May 11
کم و پیوسته رفتن هم دستهجمعی جواب میدهد.
حرف خانم امیرزاده و استاد، دلمان را گرم کرد که بلاخره میشود کوه خواندن ادبیات کهن را کَند. فعلا سراغ سنایی رفتیم. امروز هم روز مبارکیست و با قصیدهای در وصف و مدح حضرت محمد(ص) شروع میکنیم.
۰۲/۱۱/۱۹
#ادبیات_کهن
#مامادو
@mamaa_do
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
ای ایزدت را رحمت آفریده
در سایهٔ لطف بپروریده
ای نور جمالت از رخ تو
انگشت اشارت کنان بریده
آوازهٔ تو در هوای وحدت
پیش از ازل و ابد خنیده
عرشی که سر آسیمه بود ز اول
در زیر قدمهایت آرمیده
بر فرش خرد گرد بر نشسته
تا عشق بساط تو گستریده
اندر ازل از بهر چاکرت خود
لبیک همه عاشقان شنیده
ای دست فرو شسته ز آفرینش
گشته ملکی هر کجا که دیده
بی روی تو عقلی ندیده صبحی
از مشرق روحالقدس دمیده
بی زلف تو جانی ندیده دینی
با کفر عزازیل آرمیده
لاغر شده عقل از همه فضولی
از بس که ز تو فاقهها کشیده
فربی شده روح از همه معانی
از بس که ز بستان تو چریده
آنجا که تو بر خوانده و زند و پازند
زردشت به مخرق زبان بریده
با داد تو اندر جهان نیابند
جز چشم بتان هیچ پژمریده
آنجا که کریمیت خوان نهاده
ابلیس طفیلی بدو رسیده
و آنجا که سمند تو سم نموده
آدم علم خویش خوابنیده
مردم تویی از کل آفرینش
در آینهٔ چشم اهل دیده
موسی به کنار تو برنشسته
از نیل و عصا آدمش کشیده
ادامه…⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
@mamaa_do
فراش تو نوح از نهیب طوفان
در زورق اقبال تو خزیده
در برزگریت آمده براهیم
ریحان و گل از آتشش دمیده
موسی به سقاییت بوده روزی
بس باده که از جام تو چشیده
از چاکری تو براق عیسی
چون شمس به چارم فلک رسیده
از لطف تو عقل اندر آفرینش
ناخوانده ترا نام آفریده
در پیش قدت چون الف بگویم
در کامم دالی شود خمیده
لعل تو بسی توبهها شکسته
جزع تو بسی پردهها دریده
در زلف تو سیصد هزار خم هست
در هر چم او یوسفی چمیده
در مجلس تو جبرییل سامی
بر درت مگس گیر بر تنیده
در رستهٔ سنت سنایی از دل
داده خرد و عشق تو خریده
@mamaa_do
تا میخواهم کلمهای بنویسم انبوهی از تکنیک و نکته روی مُخم هوار میشود. قلم خشک میشود و نمیدانم از چی چه جوری بنویسم!
حالا میفهمم چرا استاد ترمهای پیش اجازه خواندن کتاب نظری به ما نمیداد!
این عکسها را میبینی؟
کلی داستان دارند ولی نمیتوانم بنویسم. قلم روی چه جوری نوشتن خشک شده. انگار این هم مرحلهای از نوشتن است.
#سفرنامه
#مامادو
@mamaa_do
مامادو♡
کم و پیوسته رفتن هم دستهجمعی جواب میدهد. حرف خانم امیرزاده و استاد، دلمان را گرم کرد که بلاخره می
آخر شب که میشود، سنایی چشمک میزند که بیا پیش من، به قلم خشک شدهات هم کاری نداشته باش، دل بده به من و دستنوشتههای مامانت😅😍🤓
#مامادو
#ادبیات_کهن
#سنایی
ردِ نخ بادکنکها ماندهبود روی دستم.
یادم نیست کی گفته بود که نخ بادکنکها را رها نکنم.
دوتا بودند؛ بنفش با خالهای رنگی.
برف میآمد و کاپشن صورتی تنم بود.
این را از روی عکس آلبوم میگویم. عکسِ تکی در خیابانی پر از آدم.
ولی اینجا را خوب یادماست. رسیدیم خانه.
زیرزمین خوابگاه قزلقلعه. آسمانِ خانه کوتاه بود. دستم را باز کردم. بادکنکها چسبیدن به سقف. خیالم راحت بود. هرجای این اتاق اِل مانندِ کوچک که با ۳پرده به آشپزخانه، حال و اتاقخواب تقسیم شده بود میرفتم، آنها را میدیدم. باز از اینجا فیلم تاریک میشود تا اینکه یادم است بهانه گرفتم که میخواهم با بادکنکها بروم حیاط. از حال به حیاط در داشت. با بابا بیرون رفتیم. چند پله باید بالا میرفتیم تا به حیاط برسیم. و آنجا محوطه کوچکی بود که خانههای مثل ما به آن راه داشتند.
یادم نیست چطور شد ولی صحنهای که سرم بالا بود و بادکنک بنفش داشت توی هوا میچرخید خوب یادم هست. حسرتش تا الان مانده بر دلم. چرا رهایش کردم. چرا محکم نگرفتمش، یادم نیست با آن یکی بادکنک چه کردم. اما از آن روز ۲۲بهمن ۲۵ سال پیش یاد گرفتم چیزی را که دوست داری باید دو دستی بچسبی و رهایش نکنی. مثل وطن!
+عکس در آن محوطهای است که گفتم و احتمالا برای دقایقی قبل از حسرتبهدل شدنم هست🥲!
#مامادو
#روایت
#جشن_انقلاب
@mamaa_do