eitaa logo
مامادو♡
124 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مامادو♡
اینجا بالای پبچ‌بن و در لبه‌ی بلندترین کوه آن است. سر ظهر رسیدیم. صندلی‌های تاشو را گذاشتیم رو برف‌ها و چای خوردیم با بیسکویت سلامت. سومین‌باری بود که رسما چای را با اشتها می‌خوردم. مبهوت فضا و مکان و‌ رنگ‌ها بودم. برف‌ها از زمستان سال گذشته مانده بود و حسابی سفت شده بود. بعد چای بساط ناهار را آوردیم. پیاز سرخ کردم با گوجه. نمک زدم و فلفل. بعد برنج‌ها ریختم و روغن. برنج قد کشید و دم‌کنی چهارخانه آبی را روی درش گذاشتم. گوشی را آوردم. در قابلمه را باز کردم از قل‌قل برنج فیلم گرفتم و دوربین را آوردم عقب تا کل فضا توی قاب جا شد. فیلمش را ندارم. هر خاطره خوبی که داریم مانده توی هارد. این را به زور از لای استوری‌های اینستاگرام پیدا کردم. می‌خواستم ذهنم را دور کنم از فضای بچه‌داری تا کمی استراحت کند. خدا این نوشتن را حفظ کند اگر نبود چطور انقدر راحت می‌رفتم به سه‌سال گذشته! ___________________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از حوزه هنری فارس
🔸‌اولین کارگاه از مجموعه کارگاه‌های «روایت شهر»🔸 🌐 نشست برخطِ «در شهر» چگونه شهر را ببینیم، بشنویم و روایت کنیم 🧕🏻با ارائه سرکار خانم مهندس زهرا کاشانی‌پور نویسنده و مهندس شهرسازی 💠بستر برگزاری: اسکای‌روم 💳 وجه التزام: ۱٠٠هزار تومان ✅در صورت شرکت در کارگاه، هزینه برگشت داده خواهد شد 🗓 پنجشبه ۱۵ خرداد ۱۴٠۴ 🕙ساعت ۱۱-۱٠ 📌محتوای تولیدی شرکت‌کنندگان در مجموعه کارگاه‌های «روایت شهر»، پس از تایید توسط تحریریه، به صورت کتاب‌نشریه و با نام نویسنده چاپ و منتشر خواهد شد. 📲راه ارتباطی جهت ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴ 📲 با ما همراه باشید : بله | ایتا | آپارات
را دوست دارم. می‌خواهم در کارگاه فردا، در نیمه خرداد ۱۴۰۴ ، ۶۲ سال بعد از آن اتفاق مرور کنم که چطور می‌شود با شهرنویسی هویت جمعی را احیا کرد. شهر قصه‌گو ساخت و مردم را آورد در صحنه‌ی فضای عمومی و به دولت مشروعیت داد تا در بحران‌های اجتماعی آسیب نبیند. ___________________________________ @Mamaa_do
مامادو♡
#روح‌الله_خمینی را دوست دارم. می‌خواهم در کارگاه فردا، در نیمه خرداد ۱۴۰۴ ، ۶۲ سال بعد از آن اتفاق
