eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
سه روز است که دارم در سیر میکنم...! ____________________________________
بزرگ علوی یک ارزش دارد. بر اساس آن شخصیت خلق می‌کند. مانع بزرگ جلوی پایش می‌گذارد. او را از آن مانع رد می‌کند. قهرمان می‌سازد و آن ارزش را در دل ما ماندگار می‌کند. این فرم چشم‌هایش است. شاهکار بزرگ علوی. آن را وقتی ۴۹ ساله بوده نوشته. در سال ۱۳۳۱. استاد ماکان نقاش است و بسیار شبیه به خود بزرگ‌علوی. از لحاظ آرمان انقلابی و روحیه آزادی‌خواه و زنِ داستان بسیار عجیب است و گیرا. استاد را میگذارد در مقابل این زن، یا زن را می‌گذارد در مقابلش. او یک زن همه چیز تمام است که در مقابل استاد خرد می‌شود. زنی که با جلال و جمالش تنه‌ی تمام مردها را خرد کرده. چشمان این زن دست‌مایه داستان است تا خط داستانی را پی بگیرد و ما را دنبال خود بکشاند و حرفش را بزند. داستان دو گره دارد. که همان اول گفته می‌شود. گره ابتدایی پیدا کردن صاحب چشم‌‌هاست. چشم‌هایی که در نقاشی معروف استاد نگاه مرموزی دارد و راز زندگی اوست. بعد زن پیدا می‌شود و او با یک تک‌گویی طولانی راز چشم‌هایش را باز می‌کند و ما را به سمت حل گره دوم داستان می‌برد که راز فوت یا قتل استاد در کلات است. احساسات زن عمیق و بی‌پروا توصیف شده. این سطح از آگاهی یک مرد از احساسات و عواطف زنانه خیلی عجیب است! خیلی! کتاب روشن بود. در عین روایت تاریکی دوران استبداد رضاشاه. امید داشت، پیروزی داشت.در حالی که با مرگ و ناکامی تمام شد. قهرمانی داشت که تاریخ انقضا ندارد و می‌تواند در هر زمانی تکرار شود. این راز ماندگاری کتاب است. حالا نوبت بزرگ علوی است. می‌روم سراغش تا کمی از زندگی او سر دربیاورم و قصه‌‌ی او را پیدا کنم. ___________________
خورشید حوصله‌اش سر نمی‌رود؟ هر روز کار تکراری ؟ هر روز طلوع هر روز غروب! __________________________________
استاد جوان در جلسه مواجه با اثر هنری چند موسیقی از یک هنرمند را پخش کردند. خواستند نشان دهند که خواننده می‌تواند با تغییر فرم چه آثار متفاوتی درست کند. البته راحت نیست و به خلاقیت بالایی نیاز دارد. مثلا شجریان و نامجو استاد این تغییر فرم هستند. بعضی‌ها دائم خودشان را تکرار می‌کنند و تغییر در فرم ندارند. گفتند نویسنده هم همین‌طور است. می‌شود دائم خودش را تکرار کند یا در هر اثر باتوجه به فضای داستان و حال و احوال شخصیت یک فرم خاص را ارائه دهد. فکر کردم به تمام آثار نویسنده‌هایی که خوانده‌ام. ، هدایت، هدایت! استاد این کار است. در هر داستان یک فرم دارد. خودش را تکرار نمی‌کند. یا یک فرم خاص ارائه داده یا فرم‌های قبلی را تکمیل کرده. عجب نبوغی داشته در فرم! لعنت بهش! برای همین این همه اثر می‌گذارد و همه می‌گویند نه نه هدایت رو نخون حالت بد میشه! دلم می‌خواهد دوباره برگردم به هدایت و فرم هر داستان را بکشم و یاد بگیرم ولی آنقدر محتوا سیاه است که هرچه هم خودم را از محتوا جدا کنم و به فرم توجه کنم باز بی‌فایده است و حالم بد می‌شود. یا مثل چند ماه پیش باید انرژی زیادی بگذارم که می‌دانم دیگر در توانم نیست. به فکر می‌کنم. جلال در فرم خلاقیت بالایی داشته. داستان‌ها رو به رشد است و متفاوت اما مثل هدایت نیست. مثلا نون‌وقلم و از رنجی‌که‌می‌بریم نثر و فرم متفاوتی دارد ولی بقیه با هم شباهت‌های بیشتری دارند. هم که فقط خودش را کپی کرده. البته در داستان‌. در نمایشنامه‌هایش نمی‌دانم. خلاصه که من دست از سر این نویسنده‌ها برنمیدارم😅😎! ________________________________
