eitaa logo
مامادو♡
124 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
هفته‌ی آخر زندگی زن جوان و افسرده‌‌ای را می‌بینیم که دکتر جوابش کرده و می‌داند می‌میرد. این قلاب اول داستان است. تنها کشمکش و چالش شخصیت! این که شخصیت به اسم «بی‌پدر و مادر» می‌میرد یا نه؟ اینکه چطور هفته آخر را سپری می‌کند جذاب است. هر فصل یک روز هفته است. روزی که دارد به مرگ نزدیک می‌‌شود. اما خواننده را با خود نمی‌کشد. چندبار کتاب را ول کردم و دوباره شروع کردم که مثلا تمام شود. چند مشکل اساسی با آن داشتم و یک مزیت مهم داشت. داستان کشش نداشت‌‌. اتفاق دراماتیک نداشت. تحول نداشت. تنها اتفاق مردن زن است. گذشته‌ی او به صورت سیال ذهن بیان می‌شود اما باز کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کند. صحنه‌ها و جمله‌های تکراری روی اعصاب است. تصویر موتیف دارد بدون هیچ تحولی. مزیت مهم: داستان پر از تصویر است‌. گفتن ۵ درصد و نشان دادن ۹۵ درصد. نشان دادن‌ها بدیع و جاندار است ولی دو مشکل داشتم با آن: ۱- تصویرها انقدر زیاد، پرتکرار و پشت سرهم است که تو گم می‌شوی. اذیت می‌شوی. انقدر سیاه و غمبار است که مچاله می‌شوی ۲- تصویرها اکثرا تشبیه هستند. تصویر متناسب با موقعیت نیست. مثلا جلال یا هدایت تصویرِ به‌موقع می‌دهند. در نقاط حساس درماتیک یک تصویر مرتبط و مهم داریم. تصویر یک موقیعیت را متناظر با یک موقعیت دیگر نشان می‌دهد. مثلا جایی که در سنگی‌بر‌گوری جلال وقتی دارد با عجله از دستشویی بیرون می‌آید و با آن حال وا رفته حضرات اسپرم را برای دکتر می‌برد. می‌گوید این موقعیت مثل بردن سر مختار برای خولی است. این تصویر در ذهن خواننده ماندگار می‌شود. اما آن همه تصویر پشت‌هم نه. ___ @Mamaa_do
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک‌سال اول همیشه خیلی سخت است. یک سال بعد فوت عزیز, یک سال اول تولد فرزند. حالا از اینکه هم‌بازی دارند خوشحالم‌. خستگی را می‌تکانم. چای می‌ریزم. لپ‌تاپ را می‌گذارم روی اپن و متنم‌را باز می‌کنم. فعلا اجازه ایستاده کار کردن را به من می‌دهند. خرما را از یخچال می‌آورم. فنجان را زیر آب‌سردکن می‌گیرم. آماده خوردن است. یک نفس می‌خورم و صدای خنده‌‌ی بچه‌ها بهترین موسیقی متن من می‌شود! ____________________________ @Mamaa_do
امروز فهمیدم هر چه برای کاری بیشتر زحمت کشیده باشم. سوگ از دست دادنش سخت‌تر است. اینکه قبول کنی تلاش‌هایت به نتیجه نرسیده. روان‌شناس‌ها می‌گویند پذیرش گام اول سوگ است. باید در همان‌ ماه‌های اول فرد سوگوار قبول کند عزیرش از دنیا رفته. امروز فیلم عطر یاس بوی کافور را دیدم. مرد ۵سال است زنش را از دست داده. در پنجمین سالگرد فوت همسرش به خواهرش می‌گوید: «من امروز رفتن همسرم را باور کردم. دیگر نمی‌خواهم با لباس‌هایش زندگی کنم. خاطرات خوب او کافیست». فکر کردم پذیرش برای بعضی‌ها مرحله‌ی آخر است. برای پذیرش نباید عجله کرد وگرنه درست کار نمی‌کند. ____________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از آنِ‌من
قشنگ گفت تولدت مبارک آقای درد و دل‌های یواشکی..
