eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
مامادو♡
قبل اینکه گربه بیاید و بپرم هوا و سیبل نگاه کل رستوران شوم و بعد اینکه برای اولین‌بار در چشم‌های هم
____ دفتردار فقط نوشت چهارده عدد سکه. گاهی میان بحث و چالش‌هایمان یاد مهریه‌ام می‌افتم. انگار ستاره‌ی قطبی باشد وسط سیاهی آن ناراحتی. راه را نشانم می‌دهد و از تاریکی می‌کشدم بیرون. می‌فهمم گذشت، گذشت، گذشت و صبر بهترین پشتوانه یک زندگی مشترک است. همیشه پس ذهنمان دنبال حفظ قرآنیم. تعهدی نانوشته و قلبی. در باشگاه نویسندگی مبنا بلاخره راه امنی پیدا کردم. رفیق و جمع خوبی برای شروع این کار. اما نشد. بعد مدتی گروه را ترک کرد. زل زدم با شصت دستم و گفتم لیاقت قرآن دست گرفتن نداشتی. همان موقع یقه خودم را که از صبح داشت له‌ام می‌کرد گرفتم. با مهربانی گفتم: « تو لایقی الان وقتش نیست!». گوشی را گذاشتم روی میز آشپزخانه. کاسه بلور را از هلو پر کردم. بچه‌ها را صدا زدم. تمرین جدید گفتاردرمانی را شروع کردم. نهم شهریورماه هزاروچهارصدوچهار ______ @Mamaa_do
محیا ساعدی پرسید: «بعد مادر شدن چه تغییری کردی؟» و نسیم مرعشی جواب داد که «دیگه پایان تلخ نمی‌تونم بنویسم» و بعدش گفت که یاد گرفته توی شرایط سخت بنویسد. مثلا در یک دقیقه یا پنج دقیقه. و یک سختی زیاد که میان نوشتن دائم باید بلند شود و کلمه‌هایش نصفه رها می‌شود و بعد که برمی‌گردد یادش نیست چه می‌نوشته و عذاب بیشتر که کلی متن خوب می آید توی ذهنش که فرصت نوشتنش نیست و از دست می‌رود. بعد به خودش گفته: «همینه که هست می‌خوای نوشتنو ول کن و راحت شو» که دیده نمی‌شود و با همین شرایط کنار آمده! دهم‌شهریور هزاروچهارصدوچهار ___ @Mamaa_do
مجموعه‌ی خیالِ رفاقت تمام شد. از آن روزی که سیمین نفر اول خاتم شد و از او پرسیدم که چه می‌کند و گفتم که از داستان دور شده‌ام و او به من هشدار داد که مراقب باشم و خودش زیاد رونویسی می‌کند و تئوری داستان‌نویسی را مرور می‌کند‌. این‌طور شدم. خودم را ملزم‌ کردم به انجام سه کار در روز. رونویسی. خواندن یک داستان کوتاه که گاهی بیشترم می‌شود و نوشتن روزانه نویسی. همان موقع می‌دانستم که هر روز نمی‌شود و اگر روزی نشد ناامید نشوم و ول نکنم و باز ادامه دهم. همان موقع رفاقت مدام را دست گرفتم. پنج‌شنبه هفته‌ی پیش بود. از آن روز درگیرودار داستان‌هایش بودم. بعضی را دوبار خواندم. این همه تنوع در فرم و محتوا عجیب بود. بالای هر داستان چیزی که دریافت کردم را نوشتم و تاریخ زدم. استمرار کارهای کوچک همیشه حال‌خوب‌کن بوده برایم. دو شب پیش بعد یک‌سال‌ونیم یک داستان نوشتم‌. ایده‌اش بعد پروانه و تانک همینگوی آمد و از خرده روزمره‌نویسی‌ها درون‌مایه‌اش شکل گرفت و قبلش یک داستان از مدام خواندم و انرژی گرفتم. ناامید نشدن و ادامه‌دادن و به قول نسیم مرعشی جنگیدن با کاغذ سفید سخت‌ترین کار نوشتن است. هفده‌ونیم از چهل یازدهم شهریورماه هزاروچهارصدو‌چهار ___ @Mamaa_do