_____ فکر کردم چرا آدم‌ها باید ۱۰ صبحِ روزِ تعطیل بیایند و یک ساعت پای حرف‌های من بنشینند؟ تا دیروز برای فردا خیلی استرس داشتم. برای آماده کردن محتوا یک ماه و نیم است در تلاشم. بین خواب و بیداری بچه‌ها. وسط درست کردن غذا و گذاشتن ظرف‌ها در ماشین ظرف‌شویی. وقتی دارم محتوا‌ها را برای آدم‌های خیالی روی کاشی آشپزخانه ارائه می‌دهم و یک دفعه ایده جدیدی به ذهنم می‌رسد و تا نپریده با همان دست روغنی نوشته‌ام. در سالنامه‌ام و در چند دفترچه و اصلا روی هر چیزی که کنارم بوده. امروز صبح بعد یک خواب خوب شبانه وقتی در خانه‌ی مامان و در اتاق خودم بیدار شدم، دنیا نرم‌تر شده بود. ساعت ۴:۳۰ صبح بود. دو ساعت مانده بود تا همه بیدار شوند. زیر چای را روشن کردم. دفترچه‌ها را با خودم از تهران آورده بودم. همه را گذاشتم روی میز ناهار خوری. نوشته‌هایم رو مرور کردم. یک زنجیره منسجم شده بود. یک تکه‌ی آن در دفتر کلاسوری گل‌گلی‌ام بود که نیاورده بودم. پیام دادم به محمدحسین و گفتم عکس بگیرد و برایم بفرستم. چای ریختم و بین زنجیره چند جای خالی پیدا کردم. باید فضای شهری را تحلیل می‌کردم و آن را وصل می‌کردم به شهرقصه‌گو و در تقابل با شهرترانزیتی و بی‌حافظه. انواع روش‌های شهرنویسی را در سه دسته جا دادم. نوشتن از شهر، نوشتن بر شهر و نوشتن در شهر. کتاب تحلیل فضای‌شهری دکتر حبیبی همه‌چیز را به هم چسباند. چای سوم را که می‌خوردم کارم تمام شده بود. بچه‌ها داشتند بیدار می‌شدند. پیدا نبود ولی زنجیره را به گردنم انداخته بودم و کیفش را می‌کردم. از ترکیب ۳سال نویسندگی خواندن و ۶سال شهرسازی خواندن و ۳۱سال زندگی کردن لذت می‌بردم. مثل بقیه روزها نبودم که از بیدار شدن بچه‌ها کلافه باشم و ندانم روزم را چطور بگذرانم. به هدفم رسیده بودم. همیشه می‌خواستم به درد بخورم و حالا این حس را داشتم. می‌توانم فردا برای آدم‌ها تعریف کنم روایت درست ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ که قیامی در شهر به پا کرد چه طور ممکن است؟ می‌توانم بگویم شهرنویسی چه نقشی در حفظ و ارتقای جمهوری اسلامی ایران دارد. من همیشه منتظر این اتفاق بودم. من را دوست دارم. آدمی که زحمت مردمان زیادی در این سرزمین را به سرانجام رساند. نگذاشت خون‌هایِ ریخته شده در راه وطن پایمال شوند. مردی که ما را آزاد کرد. از چنگ انگلیس و آمریکا و تمام اجنبی‌هایی که چشم به خاک این وطن داشتند. همان‌هایی که یوسف در رمان سووشون حاضر نشد در برابرشان سرخم کند و خونش را ریختند. این انقلاب را خانم سیمین دانشور سال ۱۳۴۸ پیش‌بینی کرده بود و ما مردم به رهبری امام خمینی به سرانجام رساندیم. می‌خواهم در کارگاه فردا، در نیمه خرداد ۱۴۰۴ ، ۶۲ سال بعد از آن اتفاق مرور کنم که چطور می‌شود با شهرنویسی هویت جمعی را احیا کرد. شهر قصه‌گو ساخت و مردم را آورد در صحنه‌ی فضای عمومی و به دولت مشروعیت داد تا در بحران‌های اجتماعی آسیب نبیند. _______________________________ @Mamaa_do
