس توی ننو، آیه و امیررضا توی اتاق خودمان خواب هستند. نشستهایم گوشه هال و آرام حرف میزنیم. چندبار بلند شدم و رفتم پیش آیه خوابش کردم و دوباره آمدم توی جلسه. داریم طرح ۶ اپیزود پادکست را مینویسیم. تمام منابع و فیلمها را دیدهام و فیش برداری کردهایم. این کار شده مهمترین دلیل بیدار شدن هر روز صبحم. میخواهم به جواب سوال خودم برسم.
«چرا انقلاب شد؟»
« مگر پهلوی چِشْ بود؟ »
« پهلوی به این خوبی آخوندا اومدنانقلاب کردن»
و برای تمام سفید کردنهای پهلوی در این سالهای اخیر جوابی پیدا کنم.
به چیزهای اعتقاد دارم که دلیل محکم برایش ندارم. تاریخ و روایت درست آن چیزی است که خیلی به آن نیاز دارم.
چای را ریختم و آوردم گذاشتم روی میز غذاخوری بچهها. خودمان نشستهایم روی زمین و بساط روی میز پهن است. رفتم و بیسکویت برای چای آوردم. بیسکویت تبرک است. بازش که کردم دلم رفت مشهد. از امام رضا کمک خواستم. نیت که درست باشد. کار خودش متبرک میشود. هر چه هم ما کم باشیم. خودشان کار را پیش میبرند.
#آقایبِتهرانی
#ساواک
________________________________
سینی مسی دور کنگرهای را برداشتم. تویش دو پرتقال، دو سیب و سه نارنگی گذاشتم. پسرها را صدا کردم و سریع آمدند. چاقو نیاوردم و شصت دستم کافی بود. آیه از دور آمد به سمت ما. نوبت پوره میوه او بعد پسرها بود. آمد و نشست کنار ما. شدیم ۴ نفر و باورم نشد انقدر بچه دارم. نگاهشان به دست من بود که میوه بدهم. میوه کم آمد. بلند شدم و باز پرتقال آوردم. آیه برای اولین بار پرتقال را مزه کرد و صورتش به مرکز دماغش جمع شد.
دلم تا جایی عمیق قنج رفت. خستگیام را با خودش برد. بلند شدم و رفتم تا هر سه را به نوبت عوض کنم. امیرعباس که بوی بیشتری میداد اول بود. بلندش کردم و مچ دستم تیر کشید. صدای گرومپ چیزی آمد. پریدم توی آشپزخانه. امیرعباس هنوز توی سکو عوض بود. آیه را بغل کردم و بردم توی ننو تا آبگوشتی نشود. امیررضا ظرف آبگوشت را از توی یخچال انداخته بود و رد چربی تا هال رسیده بود. هیچی نگفتم و دستش را گرفتم آوردم توی اتاق تا عوضش کنم. امیرعباس بلند شده بود و پوشکش آویزان بود. پریدم و خواباندمش و ابروهای درهمم جایی برای باز ماندن چشمها نگذاشته بود. امیرعباس موش شد و خندید. بی اختیار خندیدم. عوضش تمام شد و بلندش کردم. گفتم بغلم کن . دستهایش انگار میخواست پرواز کند. امیررضا داشت فرار میکرد به بیرون اتاق. گرفتمش و گذاشتمش روی سکو. یادم نیست امیرعباس را چطور سرگرم کردم که نرود بیرون و در ابگوشتها غلت نزند. کار امیررضا که تمام شد دست هر دو را گرفتم و فکر کردم خشم و شادیِ مادری اعتباری ترین تجربه عمرم است. به لحظهای همهی حسها در من عوض میشود. یکبار پشیمانم از داشتن آنها و یکبار فکر میکنم اگر نبودند چه میکردم. اما حالا که به این اعتباری بودن آگاهم هیچکدام از این حسها را جدی نمیگیرم. فقط مراقب رفتارهای بیرونی خودم هستم. چیزی که واقعی است و تاثیرش روی بچهها زیاد است.
