eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
چند وقت است حالم خوب نیست. شب‌بیداری بچه‌ها سرجایش است. بدغذایی پسرها و چاقی آیه هم اضافه شده. تمرین‌های گفتاردرمانی و لجبازی پسرها خسته‌ام کرده. پروژه ناموفق پوشک گرفتن روی مخم است. ولی حالم گیر این‌ها نیست. توضیح‌اش راحت نیست‌. برای همین به کسی هم نگفته‌ام. که اگر بگویم برای هر چیزی راهی می‌آورند یا حالت بدترش را می‌گوید. حالم به صورت کلی بد است. انگار خودم را گم کرده باشم. یا جاده‌ای را بروم که ندانم کجاست. تا صبح هم همین حالت را داشتم و حالا که علتش را فهمیدم بدتر شده‌ام. ادامه… _______________________ @Mamaa_do
مامادو♡
چند وقت است حالم خوب نیست. شب‌بیداری بچه‌ها سرجایش است. بدغذایی پسرها و چاقی آیه هم اضافه شده. تمرین
____ چند وقت است حالم خوب نیست. شب‌بیداری بچه‌ها سرجایش است. بدغذایی پسرها و چاقی آیه هم اضافه شده. تمرین‌های گفتاردرمانی و لجبازی پسرها خسته‌ام کرده. پروژه ناموفق پوشک گرفتن روی مخم است. ولی حالم گیر این‌ها نیست. توضیح‌اش راحت نیست‌. برای همین به کسی هم نگفته‌ام. که اگر بگویم برای هر چیزی راهی می‌آورند یا حالت بدترش را می‌گوید. حالم به صورت کلی بد است. انگار خودم را گم کرده باشم. یا جاده‌ای را بروم که ندانم کجاست. تا صبح هم همین حالت را داشتم و حالا که علتش را فهمیدم بدتر شده‌ام.... صبح مثل هر روز تعطیل بیدار شدیم و از بودن همسرم در خانه شاد بودم. ناهار را دور هم خوردیم و با هم وقت گذراندیم. روز اربعین بود ولی من آن زهرای سابق نبودم. در وجودم عطش رفتن به کربلا خوابیده بود. بچه‌ها بعد ناهار کلافه شدند که برویم دَدَ. بعد هر کلافگی همسرم گفت ببر بچه‌ها را خانه‌بازی و من گفتم برویم شاه‌عبدالعظیم. اصرار نکردم او هم نکرد. تا عصر که خودش آمد و گفت برویم. بچه‌ها ذوق کردند و لباس‌های سیاه به تنشان کردم. موها را شانه نزدم. اما دلم هنوز تکانی نخورده بود. اگر هم نمی‌رفتیم فرقی نداشت. نگران شلوغی بودیم ولی در نزدیک‌ترین جای ممکن به حرم پارک کردیم. توی کوچه و پس‌ کوچه‌ها که می‌رفتیم از کنار سرای محله فیروزآبادی رد شدیم. پرت شدم به سال ۱۳۹۷. که در همین محله‌ها کار می‌کردم. ذوق آمد زیر زبانم. با شیرینی تعریف کردم که چقدر شهرری را دوست داشتم. سند توسعه محله پنج محله‌اش را خودم تنظیم کردم. برایش زحمت کشیدم و یک جور دیگر حس تعلق دارم. آن روزها من اگر اربعین نمی‌رفتم سالم نو نمی‌شد. حسرت انگیزه و امیدبه‌زندگی آن روزهایم را خوردم. من چیزی داشتم که برایش زحمت می‌کشیدم. هدف بزرگی بود و برای رسیدن به آن تلاش می‌کردم. بدنم دوپامین ترشح می‌کرد و بعد هر رسیدن می‌خواست به جای بالاتری برسد. اما حالا مادری و خانه‌داری یک زندگی ثابت و تکراری برایم ساخته. از انجام اکثر کارهای سابقم محرومم کرده. اربعین خونم آمده پایین. این را حالا که همه خوابیدند و تنها روی کاناپه نشسته‌ام فهمیدم. من دلم برای آن تلاش و مایه گذاشتن برای امام حسین تنگ شده. آن سختی کشیدن برای رسیدن. آن دوپامین‌ها و آن حس تعلق بعدش. حالا می‌فهمم چطور می‌شود برایم فرق داشته باشد که اربعین بروم یا نروم. یک سفر ساده نیست. یک مقصد است که یک سال باید در مسیرش باشی تا برسی. تا در روزمره زندگی گم نشوی. دور خودت در در جاده بی‌انتها نچرخی. بدانی مقصدی داری. همین توجه حال آدم را خوب می‌کند. انرژی تزریق می‌کند. زندگی آدم را متعلق می‌کند به امام حسین. حالا دلم بدجور می‌تپد که برسد به آن سختی رسیدن و‌ لذت ببرد. خدا کند باز گیر آن جاده روزمره نیفتم و یادم بماند مقصد حسین است. ______________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از الفبا
بالاخره طلسم جلال آل احمد شکست..
