eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
مامادو♡
وارد گود جدیدی شدیم. شبیه به چیزی که قبلا تجربه کردیم نیست. آن موقع پسرها شش ماهه بودند و مثل یک تکه
بچه‌ها مشکل جدی ندارن. با تمرین حل میشه ولی پشت‌گوش انداختنش در آینده مشکل ایجاد می‌کنه‌ ـــــــــــــــــــ @Mamaa_do
من وقتی مضطرب باشم مفیدترم. ول نمی‌چرخم. آشفتگی‌ام را توی انجام یک کار نیمه‌تمام یا کاری که جراتش را ندارم می‌ریزم. هدایت‌خوانی را همین‌طور پیش بردم. اگر در حالت روحی نرمال بودم انرژی خواندن پشت‌سرهم آثار هدایت را پیدا نمی‌کردم. امروز هم همین بودم. از اضطراب دستم به هیچ کاری نمی‌رفت. اول صبح از جمال‌زاده رونویسی کردم که به خودم بیایم. بعد مدام رفاقت را دست گرفتم. پنج داستان بین کارها خواندم. از من بعید بود. بعد اذان مغرب که محمدحسین آمد توی بخش خاطرم جمع شد ولی ترس تنهایی داشتم. امیرعباس بهانه می‌گرفت و دلم می‌پیچید. بازی کردیم و شام خوردیم. آرام شد و سه تایی رفتن سراغ بازی. برای خواب کردن عجله نکردم که خسته شوند و زود بخوابند. ایرپاد گذاشتم و رفتم سراغ گور‌به‌گور. یک نفس تا آخرش رفتم. خانه و آشپزخانه را جمع می‌کردم و داستان بردن جنازه مادری به شهری که دوست داشت خاک شود را گوش می‌دادم. چقدر خانواده مهم است. پیچیده است. از کتاب این پیچیدگی روابط اعضای خانواده را دوست داشتم. حالا که مادر از بین آن‌ها رفته بود. محمدحسین هم نبود. فکر کردم به بچه‌ها که بزرگ شوند و چه آدم‌هایی می‌شوند. چقدر زندگی از زاویه دید هر یک از اعضای خانواده متفاوت است. چقدر مهم است که مادر و پدر این را درک کنند. کتاب عجیبی بود. فصل آخرش را که گوش می‌دادم همه را خواب کرده بودم. در سکوت خانه صدای واضح وردمن ترس به دلم انداخت. دختر یک خانه خیلی حساس است. باید بیشتر مراقب آیه باشم. در ترکیب با چهارده از چهل ۰۴/۰۵/۳۰ ______________________________ @Mamaa_do
تهران تا قم گوشش دادم و تمام شد. ایرپاد توی هر دو گوشم بود. بچه‌ها عقب روی صندلی ماشین خواب بودند و بابا رانندگی می‌کرد. راحت و تمام و کمال لذت یکی از شاهکارهای داستایوسکی را بردم. از تمرکز روی دو شخصیت و نبودن اسم‌های عجیب و غریب در ادبیات روسی بیشتر. مرد توی دادگاه ایستاده و کنار جنازه‌ای که همسرش بوده‌‌. دختری شانزده ساله. خودش چهل‌ساله بود و دارد در دادگاه از همین تفاوت سن که تفاوت دو دنیا که داشته‌اند می‌گوید. همه چیز شفاف است و تعلیق ندارد. اما زبان جذاب داستان تو را یک ضرب می‌کشد تا آخر که بفهمی جزییات رفتاری ساده‌ و تصمیمات ساده‌تر چه راحت یک زندگی را نابود کرده و آخر داستان میفهمی او در چه دادگاهی ایستاده. پانزده از چهل ____ @Mamaa_do