#اندراحوالاتاعتباریاتدرروایت
#تجربهگردی
______________________________
@Mamaa_do
مامادو♡
سینی مسی دور کنگرهای را برداشتم. تویش دو پرتقال، دو سیب و سه نارنگی گذاشتم. پسرها را صدا کردم و س
هشتگ #تجربهگردی برای تجربههای جدید است. از تجربههای حسی، شناختی تا انواع دیگر.
به قول آقای حجازی درون ما مهمترین نقطه گردشگری دنیاست. باید توی آن بگردیم و تجربههای جدید را در حسها ، شناختها و زاویههای دید جدید زیست کنیم🥹😚🙃!
#توضیحهشتگ
____________________
صبح از نصفه شب شروع شد. دومینو مریضی به امیرعباس هم رسید. حالا مانده امیررضا و من. آفتاب که بالا آمد در تراس را باز کردم. کارهای کلیدی را میخواستم تا محمدحسین هست انجام دهم. جمع کردن لباسها و اماده کردن تراس برای ماشین جدید. و بعد جمع کردن ظرفهای ماشینظرفشویی و گذاشتن ظرفهای کثیف در آن. باد خنک بوی گریپفروت کرم صورتم را برد در وجودم. گفتم: « عجب هوایی!»
گفت: « آره باد هر چی بوده برده»
لباسها را مشت مشت از روی رختآویز برداشتم و گفتم: « چه فایده!»
نگاهش نکردم و شنیدم که: « اول صبحی فاز دپ برندار »
همهی لباسها را بغل کردم و هُرم گرمای خانه خورد توی صورتم. لب، گونهها و چشمها مثل شمع داشت آب میشد. قبل اینکه تمام شوند باید راهی پیدا میکردم. شروع کردم به خندیدن و دنبالبازی با امیرعباس. ادای حال خوب در آوردن خیلی وقتها جواب میدهد.
#روزمره_نویسی
________________________________
داشتم توی ذهنم مینوشتم که یادم بماند تا دستم برسد به کیبورد.
اینکه شهر یک کالبد دارد یک فعالیت. هیچ کدام بدون آن یکی معنا ندارد. اگر هر دو باهم در حرکت باشند آن مجموعه که شهر را درست میکند درست کار میکند. اگر کالبد دچار مشکل شود و فعالیت سرجایش باشد آن را نوسازی میکنند. اگر کالبد باشد ولی فعالیت در آن از بین رفته باشد آن را بهسازی میکنند. ولی اگر هر دو نباشد آن را بازسازی میکنند. اینکه فعالیت به انسان وابسطه است و اگر او باشد فعالیت هست، داستان مفصلی دارد که اثرش تا کالبد و کل شهر نفوذ میکند.
فکر کردم در نوشتن هم ما یک کالبد داریم یک فعالیت. کالبد فرم نوشتن است و فعالیت مضمون نوشتن و نقش انسان در این مضمون برای ما دست به قلمها آشکار است.
اینها که آمد توی ذهنم فکر کردم به درس درک و بیان شهری. اینکه بروم و مرورش کنم. یا کتاب فضای شهری یا منظر شهری و ربطش بدهم به نویسندگی و مطلبی آمده کنم برای کارگروه در حال تولد تجربهگردی. دوباره خودم را ول کردهام و آن زهرای شر و بیکله رخ نشان داده. چندکار را با هم دارم پیش میبرم. همه را دوست دارم. و اگر این دوست داشتن نبود چرا زندهام. هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم این را از خودم میپرسم. من چرا زندهام؟
و این کار جدید شاید دلیل جدید زندگی و زندگی ساختن باشد آن هم با تجربههای جدید.