هدایت شده از الفبا
. از جلال نفرین زمین را شروع کردم و نصفه گذاشتم بماند. تمام نمی‌شد. وقتی می‌خواندم خوب بود ولی وقتی کنار می‌گذاشتم میلم نمی‌کشید دوباره سراغش بروم. فکر کردم شاید الکترونیک خواندن دلیلش باشد. رفتم سراغ خسی در میقات. اوایل تا چند صفحه خوب بود ولی یک جایی رسید به چرک بازیهای توی سفر حج و کثیف بودن محل اسکان و آب چرک و فاضلاب راه افتادن توی آن. از خواندن آن چند صفحه چندشم شد. گذاشتمش کنار. چند وقت پیش توی یکی از روزهای ایام ادبار ذهنم نسبت به کتاب خواندن چشمم افتاد به غرب زدگی توی قفسه‌ی کتابخانه. برداشتم که بخوانمش. اما روز آن هم نرسیده بود. برای ایام ادبار قلب و ذهن نسبت به کتاب، غرب زدگی هیچ انتخاب خوبی نبود. کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیم که فقط همان گلدسته ها و فلک را توانسته ام ازش بخوانم و با اعضای سه کتاب نامه های سیمین و جلال را، و انگار جلال برایم طلسم شده و باید بی خیالش شوم. اما هی جلال خوانی سر راهم سبز میشد. تنوع جاهایی که رفته بود و گشته بود و سفرنامه نوشته بود نمی‌گذاشت که ساده از کنار خواندن آثارش بگذرم. من سفرنامه خواندن را دوست دارم بعکس سفر رفتن که جان می‌کنم تا راه بیفتم. زندگی اش با سیمین که توی نامه‌هاش خوانده بودم و سنگی بر گوری را که چند سال پیش خوانده بودم همه به من می‌گفتند نمی‌شود از کنار آثار این نویسنده همینطور رد شد. مگر می‌شود آدمی آیت الله زاده به حزب توده پیوسته و بریده از آن ‌و روشنفکر و به امام نامه نوشته را کنار گذاشت؟ چند وقت با خودم قرار گذاشتم سراغش نروم تا روزش برسد. روزی که بدانم باید از جلال چه بخوانم و چطور که بهره‌ی قلمش بهم برسد. چند روز پیش بین کتاب های نخوانده‌ام سردرگم بودم. از روزهای اقبال دلم به کتاب بود. مامادو را باز کردم. زهرا بالاخره لیست جلال خوانی اش را گذاشته بود. صفحه‌ی طاقچه را باز کردم. اسم کتاب های توی لیست را نگاه کردم. همه‌اش بود. مدیر مدرسه اولین کتاب توی لیست بود. یک‌بار حدود ده صفحه از این یکی را هم نمی‌دانم کجا ورق زده بودم. ولی این بار یک نفس تا یک سوم کتاب را خواندم. امشب بعد از حدود یک هفته به چهارمین کتاب توی لیست زهرا رسیده‌ام. فعلا با خواندنش حالم خوب است. تا جایی که بتوانم میخوانمش. @aleffbaa
مامادو♡
. از جلال نفرین زمین را شروع کردم و نصفه گذاشتم بماند. تمام نمی‌شد. وقتی می‌خواندم خوب بود ولی وقت
وای خدا چقدر از خوندن این متن در آسمانم... اینکه برای کسی مفید باشم بهترین حسیه که می‌تونم تجربه کنم. شکر خدا 🌿😍..... دمت‌گرم خانم کوثر‌جان محمدی ❤️
صبح با گور‌به‌گور فاکنر شروع شد بعد رستاخیز تولستوی و بعد بافته کولومبانی. از هم‌خوانی آتش بدون دود هم یک جلد عقبم و قرار داستان‌کوتاه‌خوانیم متوقف شده. حفظ قرآن را هم می‌خواهم شروع کنم. روایت کودکی هم نصفه مانده. از مهاجرت معکوس تهران هم می‌خواهم داستانی دربیاورم! قهوه ۱۰۰ روبوستا هم کافی نیست. دیوانه شده‌ام؟ اولین‌بار است که دارم این همه موازی خوانی می‌کنم و هیچی از هر چی می‌خوانم نمی‌فهمم. همه از ترس جاماندن است. هرجایی هم‌خوانی یا فراخوانی برای نوشتن می‌بینمم وسوسه می‌شوم. ذهنم رو به ترکیدن است. من دوست دارم وقتی می‌خوانم بفهمم نویسنده چطور این متن را نوشته و با کدام تجربه‌زیسته‌اش و خودم چطور می‌توانم بین زیستم چیزی برای نوشتن پیدا کنم؟ موازی‌خوانی این تمرکز را از من می‌گیرد. قهوه را درست کردم و گذاشتم کنار تا بچه‌ها خوابیدن بنشینم تکلیفم را با خودم روشن کنم. همه‌ی این‌ها کنار مادری، همسری و خانه‌داری قرار نیست بار اضافه شود. باید از من زهرای بهتری بسازد. چیزی بنویسد که ارزش ماندن داشته باشد.چیزی بخواند که از آن یاد بگیرد و زندگی بهتری بسازد. حواسم را باید جمع کنم. همان تولستوی و داستان‌کوتاه‌خوانیم را ادامه دهم. نادر‌خوانی را هم برای کیف کردن بگذارم. نگران عقب ماندن نباشم. کم و موثر بودن بهتر است! 🤓😀 !😶‍🌫️ _________________________________ @Mamaa_do
وارد گود جدیدی شدیم. شبیه به چیزی که قبلا تجربه کردیم نیست. آن موقع پسرها شش ماهه بودند و مثل یک تکه گوشت لخم. نه گردن می‌گرفتند و نه هیچ کار دیگری می‌کردند. ما نگران بودیم و اطرافیان می‌گفتند که چیزی نیست بچه فلانی هم همین‌جور بود و الکی نگران هستید و این‌ها زود به دنیا آمدند. این را برای کم کردن استرس ما می‌گفتند و خبر نداشتند بار اضافه‌ای می‌شود روی ذهن ما. شش تا نه ماهگی پسرها هفته‌ای یکبار غرب و شرق تهران را توی اتوبان حکیم و همت کوک می‌زدیم. حالا باز آمدیم و نشستیم توی همان اتاق. اما من آگاه بودم‌. به فشارهای روانی و جسمی پیش‌رو و این خودش درد بزرگتری بود! ـــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
مامادو♡
وارد گود جدیدی شدیم. شبیه به چیزی که قبلا تجربه کردیم نیست. آن موقع پسرها شش ماهه بودند و مثل یک تکه
بچه‌ها مشکل جدی ندارن. با تمرین حل میشه ولی پشت‌گوش انداختنش در آینده مشکل ایجاد می‌کنه‌ ـــــــــــــــــــ @Mamaa_do
من وقتی مضطرب باشم مفیدترم. ول نمی‌چرخم. آشفتگی‌ام را توی انجام یک کار نیمه‌تمام یا کاری که جراتش را ندارم می‌ریزم. هدایت‌خوانی را همین‌طور پیش بردم. اگر در حالت روحی نرمال بودم انرژی خواندن پشت‌سرهم آثار هدایت را پیدا نمی‌کردم. امروز هم همین بودم. از اضطراب دستم به هیچ کاری نمی‌رفت. اول صبح از جمال‌زاده رونویسی کردم که به خودم بیایم. بعد مدام رفاقت را دست گرفتم. پنج داستان بین کارها خواندم. از من بعید بود. بعد اذان مغرب که محمدحسین آمد توی بخش خاطرم جمع شد ولی ترس تنهایی داشتم. امیرعباس بهانه می‌گرفت و دلم می‌پیچید. بازی کردیم و شام خوردیم. آرام شد و سه تایی رفتن سراغ بازی. برای خواب کردن عجله نکردم که خسته شوند و زود بخوابند. ایرپاد گذاشتم و رفتم سراغ گور‌به‌گور. یک نفس تا آخرش رفتم. خانه و آشپزخانه را جمع می‌کردم و داستان بردن جنازه مادری به شهری که دوست داشت خاک شود را گوش می‌دادم. چقدر خانواده مهم است. پیچیده است. از کتاب این پیچیدگی روابط اعضای خانواده را دوست داشتم. حالا که مادر از بین آن‌ها رفته بود. محمدحسین هم نبود. فکر کردم به بچه‌ها که بزرگ شوند و چه آدم‌هایی می‌شوند. چقدر زندگی از زاویه دید هر یک از اعضای خانواده متفاوت است. چقدر مهم است که مادر و پدر این را درک کنند. کتاب عجیبی بود. فصل آخرش را که گوش می‌دادم همه را خواب کرده بودم. در سکوت خانه صدای واضح وردمن ترس به دلم انداخت. دختر یک خانه خیلی حساس است. باید بیشتر مراقب آیه باشم. در ترکیب با چهارده از چهل ۰۴/۰۵/۳۰ ______________________________ @Mamaa_do