امروز رفتیم خانه‌ی آقاجون‌. ولی نبود‌. روی تخت کنار طارومی دراز نکشیده بود. تا پا گذاشتیم توی دالان صدا نزد که «مادرعلی کیه؟». اصلا مامان‌جون را چند وقت است کسی مادرعلی صدا نزده؟. عکس آقاجون روی طاقچه به پشت بود. تختش هم نبود. اتاق مامان‌جون و آقاجون فقط یک تخت داشت که مال پرستار شده‌. مامان جون هم تختش آمده توی هال. دیگه هیچی سرجاش نیست. ولی خانه هنوز همان بوی سابق را می‌دهد. نزدیک خانه‌ی آقاجون که شدیم مامان رفت توی کوچه و پس کوچه. گفت جلوی کوچه آقاجون دیگه جای پارک نیست‌. توی دل محله هنوز جای پارک بود. هرجا رد می‌شدیم روی دیوار تابلوی قهوه با فونت سفید خودنمایی می‌کرد. خانه‌سنتی سرپله. خانه سنتی درب‌عطا. محله را داشتند از ما می‌گرفتند. توی کوچه آقاجون فقط سه خانه مانده. بقیه را کوبیده‌اند و البته دو طبقه ساخته‌اند. یکی را هم کرده‌اند همین خانه‌های سنتی. به پیچ آخر که رسیدیم و پا گذاشتیم توی کوچه آقاجون. خانه‌ی آقای م را دیدم و شابلون آقای رجایی روی در خانه که عمرش قدر جمهوری اسلامی است. بعدش خانه سنتی به آن چسبیده که جلوی خانه‌ی آقاجون و حاج‌خانم ف است. تنها بازمنده‌های خانه در کوچه. خانه برایم جایی بود شبیه خانه آقاجون. آسمان داشت مال خودش. درخت داشت و یا کریم. حوض و تالار انگور. پر از جای قایم شدن. پر از خنده و روزهای خوش کودکی. وقتی رسیدیم مامان کلید انداخت. مامان‌جون مسجد بود. واکرش مانده بود پشت در. آقاجون بود و نبود. خانه سنگین بود. آدم چرا مرگ را باور نمی‌کند و عکس را برمی‌گرداند؟ ترسیدم. از خانه‌ی آقاجون عکس نگرفتم! یازدهم شهریورماه ___ @Mamaa_do
از آیه می‌پرسم: «اسمت چیه؟» میگه: «دِدا». همون جوابی که امیررضا می‌ده!😐🙊 دوازده شهریورماه ___ @Mamaa_do
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا بچه‌ها خیلی کتاب داشته‌اند. بین همه دو مدل کتاب به‌دردبخورتر است. کتاب‌های می‌می‌نی و کتاب‌های زبان. می‌می‌نی چون دقیقا کتابی برای بچه‌های زیر سه سال است. از لحاظ سایز و مقاومت کتاب دربرابر پارگی! شعرش هم محتوایی متناسب با سن بچه‌ها دارد و توی روزمره و تعامل با بچه‌ها کمک می‌کند. مثلا با همین می‌می‌نی یاد گرفتند آشغال زمین نریزند یا روی دیوار نقاشی نکنند. کتاب زبان هم چون عکس زیاد دارد و نگران پاره شدنش نیستم و راحت بچه‌ها با کتاب ارتباط می‌گیرند. ___ @Mamaa_do
آذرباد تمام نشد. وقتی مهسا حجازی کلمه‌ی پایان را گفت روی تخت بچه‌ها نشسته بودم. زانو‌هایم را بغل کرده بودم. ناخن بچه‌ها را گرفته بودم و پارچه‌ی نارنجی پر از هلال کوچک سفید را جمع نکرده بودم. بچه‌ها جلویم بپر بپر می‌کردند و من زل زده بودم به کمد خالی شده‌ی روبه‌رویم. همه‌اش کف زمین بود و من گوش تیز کرده بودم به صدا که ‌ولری پشت تلفن خبر جدیدی به آذرباد بدهد. که ... _________ @Mamaa_do
مامادو♡
آذرباد تمام نشد. وقتی مهسا حجازی کلمه‌ی پایان را گفت روی تخت بچه‌ها نشسته بودم. زانو‌هایم را بغل کرد