برگشته‌ام خانه‌‌. با خودم دو قرار گذاشته‌ام. هرچه ریختند همان لحظه جمع کنم. الویت اولم بازی با بچه‌ها باشد‌. بعد کارگاه شهرنویسی فهمیدم هیچ چیز به اندازه‌ی بچه‌ها برایم مهم نیست‌‌. بلاخره بعد تلاش فراوان توانستم خودم را ثابت کنم. اول به خودم و بعد به بقیه. در نقطه‌ای جدید. من توانش را دارم که هم مادر سه فرزند کوچک پشت‌سرهم باشم. هم همسر خوبی باشم. هم شهرساز و نویسنده خوبی. اما زهرای خوبی نه! در آن نقطه‌ی ثابت چیزی از مادری کم کردم که پیدا نبود. ولی خودم می‌دیدم. انگار کسی پرده‌ای از آینده برداشت‌‌. نشانم داد که در نویسندگی و شهرسازی موفقم ولی ارتباطم با بچه‌ها کم شده‌. بچه‌ها کمبودهایی دارند که پیدا نیست ولی ریشه در همین کم بودن من دارد. همین است که نمیفهمم آن خانم‌هایی که هم مادر هستند هم کار بیرون و شغل دارند یا درس دانشگاه می‌خوانند. حالا مطمئن شدم ترکیب بچه‌داری آن هم بچه زیر سه‌سال با هرچیزی اثر عکس دارد. با اینکه ارائه خیلی خوب بود و همه راضی بودن‌‌. اما من فهمیدم انرژی که گذاشتم خیلی زیاد بود و لازم نیست این همه به خودم فشار بیاورم‌. بچه‌ها که بزرگ شوند فرصت انجام هرکاری را دارم. فعلا می‌خواهم کتاب گوش بدهم برای لذت بردن‌. بنویسم برای لذت بردن! ___________________________ @Mamaa_do
عشقِ یک سال اول هدیه خداست به زن‌و‌شوهر. بعد آن خودشان باید تلاش کنند و عشق را بسازند. این را پناهیان می‌گفت. در سلسله مباحث خانواده‌ی متعالی. خیلی کلیشه و تکراری. ولی امروز من دوباره باورش کردم. داشتم ننوی بچه‌ها را تکان می‌دادم. هرسه چشم‌ها را بسته بودند و آخرهای کار بود. دیدم دلم می‌تپد. از عشق به همسرم. حس کردم دوباره عاشق شده‌ام. یاد همین حرف آقای پناهیان افتادم. من برای این عشق تازه جوانه زدم تلاش کرده‌ام. نه اینکه همسرم کاری کرده باشد. مثلا هدیه‌ای یا جشنی یا رفتار خاصی که این‌کارها را هم می‌کند. ولی این عشق به خاطر زحمتی است که کشیدم. جلوی خودم را گرفتم. وقتی عصبانی بودم حرفی نزدم. در دو موقعیت که حق هم با من بود. البته از جانب خودم. همسرم قولی داده بود و قراری گذاشته بود که عملی نکرد. توضیح هم داد. ولی می‌توانستم حرف‌هایی بزنم و غرهایی بزنم که نزدم. مزه مزه کردم. به همسرم فکر کردم وقتی می‌خواست حرف‌هایم را بشنوند. و مثل خیلی وقت‌ها توی دلم هم نگه نداشتم تا بعدا با چیزهای دیگر دربیاورم و هم بزنم و روی سر زندگی‌مان بریزم. کمی صبر کردم. برای موقعیت اول ویس شش دقیقه‌ای گرفتم و در آن فقط احساساتم را توضیح دادم. بدون حاشیه و کنایه و گفتم این حس من است ممکن است چون از حس تو خبر ندارم اشتباه باشد. به او هم فرصت دادم. در موقعیت دوم هم فقط سکوت کردم و مابین حرف‌ها فقط مثالی گذرا زدم از اتفاقی که به واسطه تغییر برنامه توسط او پیش آمده بود. ننو را که تکان می‌دادم به این‌ها فکر می‌کردم. استاد جوان میگفتند اگر به روزمره خودتان دقت کنید هر روز تحول جدیدی را لمس می‌کنید! ______