آیه بیشتر از هر کس دیگری در دنیا، من را دوست دارد. نگاهش هر جا باشم دنبال من است. پسرها این‌طور نیستند و نبودند. برای آمدن پسرها خیلی انتظار کشیدم. برای نگه داشتن آن‌ها خیلی دعا کردم. زحمت زیادی هم داشتند. از nicu تا وقتی آمدند خانه و اصلا تا همین الان. ولی آیه ناگهانی آمد. وسط دریای متلاطم زندگی. مثل نشانه‌ای از طرف خدا. زحمتی هم نداشت و ندارد. از همین الان مونس و غم‌خوارم شده. مثل یک رفیق قدیمی که سال‌هاست می‌شناسمش. نمی‌خواهم بین بچه‌ها فرق بگذارم و حتی توی دلم یکی را بیشتر دوست داشته باشم. ولی دست خودم نیست. محبت دختر با پسر واقعا فرق دارد. رفتار من هم با آن‌ها متفاوت است. چون نیازهای متفاوتی دارند. قبول ندارم که دختر محبت می‌خواهد و پسر مسئولیت. هر دو باید مسئولیت بر عهده بگیرند و مستقل شوند. ولی دختر با محبت زنده است. این را پسرها هم باید یاد بگیرند! ________________________________ @Mamaa_do
علویِ بزرگ! ‎صبح خانم کمکی می‌آمد. عجله‌ای برای انجام کارها نداشتم. محمدحسین هم بیشتر ماند و صبحانه بچه‌ها را داد. خاگینه کاکائویی درست کردم. برای او هم فرنی و خودم فقط قهوه خوردم. او را راهی کردم و رفتم سراغ ایرپاد. یکی را گذاشتم توی گوش چپ و چمدان را پخش کردم. ‎نوبت علوی بود. به همان ترتیبی که برای بقیه نویسنده‌ها انجام دادم. ‎اول کتاب شاهکارش را گوش می‌دهم. بعد می‌روم از زندگی‌ نویسنده سردر می‌آورم و بعد آثار مهمش را به ترتیب سال لیست می‌کنم و از اول تا آخر گوش می‌دهم. این روش تا الان جواب داده. ‎چشم‌هایش را گوش دادم. مستندی از علوی دیدم. ‎در کانال‌های تلگرام گشتم و مقدمه چند کتاب را در موردش خواندم. با محمدحسین حرف زدم و دانسته‌ها را جمع‌بندی کردم. حالا باید به این ترتیب آثارش را گوش دهم. ‎مجموعه داستان کوتاه‌های چمدان،ورق‌پاره‌های زندان، گلیه‌مرد و میرزا و بعد رمان ۵۳ نفر. ‎خیلی‌ از این داستان‌ها را پراکنده خوانده‌ام و شیطان هی می‌آمد و می‌گفت «تو که خوندی قبلا ولش کن». ولی می‌دانم که اثر پشت هم خواندن کجا و آن پراکنده‌خوانی‌ها کجا! ‎داستان کوتاه چمدان که به میانه رسید، خانم کمکی‌ آمد. ادامه را با خیال راحت گوش دادم. دوبار. وسطش پسرها را خواب کردم. بعد رفتم آیه را بخوابانم. ‎داستان چمدان هم به خاطر «چشم‌هایش» بود! کلمه چشم‌هایش چندبار، در نقطه عطف مهمی تکرار شد. حالا بعد خواندن رمان «چشم‌هایش» میفهمم چطور علوی از داستان کوتاه چمدان رسیده به رمان چشم‌هایش! ‎مثل هدایت که از زنده‌به‌گور رسید به بوف کور! ‎اولین داستان کوتاه درون‌مایه رمان شاهکار اوست. شخصیت اصلی و زن معشوقه در داستان کوتاه چمدان شباهت فراوانی به استاد ماکان و فرنگیس در رمان چشم‌هایش داشتند. ولی در چمدان قهرمان را خرد کرد و در چشم‌هایم قهرمان ساخت. این پیشرفت خیلی خوبی برای علوی بوده. علوی برخلاف اطرافیانش مثل هدایت فقط سیاه‌نمایی نداشته. شخصیت‌هایش منفعل نیستند. اقدام می‌کنند. شکست می‌خورند یا پیروز می‌شوند. مثل خود علوی. او فعال سیاسی بوده. در حزب توده فعالیت زیادی می‌کرده. به عراق تبعید شده. طولانی‌مدت زندانی بوده. آخر مجبور شده برود برلین و در آنجا هم از دنیا رفته. آدم پر تلاشی بوده. زندگی کرده و همان طور که زندگی کرده نوشته. استاد جوان یک حرفی زدند که دائم آویزه گوشم است. «می‌خواهی داستان دینی بنویسی؟ باید زندگی‌ات دین‌مدارانه باشد. هر طور زندگی کنی همان‌طور هم می‌نویسی» این حرف استاد حالا به جانم نشسته. نویسنده‌های مهم و تاثیرگذار دقیقا همان‌طور که زیست کرده‌اند داستان نوشته‌اند. ایرپاد را درمی‌آورم. آیه خوابش برده. فکر می‌کنم به زندگی خودم. به روزگار خودم. من با این سبک زندگی برای این دوران زمانی چه می‌توانم بنویسم که موثر باشد؟ که جهت بدهد؟ ________________________________