_ آذرباد تمام نشد. وقتی مهسا حجازی کلمه‌ی پایان را گفت روی تخت بچه‌ها نشسته بودم. زانو‌هایم را بغل کرده بودم. ناخن بچه‌ها را گرفته بودم و پارچه‌ی نارنجی پر از هلال کوچک سفید را جمع نکرده بودم. بچه‌ها جلویم بپر بپر می‌کردند و من زل زده بودم به کمد خالی شده‌ی روبه‌رویم. همه‌اش کف زمین بود و من گوش تیز کرده بودم به صدا که ‌ولری پشت تلفن خبر جدیدی به آذرباد بدهد. که آن‌طور تمام نشود. ولی شد. کتاب تمام شد ولی داستان تازه شروع شد. مثل آوارگی مهاجران جنگ زده افغانی که تمامی ندارد. هر لحظه باید دل بکنند و بروند و قدر یک چمدان از زندگی سهم دارند. تمام طول کتاب آمریکا را لعنت می‌کردم که دست از سر خاورمیانه برنمی‌دارد و چقدر تا حالا خانواده‌ها را آواره‌ی سرزمین‌های مثلا توسعه یافته خودش کرده. به امید نجاتی. به فرانسه. به آلمان و به هر جایی غیر وطن. چه کتاب‌خانه‌های پیچک بسته و کمد‌های پر از چینی و اتاق‌های دست نخورده‌ای گوشه سرزمین ما چشم‌انتظار برگشت صاحبانش را می‌کشد؟ دلم با آذرباد، تهمینه، سهیل، پناه، سمیر، مرجان و ونسان و هیدو و بابو و… خون شد. چه وقتی خانم مرعشی کتاب را تمام کرده. حالا که ما هم مزه‌ی جنگ را چشیده‌ایم. ۸ روز از آن ۱۲ روز‌ آواره بودم. دلم برای خانه و تک تک اجزایی که به چشمم هم نمی‌آمد تنگ بود. تا برگشتم. چهار روز زیر بمباران بودم ولی در خانه‌ام بودم. دلپیچه‌ام خوب شده بود. می‌ترسیدم ولی در خانه‌‌ام بودم. حالا کمی می‌فهمم آوارگی آذرباد از وطن یعنی چه. نسیم مرعشی گفت که برای نوشتن این رمان حدود سال ۹۶ شروع کرده به تحقیق و بررسی. سفر رفته. آلمان و فرانسه و … و کمپ‌هایی که در آنجا بوده. با آواره‌ها زندگی کرده. آن جهان را زیست کرده و وقتی حس کرده اشباع شده شروع کرده به نوشتن طرح رمان. می‌گفت تا جهانی را زیست نکند از آن نمی‌نویسد و دوست دارد مدتی از ایران مهاجرت کند تا طعم واقعی‌اش را بچشد ولی برگردد. اما بعدش کمی مکث می‌کند و جایی دیگر می‌گوید بعد این ۱۲ روز فهمیدم که هیچ وقت از ایران نمی‌ر‌وم. انگار خود نسیم مرعشی هم بعد حمله اسرائیل مزه دیگری از آوارگی را چشیده. فکر می‌کنم کاش بشود من هم بروم فلسطین. آنجا زندگی کنم. مثلا دو ماه آوارگی را زیست کنم و آذربادی اهل غزه را روایت کنم که اسرائیل خانه‌اش را ویران کرده. خانواده‌اش را کشته و حالا آب و غذا را بر رویش بسته. آذرباد حداقل یک کمپ با حقوق ناچیز داشت. مدرسه می‌رفت. سیر بود. پدر و مادرش کنارش بودند. آن آذرباد که اسمش را هم نمی‌دانم چه؟ کاش آن چهل کشتی به غزه برسد. کاش نویسنده‌ای حرفه‌ای مثل نسیم مرعشی باشد که برود آنجا و وحشتناک‌ترین آوارگی عالم را تصویر کند. هجده‌ونیم از چهل ________________ @Mamaa_do
داستان جنگ بود. مهاجرتی از کشوری جنگ زده به کشوری جدید. پسر داستان اولش ترس دارد و آخرش خوشحال و راضی است. از رفتن به کشور جدید. ارتباط کودک با جهان اطرافش از طریق طبیعت رخ داده. اولش شروع می‌کند به پیدا کردن اشتراکاتی از کشور قبلی با کشور فعلی. مثلا ماه را می‌بیند و خوشحال می‌شود که همانی است که در کشور خودش هم بود. مثلا مورچه و گلی می‌بیند شبیه آنچه قبلا داشته و احساس امنیت می‌کند. بعد چیزهایی میبیند بهتر از آنچه داشته. مثلا پسری می‌آید توی پارک که گربه‌ای زیبا دارد. ربانی