تهران تا قم گوشش دادم و تمام شد. ایرپاد توی هر دو گوشم بود. بچه‌ها عقب روی صندلی ماشین خواب بودند و بابا رانندگی می‌کرد. راحت و تمام و کمال لذت یکی از شاهکارهای داستایوسکی را بردم. از تمرکز روی دو شخصیت و نبودن اسم‌های عجیب و غریب در ادبیات روسی بیشتر. مرد توی دادگاه ایستاده و کنار جنازه‌ای که همسرش بوده‌‌. دختری شانزده ساله. خودش چهل‌ساله بود و دارد در دادگاه از همین تفاوت سن که تفاوت دو دنیا که داشته‌اند می‌گوید. همه چیز شفاف است و تعلیق ندارد. اما زبان جذاب داستان تو را یک ضرب می‌کشد تا آخر که بفهمی جزییات رفتاری ساده‌ و تصمیمات ساده‌تر چه راحت یک زندگی را نابود کرده و آخر داستان میفهمی او در چه دادگاهی ایستاده. پانزده از چهل ____ @Mamaa_do
سه روز است که پیش مامان هستم. روز اول نجات از مرگ مصنوعی را خواندم. روز دوم امیررضا حال نداشت و خودم. روز سوم جلد دوم آتش بدون دود را تمام کردم. حبیبه جعفریان در یکی از جستارهایش که تقدیم کرده به مغرور‌هایی که بچه نمی‌خواهند از چالش نخواستن بچه گفته. علت اصلی هم برهم خوردن زندگیش بوده. این جستارش و یکی دیگر که راجع به مواجه‌ی او با مرگ عزیزانش بوده در نقطه‌ی مقابل من است. اما من از متنش که خیلی هم شخصی بود حس بد نگرفتم. به او حق دادم ولی ویرم گرفته در جوابش مدل خودم را هم بگویم. اصلا راست هم می‌گوید اگر من پیش مامان نبودم مگر می‌شد انقدر کتاب متنی بخوانم؟ ولی همین بچه‌ها اگر نبودند من زندگی‌ام به این سمت نمی‌چرخید. همان زهرای یک‌جاننشین‌شلوغ بودم. که نظم برایش از هر چیزی سخت‌تر بود و درکی از زمان نداشت. کارهایش دقیقه نودی بود و البته هیچ وقت وانمانده بود و هرچیزی را رسانده بود به سرجایش. و اینکه من تک فرزندی عذابم داده بود. اما حبیبه جعفریان در خانواده‌ای شلوغ و در پایین‌شهر مشهد بوده. فکر کردم به همین دو نکته که حبیبه در جستارش نیاورده بود. ممکن تصمیم ما در بچه داشتن یا نداشتن برگردد به ویژگی‌های شخصیتی‌مان و تجربه‌ای که در کودکی داشتیم. من اصولا آدم راحت‌گیری بودم. تصمیم‌هایم در لحظه بود و فکر می‌کنم حبیبه جعفریان اصلا این‌طور نیست. جستارهای او را قبلا خوانده‌ بودم ولی روز اولی که آمدم پیش مامان یک نفس از اول خواندم و جور دیگری کیف کردم. همین دیدن درون حبیبه من را به درون خودم فرو می‌برد. در روزمره‌ام دقیق می‌کند. هر لحظه و هرجایی ممکن است مسیر زندگی‌ام عوض شود. فهمیدم نویسنده‌ها روز خوش ندارند. نمیگذارد در مکه بروی باوارث و خرید کنی‌. در هر جایی شکافتن روحت بیخ خِرت است و این عذاب‌آور است و او به همین دلیل از خواندن آن همه کتاب از نوجوانی‌اش شاکی‌ست. و نکته مهمی که فهمیدم حبیبه جعفریان هر جا رفته نوشته. منتظر در آمدن فرم ‌و درون‌مایه نشده. نوشته و این‌ها بعدا درآمده. و آخر که خیلی دوستش دارم و فقط مانده کتابی که از کاوه گلستان نوشته را بخوانم. دیگر هر چه داشته را خوانده‌ام. شانزده از چهل ۰۴/۰۶/۰۲ ____ @Mamaa_do