دلم برای جلال تنگ شده بود. در نوار نوشتم جلال‌آل‌احمد هر چه آمد را گوش داده بودم تا رسیدم به اورازان. حدود دو ساعت بود و یک روزه جمع می‌شد. نیمی موقع تمیز کردن آشپزخانه و نیمی موقع خواباندن بچه‌ها و غذا پختن. خود جلال هم نمی‌داند این کتاب چه فرمی دارد. سفرنامه است یا یادداشت. میگفت البته مهم هم نیست. او این نوشته‌ها را بدون هدف انتشار نوشته. وقتی یک سال در روستای پدری در اورازان ساکن بوده. کتاب هشت فصل دارد و در هر کدام ویژگی‌خاصی از مردمان اورازان را شرح داده. دقت و توجه جلال دید من را هم تیز می‌کند. در سفرهایی که به روستاها خواهم داشت. سر فرصت توضیح می‌دهد که مردمان چگونه زندگی می‌کنند‌. کار می‌کنند. غذا می‌خورند. لباس می‌پوشند. جشن و عزا می‌گیرند و به چه چیزهایی اعتقاد دارند. بیشتر شبیه به نمونه موردی خوبی برای تحقیق پیرامون روستا‌هاست و در عین‌حال کیف و لذت شنیدن قلم جلال از زبان اقای اعتماد را هم دارد. هفت از چهل _______________________ @Mamaa_do
توی کتاب‌خانه چند کتاب تصویری داریم از کودکی محمدحسین. کتاب را مادرش داده. مدت زیادی در جایی امن گذاشته و حالا که پسرها عشق کتاب شده‌اند به آن‌ها داده. هربار که کتاب‌ها را برای بچه‌ها می‌خوانیم محمدحسین استرس می‌گیرد که پاره نشوند. به من هم زیاد سفارش می‌کند که خراب نشوند. انقدر که گذاشته‌ام بالا کتاب‌خانه و چه بشود که در بیاورم. شاید حسودی‌ام می‌شود. به اینکه خودم از کودکی‌ام کتابی ندارم. یعنی مادرم برایم نگه نداشته و به من نرسانده. البته طبیعی هم هست. مادر من اهل نگه داشتن چیز اضافه نیست. ما توی خانه انباری نداریم. ولی مادرشوهرم این‌طور نیست. توی خود خانه یک اتاق را انباری کرده‌اند. لوازم اضافه آنجاست‌‌. چند طبقه برای ظرف‌های پلاستیکی است. ظرف‌های ماست یا ظرف غذاهای بیرون بر. مادرشوهرم همیشه در کمدش یک وسیله دارد که بخواهد کادو بدهد. وسیله‌ای که احتمالا خاکش را باید اول بگیرد. اما مامانم این‌طور نیست. خیلی وقت‌ها مدت‌ها دنبال لباسی میگشتم و بعد فهمیدم مامان انداخته دور. من شباهت زیادی به مادرشوهرم دارم و محمدحسین به مادر من. البته شباهت در یک طیف که کم‌رنگ و پررنگ دارد. ما هر دو از مادرهایمان اثر گرفته‌ایم‌. اثر نامرئی که خودمان هم متوجه آن نیستیم!
