بچهها بچهها
تعریف این نشست را از دوستانم خیلی شنیدم، از دستش ندهید!🌱
در راستای مواجه با اثر هنری🤓
_____________________
🔹دانشکده الهیات و معارف اسلامی برگزار میکند:
وبینار شماره ۲ از سلسله وبینارهای بینالمللی«موسیقی مقاومت و الزامات آن» در سطح موزیسینها و فرهنگ پژوهان کشورهای جهان
زمان: چهارشنبه، ۲ اسفند ماه ۱۴۰۲، ساعت ۱۰
مکان: تالار شهید مطهری دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران
ورود برای عموم آزاد است.
نشانی مجازی نشست:
https://www.skyroom.online/ch/csir.ut/ut
___________________
@Mamaa_do
دل و جرات میخواست یا وقت، نمیدانم!
شبیه اکرم شده بود همان که گلبارانمان کرد.
اجازه دادم گوشی را دستش بگیرد. بلند شدم، دست بردم توی کشو. روسری مجلسی زرد همان اول به دستم آمد. قیچی ابرو روی میز بود. برداشتم و روسری را روی تخت پهن کردم. امیررضا را از پشت، جلوی خودم نشاندم. موهای پشتش مثل پشم گوسفند شده بود با بوی گوشت و دانهی برنج چسبیده به آن. موهای جلو مثل ابریشم بود. فرقِ جلو و عقب از زمین بود تا آسمان . حواسش پرت بود. ۴انگشت را بین موها کردم و با قیچی ابرو پشمهای بین انگشت ها را کوتاه کردم. بلاخره بخت این موها سر کارگاه تصویرسازی باز شد😅.
#روزانه_نویسی
#سواستفاده_از_تمرین_توصیفپویا😅
#کارگاه_تصویرسازی
_______________
@Mamaa_do
امروز باور کردم وقتی بمیرم به آن میرسم.
به یک آرامش ممتد!
تازه اگر آدم خوبی باشم.
چیز خوبی نیست این حال، دیگر بعد آن به هیچ خوشی دل نمیبندی، میدانی این موج شیرین خوشی زود میرود عقب و فرو میروی در شن.
خیلی بزرگش نکنیم.
مثلا قرار است فردا کسی را ببینی که ذوقش را هم داری ولی نمیشود!
#جستار_شخصی
______________
@Mamaa_do
با هر لگدش، قطرهای بیاختیار سر میخورد.
وقتهایی که ناراحتم تکانهایش کمتر میشود ولی اینبار نمیدانم از کجا انرژی آورده!
از پنجره اتاق سرم را بیرون کنم و کمی خم کنم گنبد و گلدستههای جمکران را میبینم.
خلوت که باشد رکورد ۷ دقیقهای را هم دارم. البته بماند که یکبار سر پیچ اخر جمکران با دنده۴ دور زدم و ۴ دور ماشین دور خودش چرخید و نمیدانم چطور کنار تیرچراغ برق ایستاد و بعد من با ارامش مسیر را ادامه دادم تا به شیفتم برسم، آخر دیر شده بود.
حالا هم دیر شده، دلم باید زودتر برسد به آن دریایِ مواج که وقتی میروم توی آن یادم میرود هر چه غم و غصه دارم.
اما نمیتوانم و نمیشود. این راه ۷ دقیقهای فاصلهاش با من یک عمر شده و باید از پشت تلویزیون در آن شنا کنم.🥲
#نیمه_شعبان
#روزانه_نویسی
_______________
@Mamaa_do
دوست ندارم تنها بروم بیرون، بروم کافه محبوبم. بروم قهوه بخورم.
اصلا هم دوست ندارم بروم برفبازی کنم. بروم پیادهروی. سردم بشود. بعد بروم آش رشته داغ بخورم با پیاز داغ و کشک اضافه. بعد بروم کتابفروشی و طولانی مدت روی صندلی بنشینم. بنویسم و بخوانم تا خسته شوم و بعد بیایم خانه روی تخت، صاف بخوابم و کمرم حال بیاید و بعد خودم کارهای بچهها را بکنم. شام درست کنم. همسرم بیاید و به برنامههای فردا فکر کنم.
من اینها را اصلا دوست ندارم!
البته تلاش میکنم که نداشته باشم.
و به خودم بگویم که میگذرد و بعد در عوض دخترت به دنیا میآید.
ولی بعضی روزها نمیگذرد و اصلا هم نمیخواهم دخترم به دنیا بیاید و همهی آنهایی که گفتم دوست ندارم را از ته دل میخواهم!
#جستار_شخصی
_________________________
@Mamaa_do
Mohsen Chavoshi - Zarre Bin (320).mp3
9.05M
محاله اعتنا کنم به وعده های مبهمت…
منی که مطمئن شدم شفا نمیده مرهمت…
__________
هیچی فقط با دید مواجه با اثر هنری گوش کنید…!✌🏻😎
رفتی…
#مواجه_با_اثر_هنری
#موسیقی
#محسن_چاووشی
___________
@Mamaa_do
مامادو♡
بعضی وقتها یک چیزهایی که فکرش را هم نمیکنی، میشود آرزویت…..! 😅🙄😬 ___ @Mamaa_do
🔍🔍
به املای همزادپنداری یا همذاتپنداری شک کردم و به این توضیح رسیدم:
📍همزادپنداری یعنی قرار گرفتن در شرایط محیطی یکسان با شخصی دیگر (=تاثیرپذیری یکسان)؛ و همذاتپنداری «تاثیرگذاری» یکسان و مشابه، با الگوبرداری از رفتار شخصی دیگر است.
همزادپنداری، شبیه شدن لحظهای و گذراست؛ در حالیکه همذاتپنداری، شبیه دیگری شدن طولانی مدتتر و پایاست.
عموماً همزادپنداری میکنیم. افرادی که همذاتپنداری میکنن معمولا کمتر هستند.
✅پس بیاین از این به بعد با هم همذاتپنداری کنیم، قشنگتره😍🥲🌱
___________
@Mamaa_do
این روزها مغزم تحت فشار است
اصلِ کاری هم پیشم نبود.
بهش گفتم: «هر جور شده بهدستمبرسون»
گفت: «بابا ریسک داره تو با این حالت واجب نیست بری رای بدی»
یک کلمه گفتم: «واجبه!»
معمولا جاهایی که با هم مخالفیم انقدر صریح و سریع نظرم را نمیگویم، صبر میکنم یا مقدمهچینی میکنم، بعد بلاخره به یک جمعبندی میرسیم.
اما بعد، برف همه چیز را خراب کرد و نشد که به دستم برسد.
میخواست هر جور شده برایم بفرستد ولی هیچ نگفتم و نخواستم اذیت شود.
امروز اما همه چیز چرخید و رسید بهدستم و بیشتر از همیشه دوستش دارم.
حالِ یک استراحت مطلقی که دور از خانه است را شاید کسانی که حصرخانگی کشیدهاند بفهمند. ولی نه! آنها حداقل در خانه آزادند تا هر کاری میخواهند بکند. ما باید بنشینیم و نگاه کنیم که یا کسی برسد یا چیزی بچرخد تا به چیزی که دوستش داریم برسیم.
انتظارش سخت است و رسیدنش شیرینتر، مثل حال این روزهای کشورمون، سخت شده اما مطمئنم که به شیرینی میرسیم.
صدایی در گوشم زنگمیزند: « ناامیدی ممنوع،نزدیک قلهایم»
#جستار_شخصی
____
@Mamaa_do