گوشه‌ی چهارم عکس سومین دورهمی سالانه مبنا را باز می‌کنم. از دور دانه‌هایی هستند. کنار هم آمده و شبیه گل لاله شده. با دو انگشت روی گل می‌کشم تا بزرگ شود. چهره‌ها را اکثرا نمی‌شناسم. شاید ده نفری آشنا باشند. من یکی از آن‌ها هستم که اینجا نیستم. نبودنم فرقی با بودنم نمی‌کند چون در این سه سال همیشه با مبنا بودم. روی صندلی چرمی مطب دکتر, دم گاز وقت هم‌زدن آش؛ وسط لگو‌ها و ماشین‌ کوکی‌ها, توی جاده وقتی به یکی شیشه دادم و به یکی سیب و آن یکی را توی بغلم تکان دادم. در همه‌‌ی این‌جا مبنا با من بوده. خودم را متعلق به آن می‌دانم و دوستش دارم. قبل مبنا وقتی سرکار می‌رفتم داشتن این حس تعلق درکار برایم خیلی مهم بود. سه نفر بودیم. من کارشناس شهرساز بودم. توی محله می‌گشتم یا پشت سیستم بودم. دفتر ما سالن بزرگی داشت با دو اتاق و آشپزخانه. طبقه دوم یک خانه‌ی قدیمی در پایین خیابان ایران. سالن پنجره‌ی سرتاسری داشت از بالا تا پایین شیشه بود. رو به جنوب و آفتاب‌گیر. میز سفیدی جلوی پنجره گذاشته بودیم و پر کرده بودیم از گلدان.  من و فرشته که کارشناس اجتماعی بود عاشق گل بودیم. هر بار گلدان جدیدی اضافه می‌کردیم و رسیدگی به گل‌ها با ما بود. مینو مدیر دفتر بود. روی میز سفید گلی نداشت اما همیشه با نگاهش و حرف‌هایش ما را تایید می‌کرد. می‌آمد پشت میز سفید. جوانه‌ی گل‌ها را پیدا می‌کرد و بلند می‌گفت بچه‌دار شدیم بچه‌ها. دفتر محل امنی بود برای ما. رابطه‌ی صمیمی ما سه نفر این فضا را رنگی کرده بود. ولی چیدمان دفتر را دوست نداشتم. میز من و فرشته چسبیده بود به دیوار و ما باید رو به دیوار می‌نشستیم. تا مدیر بتواند ببینید ما چه کار می‌کنیم. میز مدیر پشت سر ما و رو به سالن بود. البته مینو این‌طور نبود. کالبد دفتر ایراد داشت. محتوا و درون‌مایه درست بود. کالبد هم با جهان‌بینی مدیرعامل شکل گرفته بود. دوتا دفتر داشت در دفتری که خودش بود هم محتوا خراب بود هم کالبد‌. هربار هم که با فرشته غر می‌زدیم که این چه وضع است مینو می‌گفت مدل آقای عین همین است. تا دفترمان را عوض کردیم. رفتیم طبقه چهارم آپارتمانی چند طبقه و نوساز بر خیابان ۱۷ شهریور. دفتر فقط یک سالن کوچک داشت. نه جایی برای استراحت داشتیم نه اتاق جدایی برای جلسات. وسایل را که آوردیم مینو خواست به دستور آقای عین باز میزها را رو به دیوار بچینیم. ایستادم و گفتم: « نه نباید با این فکرغلط همراهی کنیم، مگه کارمند با نظارت مستقیم و زوری کار درست میکنه؟ من وقتی به مجموعه احساس تعلق داشته باشم مفیدم. از عمرم  برایش می‌گذارم تا پیشرفت کنیم. چون مال منم هست». مینو همین‌ها را به آقای عین گفت و قبول نکرد‌. گفت همان‌طور که گفتم رو به دیوار بچینید‌. سخت شد. تنم می‌لرزید و از آقای عین پر از خشم بودم. میزها را با فرشته قبل اینکه مینو بیاید رو به سالن چیده بودیم. منتظر اجازه نشده بودیم. خودم به آقای عین زنگ زدم. از احترام به نیروی انسانی گفتم تا کارکردش بالا برود آخر گفتم: « کارم مشکل داره؟ مگه  همیشه ضریب بالا از سازمان نمی‌گیرم؟  چه نیاز به این تحقیره؟». گفت که این مدل اوست و اگر بچه‌های دفتر خودش بیایند و ببینید این دفتر چطور است شاکی می‌شوند. بلاخره راضیش کردم. ازهمان ایجاد ذره‌ای تغییر خوشحال بودم. با فرشته گل‌ها را آوردیم روی میز خودمان. ارباب رجوع‌‌ها که‌ می‌آمدند. اول گل‌ها را می‌دیدند و بعد ما را‌. هر دو می‌خندیدیم و کارهایشان را با خوشحالی انجام می‌دادیم. عکس را تا جایی که می‌شود جلو می‌برم. مردی جلوتر از همه و در نقطه‌ی کاسبرگ گل لاله دارد لبخند می‌زند. عبای کرم دارد و عمامه سفید. جهانی امن برای اهل ادبیات در مبنا ساخته و درهر شهری لاله‌ی قرمز کاشته. من یکی از این لاله‌ها هستم. هم مادری می‌کنم هم می‌نویسم. با نوشتن خودم را واکاوی میکنم. دانه‌ی جدیدی در وجودم پیدا می‌کنم. پرداختش می‌دهم. با آن زندگی می‌کنم تا در کلمات جاری شود و گل لاله‌ی تازه‌ای در بیاید. عکس را می‌بندم. از گروه باشگاه نویسندگان مبنا بیرون می‌آیم. گوشی را می‌گذارم روی ماکروفر. بچه‌ها را صدا می‌زنم. ۲دقیقه زمان گرم شدن ماکارانی‌ها تمام شده. سه بشقاب پر می‌کنم. پارچه چهارخانه صورتی را پهن می‌کنم کف آشپزخانه. بچه‌ها می‌رسند. هر کدام گوشه پارچه می‌نشینند. جلوی هر کدام بشقاب می‌گذارم و در گوشه‌ی چهارم پارچه سر کار اصلی خودم می‌نشینم.‌ ________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از ملیحه براتی
۲۰۲۵۰۵۱۱_۲۳۱۹۱۸.mp3
زمان: حجم: 11.4M
🦋 پرونده شخصیت مامادو❤️: شخصیتی‌ست که دلش می‌خواهد به خودش و آدم‌ها نشان دهد که مادری کردن هیچ تناقضی با جلو بردن اهداف شخصی‌اش ندارد، در شرایطی که بچه‌ها کوچک هستند و بیش از پیش نیازمند او. زهرا نویسنده ایست که نوشتن را با تاتی‌تاتی کردن بچه‌هایش گره زده و لحن و محتوای روایت‌ها و داستان‌هایش با وجودشان شیرین‌تر شده. https://eitaa.com/mamaa_do
مامادو♡
🦋 پرونده شخصیت مامادو❤️: شخصیتی‌ست که دلش می‌خواهد به خودش و آدم‌ها نشان دهد که مادری کردن هیچ تناق