زری اولش نمی‌خواست این‌کار را بکند. بعد شهادت یوسف با ناله می‌گوید که می‌خواسته بچه‌هایش را با محبت بزرگ کند ولی نگذاشتند و حالا با کینه آن‌ها را بزرگ می‌کند. خان‌کاکا اما مثل همه‌ی ما ترسیده که موقعیت خودش را از دست بدهد. گفته نگو زن‌داداش خون را با خون جواب نمی‌دهند. خون را با آب جواب می‌دهند و این ترس! نقطه‌ی تحول زری بوده.... هشت از چهل ___________________ @Mamaa_do
مامادو♡
زری اولش نمی‌خواست این‌کار را بکند. بعد شهادت یوسف با ناله می‌گوید که می‌خواسته بچه‌هایش را با محبت
______ همیشه آخر کتاب‌هایم به آخر تکان‌های ننو می‌رسد. این‌بار هم همین شد. صورتم خیس اشک بود و مک‌ماهون نامه تسلی برای زری فرستاده بود. سووشون را برای بار دوم گوش دادم. این بار از میانه دلم آشوب شد و زدم جلو و رساندم به خواب‌های آشفته زری و بعد آمدن آن اسب بی‌سوار و رفتن زری به غار تنهایی و آمدن آن پیرفرزانه و متحول شدن زری. آخ اشک ریختم. از ته جانم. خانه روی هواست‌. از دیروز عصر که نشستم روی مبل و کنار زری وقتی افتاده بود در بستر و هوش و حواس نداشت. مرگ را باور نمی‌کرد. می‌ترسید دیوانه باشد. این بار دوم می‌توانستم از تکنیک‌های خانم دانشور هم لذت ببرم‌‌. از کد‌هایی که در داستان گذاشته و چه برداشت‌هایی کرده‌. من با زری بودم. می‌توانستم نسبتی با آن پیدا کنم. داستان زمان و مکان ندارد. درست است روایت ظلم انگلیس‌ در سال ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ است بر سر ما ایرانی‌ها و مقاومت یوسف و زنانگی زری. اما مگر ظلم تمام می‌شود. مگر حس مراقبت و لطافت ما زن‌ها از شوهر و بچه‌مان تمام می‌شود. ظالم همیشه چشم دارد به وطن ما و ما زن‌ها همیشه ترس ازدست دادن داریم. زری در یک سفر قهرمان متحول می‌شود. من هم متحول میشم. یک زن فلسطینی که اسرائیل خانه خرابش کرده هم متحول می‌شود. اما چه تحولی؟ قلم خانم دانشور مثل صدای زری آنقدر نرم و مخملی است که جان را نوازش می‌دهد. بدون اغراق و در بستر یک سبک زندگی همه‌ی این‌ها را نشان‌مان می‌دهد. آخ که چقدر این زن را دوست دارم. به آخر‌های کتاب که رسیدم فکر کردم خانم دانشور نشسته پشت میز خودش در خانه تجریش یا در باغ اسالم و دارد مینویسد. سال ۱۳۴۸ است و خبر ندارد دو ماه بعدش هم خودش به سووشون جلال می‌نشیند. خانم دانشور چطور زیست کرده که انقدر جاندار و پر محتوا نوشته؟ ملیت؛ مذهب و اصالت ایل را بهم گره زده. ۳۰ سال است که نوشته. ۳۰ سال است که از زندگی سرشار شده. زری عین خودش است و یوسف هم عین جلال. او خودش ترس داشته مثل هر زن دیگری. مردی شجاع داشته در کنارش که به او جرات داده. خودش در نامه‌ای به او همین را گفته. عصاره زیست خودش؛ دانش ادبیاتش؛ شهر و هویت شیرازی‌اش و مهم‌ترین درون‌مایه‌ای که مقاومت و مبارزه با ظلم است را جمع کرده و شده سووشون. زری را در مواجه با سه موقعیت متحول کرده. شخصیت‌پردازی‌ها ملموس است و جلوی چشم میبینی. شخصیت بد را هم درست معرفی کرده. خانم امی‌تن در مستر کلاس نویسندگی می‌گفت شخصیت بد را سیاه مطلق نشان ندهید. مثل یک آدم واقعی باشد. همه‌ی ما هم خوبی داریم هم بدی. خان کاکا و خانم غزت‌الدوله منفور‌ترین آدم‌ها بودند ولی همین‌ها هم با جزییاتی معرفی شده