این روزها جز مادری هیچ عنوان دیگری ندارم. با خودم بستهام که کار دیگری نکنم. حتی توی ذهنم. اینجا هم احتمالا مدتی سوت و کور باشد. آن طرف اما شلوغ و پر سر و صداست. برنامههای شبکهاجتماعی غیر تلگرام که با همسرم حرف میزنم را پاک کردهام. حس عقبماندگی ندارم. غصهی کارهایی که میخواهم بکنم و متنهایی که میخواهم بنویسم و نمیشود را نمیخورم. اما برای دو کار تلاش میکنم. زندگی کردن و نوشتن از روزمرههای غیرقابل انتشار. بین کارها دارم مستر کلاس نویسندگی خلاق میبینم. جوری از نوشتن خاطرات روزمره گفته که فکر میکنم مثل نماز واجب است. لحظههای عمرم حکم طلا دارند و باید بکوبمشان با کلمه به کاغذ. کار راحتی نیست. خودش پیشنهاد داده بود آدمهای تازهکار خاطرات موضوعی بنویسند. یا اگر مثل او ادم منظمی نیستند درگیر نوشتن روی چه چیزی و کجا نباشند. هر کاغذ سفیدی گیرشان آمد بنویسند. همین منظم نبودن بعدا دنیای ایده میشود. میگفت خلاقیت در نویسندگی از همینجا میآید. درک موقعیتهای مختلف زندگی. ثبت آنها و ربط دادن موقعیتهای مختلف و حتی بیربط زندگیمان بههم در داستان. پس اول باید خوب زندگی کنم. به بچههایم برسم. به همسر و قبل از همه به خودم!
# روزمره_نویسی
___________________________________
@Mamaa_do
تا حالا برای بچهها زیاد کتاب گرفتیم. هرجایی میرویم اطرافیان از رابطهی خوب بچهها با کتاب به هیجان میآیند. علتش هم همین زیاد کتاب داشتن بچههاست. زیادی که چیزی از آن باقی نمیماند. چون توی بازی پاره میشود. کتاب کودک اینطور نیست که خوانده شود و بعد تمام شود و بگذاری توی کتابخانه. بچه دل نمیکند از کتاب. میخواهد عکسهایش را ببیند. ورق بزند. پاره کند. بعد ببیند چه میشود. از این مجموعه ۱۲ جلدی کتاب فقط یکی نصفه و نیمه مانده. تا الان بهترین کتابی بوده که بچهها داشتند. بیشترین ارتباط را با آن گرفتند. چون هم تصاویر خوب و سادهای داره هم لحن شعرها متناسب با سن بچههاست و کوتاه است. هر شعر را که خواندم میتوانم مثالی متناسب با آن در زندگی خود بچهها بزنم و این ارتباط آنها را با کتاب عمیق میکند.
کتابهای پاره را هم جمع میکنیم و با قیچی دور عکسهایش را میبریم. این کار تمرکز و دقت بچهها را به عکسها خیلی زیاد کرد. البته کثیفی خانه را هزاربرابر میکند اما ارزشش را دارد. همین که بچهها با کتاب رفیق شدهاند برای ما کافیست.
#معرفی_کتاب_کودک
___________________________________
@Mamaa_do
دنیا کش آمده بود. همهچیز کند شده بود. انگار نوک قله بودم. سختی کارم ریز شد. نسیم نرمی صورتم را ناز میکرد. از بچهها خجالت کشیدم. آیه را محکم به خود چسباندم. صورتش را آوردم جلوی صورتم. چشمهایش خورشید نوک قله بود. درخشید و دلم را تکه تکه کرد.....
#جستارروایی
___________________________
@Mamaa_do
مامادو♡
دنیا کش آمده بود. همهچیز کند شده بود. انگار نوک قله بودم. سختی کارم ریز شد. نسیم نرمی صورتم را ناز
دو نفر این طرف. دو نفر آن طرف.
امروز آیه مرا بوسید. برای اولین بار و بدون اینکه از او بخواهم این کار را بکند.