_________ دم در دستشویی داشتم شلوار امیررضا را پایش می‌کردم. امیرعباس گوشیم را آورد و بابا بابا می‌گفت. امیررضا را بلند کردم. گوشی را برداشتم. عکس محمدحسین با متن تماس از دست رفته روی گوشی ماسیده بود. آیه ماما ماما گفت و خودش را انداخت توی بغلم. پسرها دویدن سمت هال. بلند گفتم: « مامان دست‌شویی داشتی بیای بهم بگیا» امیرعباس برگشت. نگاهم کرد. خندید و سرش را بالا پایین کرد. دکتر گفتاردرمانی گفته تمام حروف‌ الفبا را با آوا‌های مختلف در طول روز بلند بخوانم. جانش را ندارم. نباید به خودم فشار بیاورم. مثل همین گرفتن از پوشک آرام و پیوسته باید پیش بروم. بلاخره حرف هم می‌زنند. آیه را محکم بغل می‌کنم. کف دست‌هایش را میگیرم. دانه سیاه چسبیده. توان بلند شدن و شستن آن‌ها را ندارم. گوشی را باز می‌کنم. ایتا اولین برنامه است. توی گروه باشگاه نویسندگان مبنا آخرین پیام انگار درمورد من است. تنم گرم می‌شود. خستگی نرم می‌شود. گروه را باز می‌کنم. چندین ریپلای درمورد من است. پیامی از ملیحه را همه پاسخ داده‌اند. بالاتر می‌روم. روی پیام نوشته پرونده شخصیت مامادو:…. خستگی آب می‌شود و از تنم بیرون می‌رود. می‌خواهم جواب بدهم میبینم صوتی ضمیمه پیام است. باز می‌کنم. اینترنت حالا کندترین سرعت را دارد. بلند می‌شوم. دست آیه را می‌شورم. برای پسرها شیر درست می‌کنم. بعد دوساعت بازی توی پارک حالا بی‌دردسر می‌خوابند. صوت دانلود می‌شود. پسرها را می‌گذارم توی ننو. یکی این سر و یکی آن سر. صوت را پخش می‌کنم. پتو می‌اندازم روی آن‌ها و آیه را وسط آن‌ها می‌خوابانم. باورم نمیشد. دارم خودم را می‌شنوم. صدای روایت‌ خواندنم در بست‌نویسی صبح‌ها می‌شود لالایی بچه‌ها. ملیحه در تمام این مدت حواسش به من بوده. آن صبح‌هایی که به زحمت هر سه را خواب می‌کردم و به انگیزه سلام صبح‌بخیرش لینک بست‌نویسی را باز می‌کردم. می‌خواندم و او فقط حمایت می‌کرد. هر سه توی ننو خوابیدند. بلند می‌شوم. کولر را زیاد می‌کنم. می‌روم توی تخت. گروه باشگاه را باز می‌کنم. پیام ملیحه را پاسخ می‌دهم که: «وای ملیحه خیلی شوکه شدم چه‌طوری انقدر خوبی؟ از دستم در رفت فکر کنم بالای ۱۰تا از متن‌های منو رو جدا کردی و به‌وصل کردی با چه دقتی با چه حوصله‌ای بدون اینکه ما خبر داشته باشیم هم چراغ خونه‌بست‌نویسی رو برامون روشن نگه می‌داری هم انقدر حواست به ما هست❤️ من این‌روزها درگیر گرفتن پسرها از پوشکم و خیلی خسته‌ام اما بست‌نویسی و مهما‌ن‌نوازی تو انگیزه میشه برام تا بنویسم و بیام براتون بخونم ممنونم ازت» چشم‌هایم را می‌بندم. وجودم پر از امید شده. پتو را می‌کشم رویم. می‌خواهم بخوابم و این لذت را در آغوش بگیرم. ۲۲اردیبهشت۱۴۰۴ ______________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از حُفره
این چندمین بار است که راننده اسنپ به محض دیدن من با سه بچه و یک کالسکه‌ی جمع شده، ما را پیچانده. امروز البته خیلی بدتر. راننده بعد از چند بار تاکید که " حواست باشه بچه به بغل داری کالسکه می‌ذاری ماشین خط نیفته"، گفت ولش کنم و در را ببندم. با خودم گفتم حتما دلش سوخته و الان پیاده می‌شود تا کمکم کند. گفت می‌رود جلوتر بایستد و بعد هم رفت و سفر را لغو کرد. من که گزارشش را دادم اما مگر فقط همین یک نفر بوده؟ مگر تمام می‌شوند؟ بعد حالا شما خانم عزیز و گرامی که از زمان باروری‌ات گذشته، لطفا بالای منبر نرو و از فرزندآوری و جهاد زن‌ها و افزایش جمعیت بچه شیعه‌ها صحبت نکن. شمایی که دو یا سه فرزندت کنار مادربزرگ‌شان بزرگ شده‌اند و توانستی سمت‌های گنده گنده کسب کنی و دکترایت را قاب کنی به دیوار، برای من شعار نده! من خسته و عصبانی هستم. کوچکترین زیرساختی برای فرزندآوری بیشتر در این مملکت وجود ندارد. من از تنها جنگیدن به ستوه آمده‌ام. این فقط و فقط یک نقطه‌ی کوچکش بود. جهاد مگر بدون سلاح و امکانات می‌شود؟ به جای حرف و شعار کاری بکنید! انصافا راه انداختن سیستم حمل و نقلی مخصوص مادران کار سختی است؟ یا برایتان سود ندارد؟ @hofreee
‎لحظه‌شماری می‌کنم ماه بعد برسد و باز برویم ‎سفر. اگر آن روز تنهایی بچه‌ها پارک نبرده بوده قطعا شدنی نبود. ترسم ریخت و باور کردم که می‌شود. من مادر این خانه هستم. پیچ تنظیمات خانه با من است. ‎چهارشنبه شب تا صبح نخوابیدیم. ‎وقتی از سفر برگشتیم هنوز پتو و بالشت‌هایمان کنار ننو بود. چرخ خرید از پارگینگ اوردیم تا دم در خانه. یکی پر از بچه یکی پر از ساک. بچه‌ها را من آورده بودم. محمدحسین مانده بود وسایل را جمع کند. امیرعباس شماره دو کرده بود و درجا رفتیم توی سرویس. آن دو هم پشت در غر می‌زدند که « مَ مَ» یعنی منم ببر. برای هر کاری همی‌طور است. دنبال هم می‌کنند و هر کدام که کاری بکند آن یکی تکرار می‌کند. توی سفر این ویژگی هم خوب بود هم بد. خوب به وقت بازی و گردش. بد به وقت دستشویی و گریه و بی‌تابی. ولی روی‌هم‌رفته به محمدحسین گفتم کل این دو روز سفر برایم راحت‌تر از دو روز ماندن توی خانه با بچه‌ها بود. بچه‌ها عاشق گردش و تجربه‌ی جدید هستن. درکی از فشار و سختی ما ندارند. اصلا برای فرار از همین فشار بود که رفتیم سفر. مثل زودپزی که می‌ترکد یا آدم غم‌زده‌ای که موهایش را از ته می‌زند. می‌خواستیم فرار کنیم از موقعیتی سخت به جایی که نمی‌دانستیم چیست. به پشتوانه‌ی یک چیز. هم‌دلی من و محمدحسین با‌هم. چند روز قبل سفر فاتحه‌ی رابطه‌مان را خواندم. فکرهایی هم به سرم زد. اما کلمه نجات‌مان داد. نشستیم و از دردهای عمیقی که تجربه می‌کنیم گفتیم. حرف‌هایی زدیم که طرف مقابل خبر نداشت. تکان خوردیم. دوباره رابطه‌مان را ساختیم. باور کردم که بعد بچه مهم‌ترین نکته در تربیت فرزند رابطه‌ی خوب پدر و مادر است. بعد بچه آن رابطه‌ی خوب اولیه نابود می‌شود. باید دوباره آن را ساخت. حجم سختی بچه‌داری آن هم بچه‌ی کوچک زیر سه‌سال، آن هم سه‌تا خیلی زیاد است. از همین‌ها فرار کردیم. به نقطه‌ی اشتراکی که قبل بچه‌ها داشتیم به سفر. بدون برنامه، یکهو و برای آزاد شدن حجم فشار بچه‌داری! ____________________________ @Mamaa_do