سه روز است که پیش مامان هستم. روز اول نجات از مرگ مصنوعی را خواندم. روز دوم امیررضا حال نداشت و خودم. روز سوم جلد دوم آتش بدون دود را تمام کردم. حبیبه جعفریان در یکی از جستارهایش که تقدیم کرده به مغرور‌هایی که بچه نمی‌خواهند از چالش نخواستن بچه گفته. علت اصلی هم برهم خوردن زندگیش بوده. این جستارش و یکی دیگر که راجع به مواجه‌ی او با مرگ عزیزانش بوده در نقطه‌ی مقابل من است. اما من از متنش که خیلی هم شخصی بود حس بد نگرفتم. به او حق دادم ولی ویرم گرفته در جوابش مدل خودم را هم بگویم. اصلا راست هم می‌گوید اگر من پیش مامان نبودم مگر می‌شد انقدر کتاب متنی بخوانم؟ ولی همین بچه‌ها اگر نبودند من زندگی‌ام به این سمت نمی‌چرخید. همان زهرای یک‌جاننشین‌شلوغ بودم. که نظم برایش از هر چیزی سخت‌تر بود و درکی از زمان نداشت. کارهایش دقیقه نودی بود و البته هیچ وقت وانمانده بود و هرچیزی را رسانده بود به سرجایش. و اینکه من تک فرزندی عذابم داده بود. اما حبیبه جعفریان در خانواده‌ای شلوغ و در پایین‌شهر مشهد بوده. فکر کردم به همین دو نکته که حبیبه در جستارش نیاورده بود. ممکن تصمیم ما در بچه داشتن یا نداشتن برگردد به ویژگی‌های شخصیتی‌مان و تجربه‌ای که در کودکی داشتیم. من اصولا آدم راحت‌گیری بودم. تصمیم‌هایم در لحظه بود و فکر می‌کنم حبیبه جعفریان اصلا این‌طور نیست. جستارهای او را قبلا خوانده‌ بودم ولی روز اولی که آمدم پیش مامان یک نفس از اول خواندم و جور دیگری کیف کردم. همین دیدن درون حبیبه من را به درون خودم فرو می‌برد. در روزمره‌ام دقیق می‌کند. هر لحظه و هرجایی ممکن است مسیر زندگی‌ام عوض شود. فهمیدم نویسنده‌ها روز خوش ندارند. نمیگذارد در مکه بروی باوارث و خرید کنی‌. در هر جایی شکافتن روحت بیخ خِرت است و این عذاب‌آور است و او به همین دلیل از خواندن آن همه کتاب از نوجوانی‌اش شاکی‌ست. و نکته مهمی که فهمیدم حبیبه جعفریان هر جا رفته نوشته. منتظر در آمدن فرم ‌و درون‌مایه نشده. نوشته و این‌ها بعدا درآمده. و آخر که خیلی دوستش دارم و فقط مانده کتابی که از کاوه گلستان نوشته را بخوانم. دیگر هر چه داشته را خوانده‌ام. شانزده از چهل ۰۴/۰۶/۰۲ ____ @Mamaa_do
چه فرصت خاصی واقعا🏎
من آدم با جمع بخوانی نیستم. یعنی با مقرری معلوم شده اصلا پیش نمی‌روم. برنامه‌ی خاص خودم را دارم و گاهی کندتر و گاهی تندتر از هم‌خوانی‌ها پیش می‌روم. از طرف دیگر کتابی را که همه دارند می‌خوانند و برای آن مرور می‌نویسند را دوست ندارم. جذابیتش را برایم از دست می‌دهد. دوست دارم مدل خودم را داشته باشم. همه‌ی این‌ها برای بعد کتاب‌خوان شدنم است و حلقه‌ی دوم کتاب‌خوانی مبنا سر کتاب هرس این‌طور نبودم. اگر آن جمع کتاب‌خوان نبود من پیش نمی‌رفتم. ولی حالا به یک علت مهم در حلقه کتاب‌خوانی مبنا ثبت‌نام می‌کنم‌. دیدن نویسنده‌هایی که