امیرعباس را برده بودم دستشویی. پارچه پیچ گذاشتم روی سکوی عوض کردن. آیه پشت در گریه کرده بود و کوبیده بود به در و ماما ماما میگفت. حالا هم به پایم چسبیده بود. امیررضا هم شلوارش را کشیده بود پایین و داشت میرفت توی دستشویی. دیروز جای تختها را عوض کردم و بههم چسباندم که بچهها توی اتاق فضای بازی بیشتری داشته باشند. به همین خاطر سبد عوض کردن در فاصله دومتری با سکو بود. پارچه را محکم کردم دور امیرعباس. آن پایی که آیه چسبیده بود را تکان کمی دادم. با پا و دست دیگرم خودم را دومتری کشاندم تا پوشک شش را از سبد عوض بردارم. پوشک پنج و چهار برای آیه و امیررضاست. کش سریع برگشت سر جایش و پوشک را بستم.
دلم پیش پوشکهای کثیف توی سطل سرویس بود که جمع نکرده بودم و توی پلاستیک نکرده بودم و از دستگیره جا حولهای که حالا جاپوشکی است آویزان نکرده بودم. میترسیدم امیررضا بردارد و پخش همهجا کند و به خودم بمالد. صدا میزدم که «مامان واسا واسا اومدم». آیه همچنان پایم را گرفته بود و زمزمه میکردم «إه ولم کن این وسط».
پوشک امیرعباس را بستم و شلوارک پایش کردم. آیه را از پایم جدا کردم. بغل کردم. رفتم سمت سرویس که همانجا خشکم زد.
دو لب نرم و از هم بازشده میآمد روی گونهام. ضربهی نرمی میزد. دوباره جدا میشد. باز میآمد. میماند و نفسش بوی خودم را میداد. دنیا کش آمده بود. همهچیز کند شده بود. انگار نوک قله بودم. سختی کارم ریز شد. نسیم نرمی صورتم را ناز میکرد. از بچهها خجالت کشیدم. آیه را محکم به خود چسباندم. صورتش را آوردم جلوی صورتم. چشمهایش خورشید نوک قله بود. درخشید و دلم را تکه تکه کرد. گفتم آیه بوسم کن. صورتش را خم کرد. دو لب نرم بال زد و رو گونهام نشست. باورم نمیشد واقعا داشت من را میبوسید. همانجا نشستم روی زمین. وسط سختیها. دورم را نگاه کردم. حالا همه چیز نرم و دوستداشتنی بود. امیررضا بدون شلوارک داشت دنبال امیرعباس میکرد. میخندید. دل از آیه کندم و امیررضا را صدا زدم. دوید سمت سرویس. رفتیم داخل و در را بستم.
باز امیرعباس و آیه پشت در گریه کردند. امیررضا را نشاندم روی صندلی دستشویی. شیر آب را باز کردم. به در سرویس زدم و شعر خواندم. همه میخندیدیم. دو نفر این طرف. دو نفر آن طرف.
هفتخردادهزاروچهارصدوچهار
#جستارروایی
___________________________
@Mamaa_do
بعد از خراب کردن سه ایرپاد در سال گذشته ایشون با قیمت ۴۵۰ هزار تومان وارد گود شدند!
حقیقتا پول نداشتم بالای ایرپاد بدهم و بدون اون کتاب خوندنم منتفی شده بود فعلا که ایشون خوبه و راضی هستم.
انشالله گوشدادنیهام دوباره بیفته روی دور تند!
#تجربه_خرید
هدایت شده از مامادو♡
اینجا بالای پبچبن و در لبهی بلندترین کوه آن است. سر ظهر رسیدیم. صندلیهای تاشو را گذاشتیم رو برفها و چای خوردیم با بیسکویت سلامت. سومینباری بود که رسما چای را با اشتها میخوردم. مبهوت فضا و مکان و رنگها بودم. برفها از زمستان سال گذشته مانده بود و حسابی سفت شده بود. بعد چای بساط ناهار را آوردیم. پیاز سرخ کردم با گوجه. نمک زدم و فلفل. بعد برنجها ریختم و روغن. برنج قد کشید و دمکنی چهارخانه آبی را روی درش گذاشتم. گوشی را آوردم. در قابلمه را باز کردم از قلقل برنج فیلم گرفتم و دوربین را آوردم عقب تا کل فضا توی قاب جا شد. فیلمش را ندارم. هر خاطره خوبی که داریم مانده توی هارد. این را به زور از لای استوریهای اینستاگرام پیدا کردم. میخواستم ذهنم را دور کنم از فضای بچهداری تا کمی استراحت کند. خدا این نوشتن را حفظ کند اگر نبود چطور انقدر راحت میرفتم به سهسال گذشته!
