eitaa logo
مامادو♡
83 دنبال‌کننده
369 عکس
12 ویدیو
5 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۰ بهمن ۱۴۰۲
خدایا لطفا چند جین از این رفیق‌ها نصیب‌مون کن🥰❤️
۲۰ بهمن ۱۴۰۲
مامادو♡
کم و‌ پیوسته رفتن هم دسته‌جمعی جواب می‌دهد. حرف خانم امیرزاده و استاد، دلمان را گرم کرد که بلاخره می
آخر شب که می‌شود، سنایی چشمک میزند که بیا پیش من، به قلم خشک شده‌ات هم کاری نداشته باش، دل بده به من و دست‌نوشته‌های مامانت😅😍🤓
۲۰ بهمن ۱۴۰۲
ردِ نخ بادکنک‌ها مانده‌بود روی دستم. یادم نیست کی گفته بود که نخ بادکنک‌ها را رها نکنم. دوتا بودند؛ بنفش با خال‌های رنگی. برف می‌آمد و کاپشن صورتی تنم بود. این‌ را از روی عکس‌ آلبوم می‌گویم. عکسِ تکی در خیابانی پر از آدم. ولی اینجا را خوب یادم‌است. رسیدیم خانه. زیرزمین خوابگاه قزل‌قلعه. آسمانِ خانه کوتاه بود. دستم را باز کردم. بادکنک‌ها چسبیدن به سقف. خیالم راحت بود. هرجای این اتاق اِل مانندِ کوچک که با ۳پرده به آشپزخانه، حال و اتاق‌خواب تقسیم ‌شده بود می‌رفتم، آن‌ها را می‌دیدم. باز از این‌جا فیلم تاریک می‌شود تا اینکه یادم است بهانه گرفتم که می‌خواهم با بادکنک‌ها بروم حیاط. از حال به حیاط در داشت. با بابا بیرون رفتیم. چند پله باید بالا می‌رفتیم تا به حیاط برسیم. و آنجا محوطه کوچکی بود که خانه‌های مثل ما به آن راه داشتند. یادم نیست چطور شد ولی صحنه‌ای که سرم بالا بود و بادکنک بنفش داشت توی هوا می‌چرخید خوب یادم هست. حسرتش تا الان مانده بر دلم. چرا رهایش کردم. چرا محکم نگرفتمش، یادم نیست با آن یکی بادکنک چه کردم. اما از آن روز ۲۲بهمن ۲۵ سال پیش یاد گرفتم چیزی را که دوست داری باید دو دستی بچسبی و رهایش نکنی. مثل وطن! +عکس در آن محوطه‌ای است که گفتم و احتمالا برای دقایقی قبل از حسرت‌به‌دل شدنم هست🥲! @mamaa_do
۲۱ بهمن ۱۴۰۲
۲۴ بهمن ۱۴۰۲
بلاخره رفتم سراغش. خیلی وقت بود منتظر هم‌ بودیم بوف‌کور را می‌گویم دیدم هدست توی گوشم است و فرصت خوبی برای شروع کتاب صوتی دارم. اول پاگرد شهسواری را پلی کرد. انگار دکلمه نوشته بود. جدی و زمخت. به چیز نرم‌تری نیاز داشتم. بوف‌کور را دیدم. مامان را به زور توی اتاق کردم تا بخوابد. رفتم روی تخت خوابیدم و بند ننو را می‌کشیدم تا بخوابند. بزرگ شده‌اند ‌و ننو نفس‌های آخر کمک را می‌زند. بلند می‌شوند و روی آن بپر بپر می‌کنند. یکی هم خوابش بیاید، آن یکی نخوابیدن را یادش می‌دهد. این بار امیرعباس زود خوابید. بوف کور را پلی کردم. قسمت اولش را نفهمیدم. رسید به جایی که پا گذاشت روی چهارپایه و از سوراخ اتفاقی آن دختر زیبا را دید. امیررضا پرید روی امیرعباس ولی بیدار نشد. ناامید برگشت سمت تشک خودش. ننو را محکم‌تر تکان می‌دهم. امیررضا همچنان مقاوت می‌کند در نخوابیدن. مرد نتوانست دختر را ببیند و بی‌تاب اوست. به ساعت نگاه نکردم، صبرش در نخوابیدن زیاد است. مرد صبرش تمام شده. اما شب که از گردش بر‌می‌گردد، زن را جلوی خانه می‌بیند و زن بی‌هیچ حرفی می‌رود توی خانه و اتاق مرد. امیررضا بلاخره خوابید. مرد تا صبح بالای سر زن می‌نشیند. نگاهش می‌کند و صبح‌ زن می‌میرد! بلند می‌شوم تشنه‌ام شده. چرا امروز بوف‌کور را شروع کردم؟ از سر و‌ کولش ناامیدی بالا می‌رود.‌ قبلا روز تولد امام‌حسین نفس کشیدن برایم راحت‌تر بود و روی‌ پای خودم‌ بند‌ نبودم. اما حالا انقدر درگیر زندگی و روزمرگی شده‌ام که چیز دیگری را نمی‌بینم. با بوف‌کور فرقی ندارم! _______________ @Mamaa_do
۲۴ بهمن ۱۴۰۲
امروز کارِ خاصی نکردم. چیزی ننوشتم. چیزی نخواندم. چندتا فیلم دیدم. کار‌های بچه‌ها با مامان بود. آرام غذا خوردم. معده‌ام درد نگرفت. بیشتر به پهلو خوابیدم. حالم خوب بود. عجیب بود ولی عذاب وجدان هم نداشتم و از کارِ خاصی نکردن لذت بردم. ______________ @Mamaa_do
۳۰ بهمن ۱۴۰۲
بچه‌ها بچه‌ها تعریف این نشست را از دوستانم خیلی شنیدم، از دستش ندهید!🌱 در راستای مواجه با اثر هنری🤓 _____________________ 🔹دانشکده الهیات و معارف اسلامی برگزار می‌کند: وبینار شماره ۲ از سلسله وبینارهای بین‌المللی«موسیقی مقاومت و الزامات آن» در سطح موزیسین‌ها و فرهنگ پژوهان کشورهای جهان زمان: چهارشنبه، ۲ اسفند ماه ۱۴۰۲، ساعت ۱۰ مکان: تالار شهید مطهری دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران ورود برای عموم آزاد است. نشانی مجازی نشست: https://www.skyroom.online/ch/csir.ut/ut ___________________ @Mamaa_do
۱ اسفند ۱۴۰۲
دل و جرات میخواست یا وقت، نمیدانم! شبیه اکرم‌ شده بود همان که گلبارانمان کرد. اجازه دادم‌ گوشی را دستش بگیرد. بلند شدم، دست بردم توی کشو. روسری مجلسی زرد همان اول به دستم آمد. قیچی ابرو روی میز بود. برداشتم و روسری را روی تخت پهن کردم. امیررضا را از پشت، جلوی خودم نشاندم. موهای پشتش مثل پشم گوسفند شده بود با بوی گوشت و دانه‌ی برنج چسبیده به آن. موهای جلو مثل ابریشم بود. فرقِ جلو و عقب از زمین بو‌د تا آسمان . حواسش پرت بود. ۴انگشت را بین موها کردم و با قیچی ابرو پشم‌های بین انگشت ها را کوتاه کردم. بلاخره بخت این موها سر کارگاه تصویرسازی باز شد😅. 😅 _______________ @Mamaa_do
۱ اسفند ۱۴۰۲
۱ اسفند ۱۴۰۲