دوستشان دارم. و حلقه‌ی ۱۳ کتابی از سیمین دانشور دارد که خوانده‌ام ولی می‌دانم بهره‌ای از شناخت سیمین دانشور در این حلقه به من می‌رسد. من نفر ۱۲۰ ام بودم😎. از اینجا بیاین و با دلیل خودتون ثبت‌نام کنید. https://mabnaschool.ir/product/halghe13/ ۴ کتاب در این حلقه است که دوتای آن در نوار بود. کتاب سیمین دانشور را هم داشتم و رمان نوجوان نشر انقلاب اسلامی ماند که خریدم تا بعد به خواهر نوجوانم بدهم. _____ @Mamaa_do
قبل این شش روز دنبال داستانی از ترکیب شهر و جنگ بودم که کلاسیک هم باشد. همینگوی آمد توی ذهنم و در نوار اسمش را جستجو کردم. همانی که می‌خواستم شد. مجموعه‌ی ۴ داستان کوتاه از جنگ داخلی اسپانیا و تاثیراتی که بر زندگی مردم در بستر شهری جنگ‌زده داشته و عین تجربه‌زیسته‌ی خود نویسنده. به نام « پروانه و تانک» که نام یکی از داستان‌هاست که از همه کوتاه‌تر بود. همه داستان موقعیت بود. چند ساعت را در یک موقعیت روایت می‌کرد. با داستانی خطی و ساده و در گیرودار آن از جنگ بدت می‌آمد. یکی از آن‌ها را خودم در بمباران تهران چشیدم. اسمش «شب قبل نبرد» بود. بلندترین داستان مجموعه. مرد داستان یک فرمانده است که ترسیده و حال درستی شب قبل عملیات ندارد. رفیقی دارد که راوی داستان است و می‌خواهد حالش را خوب کند‌. به غذا؛ مشروب؛ دختر؛ کارت‌بازی و ... متوسل می‌شود ولی مرد قبول نمی‌کند. آخر داستان با یک جمله می‌فهمیم مرد چرا مضطرب است. او دلیر است و از جنگ نمی‌ترسد. از بیهوده مردن می‌ترسد‌. فکر می‌کند مردن در جنگ او را حیف می‌کند. ترسی که منم موقع بمباران داشتم. اگر خودم زیستش نکرده بودم وقتی این مرور می‌نوشتم میگفتم مرد ایمان و اعتقاد نداشت و این‌طور گفت ولی حالا میفهمم که این واکنش طبیعی آدم در موقع بحران است. مهم بعدش است. بعدش امیدواری است. مرد با رفیقش برای شام قرار می‌گذارد و امید دارد باز او را ببیند. دو روز است که خوبیم. چهار روز قبلش ویروس ما را به هم پیچاند. بعد کتاب ایده داغی داشتم که ماسید و ناامید شدم بعد گفتم من از تجربه‌زیسته‌ام باید بنویسم. حالا هر طور که پیچید! هفده از چهل __
قبل اینکه گربه بیاید و بپرم هوا و سیبل نگاه کل رستوران شوم و بعد اینکه برای اولین‌بار در چشم‌های هم زل زدیم گفتم: « مهریه‌ام ۱۴ تا سکه» رفته بودم بعد ناهار سرویس بهداشتی. الکی و فقط برای نگاه کردن خودم توی آینه. آرزویم بود که این‌طور شود. مهریه‌ام ۱۴ سکه باشد و حفظ قرآن. ولی موقع گفتنش چشم گرفتم ازش و انگشت کردم توی تور آستین لباسم. انگار با گفتنش برچسبی به خودم و زندگی آینده‌ام می‌زدم. زندگی که نباید خراب شود. موقع طلاق چطور می‌خواهد قرآن حفط کند؟ داشتم مدل زندگی آینده‌مان را می‌ساختم یا جو زده داشتم ادای آدم‌های خوب را در می‌آوردم؟ هیچ کدام نبود. من فقط حفظ قرآن را دوست داشتم. مثل تک ستاره‌ای دور توی آسمان. روی صندلی جابه‌جا شد و گفت: «همین؟ ۱۴تا؟ مطمئنی؟» دوماه بود که حرف می‌زدیم و حالا داشت به پایانش می‌رسید. روسری را آوردم جلوتر و گفتم: « خب یعنی نه همین فقط» . به صندلی تکیه داد و صاف نشست و گفت: «چی بگید چی شده؟ هر چی؟» دست بردم دو طرف فنجان قهوه و گفتم: « حفظ قرآنم باشه» پرید سمتم. با نیم تنه. همان طور نشسته و صورتش در نزدیک‌ترین فاصله‌ی آن شش ساعت بود. گفت: « همین؟؟» کمر صاف کردم و حالا نوبت من بود که تکیه بدهم به صندلی. گفتم: « بله ولی می‌دونم که اصلا راحت نیس» نفسش را بیرون داد و خندید و گفت: « حالا مطمئن شدم به آینده‌مون». سر عقد هر چه اصرار کردیم عاقد توی دفترچه این شرط را ننوشت. گفت مهریه باید مال باشد. سکه، پلاک ثبتی یا مبلغ نقدی. محمدحسین خودش بعد شرط کرد که هر وقت خانه خرید نصفش را به نام کند. آن را هم دفتردار قبول نکرد بنویسد. ادامه... _______ @Mamaa_do
مامادو♡
قبل اینکه گربه بیاید و بپرم هوا و سیبل نگاه کل رستوران شوم و بعد اینکه برای اولین‌بار در چشم‌های هم
____ دفتردار فقط نوشت چهارده عدد سکه. گاهی میان بحث و چالش‌هایمان یاد مهریه‌ام می‌افتم. انگار ستاره‌ی قطبی باشد وسط سیاهی آن ناراحتی. راه را نشانم می‌دهد و از تاریکی می‌کشدم بیرون. می‌فهمم گذشت، گذشت، گذشت و صبر بهترین پشتوانه یک زندگی مشترک است. همیشه پس ذهنمان دنبال حفظ قرآنیم. تعهدی نانوشته و قلبی. در باشگاه نویسندگی مبنا بلاخره راه امنی پیدا کردم. رفیق و جمع خوبی برای شروع این کار. اما نشد. بعد مدتی گروه را ترک کرد. زل زدم با شصت دستم و گفتم لیاقت قرآن دست گرفتن نداشتی. همان موقع یقه خودم را که از صبح داشت له‌ام می‌کرد گرفتم. با مهربانی گفتم: « تو لایقی الان وقتش نیست!». گوشی را گذاشتم روی میز آشپزخانه. کاسه بلور را از هلو پر کردم. بچه‌ها را صدا زدم. تمرین جدید گفتاردرمانی را شروع کردم. نهم شهریورماه هزاروچهارصدوچهار ______ @Mamaa_do
محیا ساعدی پرسید: «بعد مادر شدن چه تغییری کردی؟» و نسیم مرعشی جواب داد که «دیگه پایان تلخ نمی‌تونم بنویسم» و بعدش گفت که یاد گرفته توی شرایط سخت بنویسد. مثلا در یک دقیقه یا پنج دقیقه. و یک سختی زیاد که میان نوشتن دائم باید بلند شود و کلمه‌هایش نصفه رها می‌شود و بعد که برمی‌گردد یادش نیست چه می‌نوشته و عذاب بیشتر که کلی متن خوب می آید توی ذهنش که فرصت نوشتنش نیست و از دست می‌رود. بعد به خودش گفته: «همینه که هست می‌خوای نوشتنو ول کن و راحت شو» که دیده نمی‌شود و با همین شرایط کنار آمده! دهم‌شهریور هزاروچهارصدوچهار ___ @Mamaa_do