#تجربهگردی
#شهروادبیات
___________________________________
@Mamaa_do
من این ۹ یا شاید ۱۱ نفر را خیلی دوست دارم. مایه دلگرمی من هستند. هربار که چیزی مینویسم و ۵دقیقه بعد میآیم و این عدد را نگاه میکنم همیشه ۹ یا ۱۱ است. دمتان گرم رفقا که انگیزه نوشتن به من میدهید😇💕
#خودافشایی
#😅
___________________________
تازه از کیسهخواب بیرون آمده بودم. با بطری آب صورتم را نشسته بودم. گوشههای چشم را با انگشت اشاره پاک کرده بودم و تلاش میکردم از بیدار شدن با زور خورشید در نوک کوه خوشحال باشم. شبش از وحشت آمدن خرس از خواب پریده بودم و بعدش خواب درستی نکرده بودم. ماشین لبهی پرتگاه پارک بود و جلوی چرخها سنگ بزرگی بود.ارتفاعات بالای سلانسر اوایل خرداد هنوز سرد بود. بساط صبحانه را خواهر شوهرم روی کاپوت ماشین چید و محمدحسین دست به گوشی شد. من عکسهایم از طلوع را گرفته بودم. مه زودتر از خورشید مثل رودی از بالای کوه به پایین روان میشد و میریخت توی دشت. داشت به ما میرسید که یکهو محو میشد. خودم را از بقیه جدا کردم که توی عکس نباشم. قیافه پف کرده و کثیف و نخوابیده عکس گرفتن نداشت. تلاشم بیثمر ماند و گوشی را گرفت جلوی من و لبخند زورش به بالا بردن گونهها رسید.
هفته پیش عکسهای گوشی را خالی کردم و سیستمعاملش را اپدیت کردم. نمیدانم از کجا عکس آن روزم آمد روی حساب کاربری گوشی. از آن موقع سه سال گذشته و حالا عکس برایم زیباست . امروز از بچهها زیاد عکس گرفتم. لباسهای تابهتا و خانه نامرتب به چشمم نیامد. دورلبهای شکلاتی قشنگ بود و مهم نبود کادر را چطور میبندم. میدانستم هر چه هم الان خسته و نابود باشم و فکر کنم این عکسها خوب نیست. سه سال بعد یا سی سال بعد جز زیبایی چیزی ندارد!
#روزمره_نویسی
___________________________________
@Mamaa_do
از بچگی بابا ما را زیاد برد کربلا. مامان هم ما را زیاد برد مسجد. این دو بود که خیلی وقتها من را از خیلی بلاها نجات داد. دستم را گرفت و از ته چاه بیرون کشید. حالا اما دور شدهام. چند روز پیش که دلم پر کشید نیم ساعت بعدش مامان زنگ زد. میدانم پیام کانالم را نخوانده بود و خبری از دل تنگم نداشت. گفت که بابا بلیط لحظه آخری دیده و گرفته و یک دفعه جور شده بروند کربلا. گفت میآیم پیش بچههایت و تو جای من با بابا و زینب برو کربلا. گفت با همسرت حرف بزن و اگر موافق بود بلیط را جابهجا میکنیم. اشک بند انداخته بود دور گلویم و نفسم بالا نمیآمد. باورم نمیشد که صدایم را شنیده باشند. گفتم به مامان که نمیشود و بدون محمدحسین و پسرها نمیروم کربلا. امیرعباس که در nicu بود و دکترها ناامید شده بودند. پدرشوهرم به او گفته بود به زهرا نگو دکتر چی گفته خودت برو کربلا و از حضرت عباس شفای پسرتان را بگیر. او قبول نکرده بود و گفته بود زهرا خیلی دلش کربلاست و بدون او دلم نمیآید بروم. حضرت عباس همان جا بالای سر عباسم وقتی روضه آب را خواندیم جوابمان را داد.
حالا هم میدهد. تلفن را قطع کردم و از اتاق بیرون آمدم و به بچهها نگاه کردم. اگر نبودند من بند خانه نبودم. مادر گفت تو خودت توی کربلایی. من جسمم میرود تو جانت. توی آینه کنار اتاق خودم را نیمرخ میدیدم. دست گذاشتم روی قلبم و رو به ضریح ششگوشه گفتم: «السلامعلیک یا اباعبدالله»
جانم رفت و خودم بچهها را بغل کردم. مادر میگفت: کار این طفلهای معصوم ثوابش از رفتن کربلا بیشتر است. حالا شب شهادت مادر، مادرم نائبالزیاره ماست و من آرام به کارهای بچهها میرسم.
#مادر
#کربلا
______________________________
هدایت شده از پالونیا
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنبال کدام الگوییم برای مادری،
وقتی مادری به این قشنگی داریم.
🏴 وصیت نامه حضرت زهرا سلام الله علیها
🔸 آیت الله #مجتهدی_تهرانی (ره)