بودند که درک می‌کردیم چرا انقدر بدجنس هستند. اما شخصیت ظالم در سیاهی مطلق است. سرجنت سینگر آن انگلیسی پست که خون مردم ایران را می‌خورد. آذوقه و دارو و زندگی را از مردم گرفته هیچ چیز مثبتی ندارد. باید جلوی او ایستاد. زری اولش نمی‌خواست این‌کار را بکند. بعد شهادت یوسف با ناله می‌گوید که می‌خواسته بچه‌هایش را با محبت بزرگ کند ولی نگذاشتند و حالا با کینه آن‌ها را بزرگ می‌کند. خان‌کاکا اما مثل همه‌ی ما ترسیده که موقعیت خودش را از دست بدهد. گفته نگو زن‌داداش خون را با خون جواب نمی‌دهند. خون را با آب جواب می‌دهند و این ترس! نقطه‌ی تحول زری بوده. او یک صفت پنهان داشته یک صفت ظاهری. در ظاهر می‌ترسیده همسرش را با مقاومت‌هایی که دربرابر ظلم می‌کند از دست بدهد ولی در دلش همیشه با او موافق بوده‌. شهادت یوسف این صفت پنهان را ظاهر می‌کند و چه ماهرانه و با چه قلمی و چه تصاویری و بدون هیچ گفتن. از این کتاب سیر نمی‌شوم. ساعت ۱۱ صبح است. بچه‌ها خوابیدن. باید بلند شوم و خانه را مرتب کنم. ناهار آماده کنم و وقتی بیدار شدند با آن‌ها بازی کنم. به قول زری باید مرد برای این سرزمین بار بیاورم. هشت از چهل ___________________ @Mamaa_do
ریحانه سلامی هم‌دانشکده‌ای ما بود. در هنرهای زیبا. معماری می‌خواند. دیشب خانه‌شان را زدند. محله‌شان را زدند. کشورش را زدند. غلط کردند زدند. آمریکا و اسرائیل. این را حسنا دیده. هم‌کلاسی و رفیق صمیمی من در دانشکده. فیلمش را فرستاد. توی گروه چهارتایی ما. ثنا خواهر دوقلویش کاناداس. پشت ویس زار می‌زد و نگران مادر و پدرش بود. نگران همسایه روبه‌رویی و بغلی که برج‌‌شان ریخته. از صبح دارم از حسنا خبر میگیرم. مطمئنی ریحانه هم در خانه بوده؟ کسی خبر ندارد. یک گروه با بقیه رفقای بسیج هنرها داشتیم که آن هم نمی‌دانیم چطور از دیشب پاک شده. دلم شور می‌زند. مثل زری در سووشون. خبر جنگ شنیده‌. باید محکم شوم. گیجم. سوگوارم. جنگ شده دختر. معلوم است. دشمن کی دست از این خاک برداشته؟ خودت را جمع کن. شجاع باش.رخت مبارزه به تن کن!
اسرائیل را ببینید. نصف تهران هم نیست. از خانه‌ی ما یک روزی می‌شود رفت آنجا. با موشک پنج دقیقه‌ای به آن رسیده‌ایم و همین یک ذره جا خون تمام خاورمیانه را ریخته! حقش نیست که نابود شود؟ هشتاد سال خوردی و خوابیدی. در زمینی که مال تو نبود. جلال‌آل‌احمد همان اول‌های شروع تجاوزت آمد و در سفرنامه‌اش نوشت که با چه برنامه‌های روی خون مردم فلسطین روستا و شهر ساختی و با چه وعده‌هایی یهودهای بی‌وطن را کشاندی به این سرزمین مقدس. آهای نتانیاهو دنیا از تو در هراس است. دیگر من جنگ ندیده هم افتاده‌ام به ترس و واهمه. آرامش را از همه‌ی ما گرفتی. آبروی نداشته‌ات در جهان رفته. کم خون مردم مظلوم غزه را ریختی. حالا نوبت ما ایرانی‌ها شده؟ نخیر! باید تو غده سرطانی از روی کره زمین محو شوی. ما ایرانی‌ها هم این کار را می‌کنیم. ما هزاران سال سابقه پهلوانی و جوانمردی داریم. تو باید نابود شوی و مردم چند پاسپورتی‌ات برگردند به همان‌جا که ازش آمدند و بعد یک دنیا برگردد به صلح و آرامش. اسرائیل امروز نوبت توست تو باید از صحنه روزگار محو شوی! بیست و شش خردادماه هزار و چهارصد و چهار _______________ @Mamaa_do