#روزمره_نویسی
___________________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از حوزه هنری فارس
🔸اولین کارگاه از مجموعه کارگاههای
«روایت شهر»🔸
🌐 نشست برخطِ «در شهر»
چگونه شهر را ببینیم، بشنویم و روایت کنیم
🧕🏻با ارائه سرکار خانم مهندس زهرا کاشانیپور
نویسنده و مهندس شهرسازی
💠بستر برگزاری: اسکایروم
💳 وجه التزام: ۱٠٠هزار تومان
✅در صورت شرکت در کارگاه، هزینه برگشت داده خواهد شد
🗓 پنجشبه ۱۵ خرداد ۱۴٠۴
🕙ساعت ۱۱-۱٠
📌محتوای تولیدی شرکتکنندگان در مجموعه کارگاههای «روایت شهر»، پس از تایید توسط تحریریه، به صورت کتابنشریه و با نام نویسنده چاپ و منتشر خواهد شد.
📲راه ارتباطی جهت ثبتنام و کسب اطلاعات بیشتر:
۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
📲 با ما همراه باشید :
بله | ایتا | آپارات
#روحالله_خمینی را دوست دارم.
میخواهم در کارگاه فردا، در نیمه خرداد ۱۴۰۴ ، ۶۲ سال بعد از آن اتفاق مرور کنم که چطور میشود با شهرنویسی هویت جمعی را احیا کرد. شهر قصهگو ساخت و مردم را آورد در صحنهی فضای عمومی و به دولت مشروعیت داد تا در بحرانهای اجتماعی آسیب نبیند.
#کارگاهشهرنویسی
___________________________________
@Mamaa_do
مامادو♡
#روحالله_خمینی را دوست دارم. میخواهم در کارگاه فردا، در نیمه خرداد ۱۴۰۴ ، ۶۲ سال بعد از آن اتفاق
_____
فکر کردم چرا آدمها باید ۱۰ صبحِ روزِ تعطیل بیایند و یک ساعت پای حرفهای من بنشینند؟
تا دیروز برای فردا خیلی استرس داشتم. برای آماده کردن محتوا یک ماه و نیم است در تلاشم. بین خواب و بیداری بچهها. وسط درست کردن غذا و گذاشتن ظرفها در ماشین ظرفشویی. وقتی دارم محتواها را برای آدمهای خیالی روی کاشی آشپزخانه ارائه میدهم و یک دفعه ایده جدیدی به ذهنم میرسد و تا نپریده با همان دست روغنی نوشتهام. در سالنامهام و در چند دفترچه و اصلا روی هر چیزی که کنارم بوده.
امروز صبح بعد یک خواب خوب شبانه وقتی در خانهی مامان و در اتاق خودم بیدار شدم، دنیا نرمتر شده بود. ساعت ۴:۳۰ صبح بود. دو ساعت مانده بود تا همه بیدار شوند. زیر چای را روشن کردم. دفترچهها را با خودم از تهران آورده بودم. همه را گذاشتم روی میز ناهار خوری. نوشتههایم رو مرور کردم. یک زنجیره منسجم شده بود. یک تکهی آن در دفتر کلاسوری گلگلیام بود که نیاورده بودم. پیام دادم به محمدحسین و گفتم عکس بگیرد و برایم بفرستم. چای ریختم و بین زنجیره چند جای خالی پیدا کردم. باید فضای شهری را تحلیل میکردم و آن را وصل میکردم به شهرقصهگو و در تقابل با شهرترانزیتی و بیحافظه. انواع روشهای شهرنویسی را در سه دسته جا دادم. نوشتن از شهر، نوشتن بر شهر و نوشتن در شهر. کتاب تحلیل فضایشهری دکتر حبیبی همهچیز را به هم چسباند.