دل‌خوشیِ دو نیم شده! ________________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
خانم‌ها، آقایان! این شما و این آغاز ثبت نام کارگاه رایگان «هفته صفر نویسندگی خلاق» 🎉 در این هفته آموزشی، یک هفته کامل از دوره نویسندگی خلاق برگزار می‌شود. یعنی شما با شرکت در این کارگاه، روندهای زیر را تجربه خواهید کرد: 💻 جلسه آنلاین با استاد محمدرضا جوان آراسته 📚 دریافت محتوای آموزشی هفته صفر 📝 انجام تمرین 🖋 جلسه آنلاین نقد و بررسی تمرین توسط استادیارها 🔴 برای شرکت در این کارگاه، فقط کافی است در پیوند زیر به طور رایگان ثبت نام کنید: 🔗https://formafzar.com/form/xyss8 🔗https://formafzar.com/form/xyss8 | @mabnaschoole |
قهر بودیم. بچه‌ها که مریض شدند مجبور شدم با او حرف بزنم. دو شب باهم تا صبح نخوابیدیم. بالای سر سه بچه تب‌دار بودیم. نصفه‌شب یکی می‌خوابید یکی بیدار می‌شد. تا آن را آرام میکردیم بعدی تبش بالا می‌رفت. بعد تا می‌خوابید آیه هر چه خورده بودبالا می‌آورد و دردش برای داروهایی بود که به زور داده بودیم. رگ‌های‌مغزم رو به انفجار بود. نوبتی چرت کوتاه می‌زدیم که چهل تکه می‌شد. ساعت ۴ همه چیز آرام شده بود. آیه تبش رفع شده بود و نمی‌خوابید. «دس دس» میگفت. دست می‌زد و می‌خندید. محمدحسین هم می‌خندید. فکر کردم چطور دارد می‌خندد. من می‌خواستم آیه را بندازم بیرون خانه و بخوابم. همین کار را هم کردم. آیه را دادم به او و پتو را دور سرم پیچاندم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم یادم نبود که چرا قهر بودیم! ___________________________________ @Mamaa_do
‎امروز رفتم مطب دکتر دندان‌پزشک. تا رسیدم پناه بردم به گرمای مطب. پشت سرهم و کمی بلند میگفتم« وای چقدر سرده وای یخ کردم» ‎به دو خانم‌ نشسته روی صندلی نگاه میکردم. یکی سر ردیف صندلی‌ها و دیگری انتهای آن نشسته بود. سرها پایین و توی گوشی. هر دوسرتاپا مشکی . یکی چادری و دیگری با کت کوتاه و شال . دست‌ها رو جلوی دهانم گرفته بودم و ها میکردم و باز میگفتم. « عجب سرماییه» و فقط دو نگاه کوتاه از گوشی بلند شد و دوباره رفت پایین. نشستم روبه‌روی آن‌ها. آمده بودم دندان عقلم را بکشم. کمی گرم شدم و زیپ کاپشن را دادم پایین. زنی تق تق کنان آمد توی سالن. هنوز داشت با منشی توی اتاق حرف میزد. آمد و نشست کنارم. مژه‌های کاشته شده، دماغ عملی، لب پروتز و دندان لمینیت توی ذوق ‌زد. دامن کلوش چهارخانه طوسی و کت کوتاه مشکی داشت.روسری ساتن کوچکی گره زده بود زیر گلو. چادر پیچیده شده بود دور کمرش. داشت کرم خاصی را به منشی نشان میداد. که تازه از دبی به دستش رسیده. منشی صدایم زد رفتم داخل. تا خوابیدم دکتر نگاهی انداخت و آمپول را فرو کرد در انتهای فکم. یکی را خالی کرد و پشت سرش بعدی را آورد. درجا سمت چپ دهانم قفل شد و سنگین. بلند شدم. آمدم توی سالن. خانم چادری دم در اتاق دکتر چطم‌انتظار دخترش بود. رفتم و جای او نشستم. حالا خانم دامنی روبه‌رویم بود. داشت میگفت که خدا رحم کرده و مجبور نشدن از پوست ران پایش پیوند کنن و سوختگی‌شو درمان کنند. صورتم ورم کرده بود و حرف زدن سخت بود. طاقت نیاوردم و پرسیدم: «سوخته بودین؟ چه جوری؟» ‎تعریف کرد که رفته بودند ویلا و آبگرم‌کن می‌ترکد و کل کمر به پایینش می‌سوزد و یک ماه بیمارستان بستری بوده و خدا خیلی رحم کرده که عفونت به خونش نرسیده. من هم سوخته بودم با ترکیدن زودپز. میفهمیدم چی میگفت. خانم کت کوتاه هم وارد صحبت شد. از عروسی گفت که شب عروسی سماور جوش ریخته روی او و چه مصیبت‌ها داشته. وسط‌ حرف‌های او یاد چالش تجربه‌گردی افتادم. این همه توی خانه ماندن از من آدم درون‌گرایی ساخته. برای شروع صحبت با خانم دامنی راحت نبودم. اگر درد مشترک نداشتم قطعا صحبت نمیکردم. ادامه فیلمم را می‌دیدم و بیخیال آدم‌های دور و اطرافم می‌شدم. من زهرای چهارسال پیش نیستم. حوصله‌ام کم شده. توان شلوغی ندارم. به جای حرف زدن با آدم‌های مطب می‌خواهم کتاب گوش دهم یا فیلم ببینم. درحالی که قبلا دنبال چشم‌های آدم‌ها بودم تا خودم را در آن ببینم. ارتباط رو در رو و نزدیک. این تغییر را دوست ندارم. اجبار توی خانه ماندن را هم. ولی هم بچه‌هایم را دوست دارم هم این سبک جدید زندگی را. سخت هم نمیگیرم. می‌دانم تناقض دارد. دوست داشتن اعتباری‌ترین چیزی است که در دنیا شناخته‌ام. _______________________________ @Mamaa_do
ولی من هنوز دست از رقابت برنداشته‌ام! این همه درس خواندم و کار کردم که حالا توی خانه بنشینم و بچه‌داری کنم! به جلال فکر میکنم. در من هم یک زن شرقی سنتی و یک زن تجدد‌خواه غربی در تقابل است. زنی که دنبال استقلال مالی است، نه از پدرش پول می‌گرفته و نه حالا از همسرش پول می‌گیرد. در مخارج خانه مشارکت می‌کند و هر چه بخواهد خودش برای خودش می‌خرد. دنبال موقعیت اجتماعی است و می‌خواد کاری بکند که در جامعه اثرش را ببیند. حتی در حد همان محله کوچکی که شهرسازش بود. در مقابل زنی در من مادر بودن را دوست دارد. همان جلسه دوم خواستگاری قبول کرده که بچه زیاد باشد و گفته این ارزش است و حضرت آقا هم تاکید کرده. همان جا هم گفته که نمی‌خواهد حسرت کاری را داشته باشد و به خاطر بچه‌ها از خودش، درسش و کارش بزند و بعدا منتی روی سر بچه‌هایش بگذارد. ولی باز ته دلش مادری و خانه‌داری را هم دوست داشته و گفته اگر توی خانه هم بماند و بیرون نرود افسرده می‌شود و نمی‌تواند همان کارهای توی خانه را درست انجام دهد. این زن دوست داشته در خانه‌اش روضه بگیرد. آدم‌ها را جمع کند و رفت‌آمد داشته باشد. ولی نمی‌دانسته با داشتن سه بچه کوچک نمی‌تواند هیچ کاری بکند و البته در این دوره و زمانه امکانش نیست. الان دهه۶۰ نیست که بچه‌ها بروند توی کوچه بازی کنند و همسایه‌ها دور هم جمع شوند و مادرها دست تنها نباشند. من دائم مراقب دعوای این دو زن درونم هستم. هر دوی این‌ها یک هدف مشترک دارند وگرنه تا الان همدیگر را تحمل نمی‌کردند و آن هم تربیت درست فرزندان است. ________________________ @Mamaa_do
سال ۱۴۰۳ هر ماه مریضی داشتیم. هر ماه با سه بچه کوچک! آخر سال است. من کم می‌شود که کم بیاروم. این‌بار اما هیچی برایم نمانده! خیلی خسته‌ام. توان شنیدن هیچ گریه‌ای ندارم. در آستانه بوسیدن و گذاشتن کنار همه‌چیز هستم. همه چیز که می‌گویم منظور خواندن، نوشتن، مادری یا این‌ها نیست. منظورم خودم است. خودم را ببوسم و بگذارم کنار. ول کنم. البته خیلی وقت‌ است که ول کرده‌ام اما نه به شدت زیاد. سخت نمی‌گیرم. اما حالا به مو رسیده. خودم را ول کنم دیگر هیچ چیز بند نمی‌شود به هم. همه چیز به هم می‌ریزد. راهکاری ندارم. نمی‌دانم سال بعد چه می‌شود. برای سال بعد هیچ برنامه‌ای ندارم جز رها کردن ذهنم از فشار! ___________________________________ @Mamaa_do