این روزها جز مادری هیچ عنوان دیگری ندارم. با خودم بسته‌ام که کار دیگری نکنم. حتی توی ذهنم. اینجا هم احتمالا مدتی سوت و کور باشد. آن طرف اما شلوغ و پر سر و صداست. برنامه‌های شبکه‌اجتماعی غیر تلگرام که با همسرم حرف میزنم را پاک کرده‌ام. حس عقب‌ماندگی ندارم. غصه‌ی کارهایی که می‌خواهم بکنم و متن‌هایی که می‌خواهم بنویسم و نمی‌شود را نمی‌خورم. اما برای دو کار تلاش میکنم. زندگی کردن و نوشتن از روزمره‌های غیرقابل انتشار. بین کارها دارم مستر کلاس نویسندگی خلاق میبینم. جوری از نوشتن خاطرات روزمره گفته که فکر می‌کنم مثل نماز واجب است. لحظه‌های عمرم حکم طلا دارند و باید بکوبمشان با کلمه به کاغذ. کار راحتی نیست. خودش پیشنهاد داده بود آدم‌های تازه‌کار خاطرات موضوعی بنویسند. یا اگر مثل او ادم منظمی نیستند درگیر نوشتن روی چه چیزی و کجا نباشند. هر کاغذ سفیدی گیرشان آمد بنویسند. همین منظم نبودن بعدا دنیای ایده می‌شود. میگفت خلاقیت در نویسندگی از همین‌جا می‌آید. درک موقعیت‌های مختلف زندگی. ثبت آن‌ها و ربط دادن موقعیت‌های مختلف و حتی بی‌ربط زندگی‌مان به‌هم در داستان. پس اول باید خوب زندگی کنم. به بچه‌هایم برسم. به همسر و قبل از همه به خودم! # روزمره_نویسی ___________________________________ @Mamaa_do
تا حالا برای بچه‌ها زیاد کتاب گرفتیم. هرجایی می‌رویم اطرافیان از رابطه‌ی خوب بچه‌ها با کتاب به هیجان می‌آیند. علتش هم همین زیاد کتاب داشتن بچه‌هاست. زیادی که چیزی از آن باقی نمی‌ماند. چون توی بازی پاره می‌شود. کتاب کودک این‌طور نیست که خوانده شود و بعد تمام شود و بگذاری توی کتاب‌خانه. بچه دل نمی‌کند از کتاب. می‌خواهد عکس‌هایش را ببیند. ورق بزند. پاره کند. بعد ببیند چه می‌شود. از این مجموعه ۱۲ جلدی کتاب فقط یکی نصفه و نیمه مانده. تا الان بهترین کتابی بوده که بچه‌ها داشتند. بیشترین ارتباط را با آن گرفتند. چون هم تصاویر خوب و ساده‌ای داره هم لحن شعرها متناسب با سن بچه‌هاست و کوتاه است. هر شعر را که خواندم می‌توانم مثالی متناسب با آن در زندگی خود بچه‌ها بزنم و این ارتباط آن‌ها را با کتاب عمیق می‌کند. کتاب‌های پاره را هم جمع می‌کنیم و با قیچی دور عکس‌هایش را می‌بریم. این کار تمرکز و دقت بچه‌ها را به عکس‌ها خیلی زیاد کرد. البته کثیفی خانه را هزاربرابر می‌کند اما ارزشش را دارد. همین که بچه‌ها با کتاب رفیق شده‌اند برای ما کافیست. ___________________________________ @Mamaa_do