مجموعه‌ی خیالِ رفاقت تمام شد. از آن روزی که سیمین نفر اول خاتم شد و از او پرسیدم که چه می‌کند و گفتم که از داستان دور شده‌ام و او به من هشدار داد که مراقب باشم و خودش زیاد رونویسی می‌کند و تئوری داستان‌نویسی را مرور می‌کند‌. این‌طور شدم. خودم را ملزم‌ کردم به انجام سه کار در روز. رونویسی. خواندن یک داستان کوتاه که گاهی بیشترم می‌شود و نوشتن روزانه نویسی. همان موقع می‌دانستم که هر روز نمی‌شود و اگر روزی نشد ناامید نشوم و ول نکنم و باز ادامه دهم. همان موقع رفاقت مدام را دست گرفتم. پنج‌شنبه هفته‌ی پیش بود. از آن روز درگیرودار داستان‌هایش بودم. بعضی را دوبار خواندم. این همه تنوع در فرم و محتوا عجیب بود. بالای هر داستان چیزی که دریافت کردم را نوشتم و تاریخ زدم. استمرار کارهای کوچک همیشه حال‌خوب‌کن بوده برایم. دو شب پیش بعد یک‌سال‌ونیم یک داستان نوشتم‌. ایده‌اش بعد پروانه و تانک همینگوی آمد و از خرده روزمره‌نویسی‌ها درون‌مایه‌اش شکل گرفت و قبلش یک داستان از مدام خواندم و انرژی گرفتم. ناامید نشدن و ادامه‌دادن و به قول نسیم مرعشی جنگیدن با کاغذ سفید سخت‌ترین کار نوشتن است. هفده‌ونیم از چهل یازدهم شهریورماه هزاروچهارصدو‌چهار ___ @Mamaa_do
امروز رفتیم خانه‌ی آقاجون‌. ولی نبود‌. روی تخت کنار طارومی دراز نکشیده بود. تا پا گذاشتیم توی دالان صدا نزد که «مادرعلی کیه؟». اصلا مامان‌جون را چند وقت است کسی مادرعلی صدا نزده؟. عکس آقاجون روی طاقچه به پشت بود. تختش هم نبود. اتاق مامان‌جون و آقاجون فقط یک تخت داشت که مال پرستار شده‌. مامان جون هم تختش آمده توی هال. دیگه هیچی سرجاش نیست. ولی خانه هنوز همان بوی سابق را می‌دهد. نزدیک خانه‌ی آقاجون که شدیم مامان رفت توی کوچه و پس کوچه. گفت جلوی کوچه آقاجون دیگه جای پارک نیست‌. توی دل محله هنوز جای پارک بود. هرجا رد می‌شدیم روی دیوار تابلوی قهوه با فونت سفید خودنمایی می‌کرد. خانه‌سنتی سرپله. خانه سنتی درب‌عطا. محله را داشتند از ما می‌گرفتند. توی کوچه آقاجون فقط سه خانه مانده. بقیه را کوبیده‌اند و البته دو طبقه ساخته‌اند. یکی را هم کرده‌اند همین خانه‌های سنتی. به پیچ آخر که رسیدیم و پا گذاشتیم توی کوچه آقاجون. خانه‌ی آقای م را دیدم و شابلون آقای رجایی روی در خانه که عمرش قدر جمهوری اسلامی است. بعدش خانه سنتی به آن چسبیده که جلوی خانه‌ی آقاجون و حاج‌خانم ف است. تنها بازمنده‌های خانه در کوچه. خانه برایم جایی بود شبیه خانه آقاجون. آسمان داشت مال خودش. درخت داشت و یا کریم. حوض و تالار انگور. پر از جای قایم شدن. پر از خنده و روزهای خوش کودکی. وقتی رسیدیم مامان کلید انداخت. مامان‌جون مسجد بود. واکرش مانده بود پشت در. آقاجون بود و نبود. خانه سنگین بود. آدم چرا مرگ را باور نمی‌کند و عکس را برمی‌گرداند؟ ترسیدم. از خانه‌ی آقاجون عکس نگرفتم! یازدهم شهریورماه ___ @Mamaa_do