چای سوم را که میخوردم کارم تمام شده بود. بچهها داشتند بیدار میشدند. پیدا نبود ولی زنجیره را به گردنم انداخته بودم و کیفش را میکردم. از ترکیب ۳سال نویسندگی خواندن و ۶سال شهرسازی خواندن و ۳۱سال زندگی کردن لذت میبردم. مثل بقیه روزها نبودم که از بیدار شدن بچهها کلافه باشم و ندانم روزم را چطور بگذرانم. به هدفم رسیده بودم. همیشه میخواستم به درد بخورم و حالا این حس را داشتم.
میتوانم فردا برای آدمها تعریف کنم روایت درست ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ که قیامی در شهر به پا کرد چه طور ممکن است؟
میتوانم بگویم شهرنویسی چه نقشی در حفظ و ارتقای جمهوری اسلامی ایران دارد. من همیشه منتظر این اتفاق بودم. من #روحالله_خمینی را دوست دارم. آدمی که زحمت مردمان زیادی در این سرزمین را به سرانجام رساند. نگذاشت خونهایِ ریخته شده در راه وطن پایمال شوند. مردی که ما را آزاد کرد. از چنگ انگلیس و آمریکا و تمام اجنبیهایی که چشم به خاک این وطن داشتند. همانهایی که یوسف در رمان سووشون حاضر نشد در برابرشان سرخم کند و خونش را ریختند. این انقلاب را خانم سیمین دانشور سال ۱۳۴۸ پیشبینی کرده بود و ما مردم به رهبری امام خمینی به سرانجام رساندیم.
میخواهم در کارگاه فردا، در نیمه خرداد ۱۴۰۴ ، ۶۲ سال بعد از آن اتفاق مرور کنم که چطور میشود با شهرنویسی هویت جمعی را احیا کرد. شهر قصهگو ساخت و مردم را آورد در صحنهی فضای عمومی و به دولت مشروعیت داد تا در بحرانهای اجتماعی آسیب نبیند.
#کارگاهشهرنویسی
_______________________________
@Mamaa_do
برگشتهام خانه. با خودم دو قرار گذاشتهام. هرچه ریختند همان لحظه جمع کنم. الویت اولم بازی با بچهها باشد.
بعد کارگاه شهرنویسی فهمیدم هیچ چیز به اندازهی بچهها برایم مهم نیست. بلاخره بعد تلاش فراوان توانستم خودم را ثابت کنم. اول به خودم و بعد به بقیه. در نقطهای جدید. من توانش را دارم که هم مادر سه فرزند کوچک پشتسرهم باشم. هم همسر خوبی باشم. هم شهرساز و نویسنده خوبی. اما زهرای خوبی نه!
در آن نقطهی ثابت چیزی از مادری کم کردم که پیدا نبود. ولی خودم میدیدم. انگار کسی پردهای از آینده برداشت. نشانم داد که در نویسندگی و شهرسازی موفقم ولی ارتباطم با بچهها کم شده. بچهها کمبودهایی دارند که پیدا نیست ولی ریشه در همین کم بودن من دارد. همین است که نمیفهمم آن خانمهایی که هم مادر هستند هم کار بیرون و شغل دارند یا درس دانشگاه میخوانند. حالا مطمئن شدم ترکیب بچهداری آن هم بچه زیر سهسال با هرچیزی اثر عکس دارد. با اینکه ارائه خیلی خوب بود و همه راضی بودن. اما من فهمیدم انرژی که گذاشتم خیلی زیاد بود و لازم نیست این همه به خودم فشار بیاورم. بچهها که بزرگ شوند فرصت انجام هرکاری را دارم. فعلا میخواهم کتاب گوش بدهم برای لذت بردن. بنویسم برای لذت بردن!
#روزمره_نویسی
___________________________
@Mamaa_do