پاپیون زده به گردن گربه است و با طنابی به دست پسر وصل شده. آن را گربه‌های لاغر و سیاه کشور خودش مقایسه می‌کند. یا زنی می‌آید توی پارک که به کبوترها غذا می‌دهد و او فکر می‌کند در کشور خودش برای آدم‌ها هم غذا نبود چه برسه کبوترها. کتاب همین‌طور با نشانه‌ها و تصویرها پیش می‌رود تا مصطفی با پسر گربه به دست رفیق می‌شود و خوشحال. عجب داستان وطن‌گریز و غیرمتعهد و در عین‌حال پر تصویر و پرنشانه‌ای بود! صد رحمت به نسیم مرعشی که به غیر متعهد بودن و ضدجنگ‌نویس بودن معروف است. سمیر و پناه دو کودک رمان آذرباد حاضر بودن توی کمپ بمانند ولی وارد کشور متعفن جدید نشوند. آنجا وطن اصالت داشت. شادی و آزادی در برگشت به وطن بود ولی در این کتاب گوگولی و مثلا شاد کودک هیچ اصالتی وجود نداشت. از تکنیک کتاب کودک هیچ نمی‌دانم ولی کتاب با پند و نصیحت تمام نشد. با کدگذاری و تصویر مفهوم را منتقل کرد و تصویرها و زبان متناسب جهان کودک خردسال بود. احتمالا رده سنی ب. دو از چهل ____ @Mamaa_do
صبح نشستم روی مبل وسط خانه. گریه می‌کردم. بی‌صدا. بچه‌ها بازی می‌کردند. ننو را تکان می‌دادند. هر سه باهم. جیغ و خنده‌شان به هوا بود. ایرپاد توی گوشم بود و توی گوشی دنبال چیزی می‌گشتم که بگذارم و حالم خوب شود. پیدا نمی‌شد. بی‌خوابی سه‌ساله دوا ندارد. مغزم مچاله شده. گوشه سرم چمباتمه زده و محلم نمیگذارد. خسته‌اش کرده‌ام. امیررضا آمد سمتم. کارتون نگذاشتم که حواس‌شان پرت شود و من غرق شوم در حال بدم. فکر کردم بگذار ببینند. این حال بد من با آن‌ها شریک بود. در طول شب صفا و مروه می‌کنم بین گریه‌هایشان. دوست دارم درک کنند. بفهمند گریه می‌کنم. همدلی را یاد بگیرند. امیررضا درک عاطفی بالاتری دارد. سریع‌تر متوجه تفاوت حال آدم‌ها می‌شود. صورتش را می‌آورد توی صورتم و می‌خندد. لبش کش می‌آید و دندان‌ها پیدا نیست. اسمم را تکرار می‌کند‌. «مامان مامان» بغلش می‌کنم. اشکم را پاک می‌کند. محکم بغلم می‌کند. امیرعباس می‌آید چشمش اشکی که از چشمم می‌افتد روی دامنم را دنبال می‌کند. می‌پرد بغلم. لبخندش عمیق می‌شود. می‌بوسدم. می‌خواهد حالم را خوب کند. ته دلم چیزی برق می‌زند که درک می‌کنند. که می‌فهمند وقتی کسی گریه می‌کند چه کنند. همدلی و محبت. نه نصیحت و توصیه و نه هیچ چیز دیگر. البته که بچه‌ها هنوز نمی‌توانند حرف بزنند. ولی راضی‌ام و فکر کردم این مهارتی که الان یاد گرفتند مهم‌تر از حرف زدن است. کاش بزرگ که شدند فراموشش نکنند! ۱۷ شهریور هزاروچهارصدوچهار _______ @Mamaa_do
هدایت شده از الفبا
. ما بعد خواندن.. این لیست بدون خواندن نون والقلم تمام شد. برایم بس بود. آن آخری را باید خیلی زوری می‌خواندم که نخواستم. تا همین جا چیزهایی از جلال گرفته بودم که راضیم می‌کرد. نون والقلم را گذاشتم برای روزی که دوباره بخواهم از جلال بخوانم، که به بقول زهرا شاید تا یک سال دیگر هم نشود. گرچه بعضی داستان کوتاه هایش را همین حالا هم دوست دارم دوباره بخوانم مثل شوهر آمریکایی. جلال از آن نویسنده هاییست که بجای جنس مخالف هم که حرف می‌زند خوب است. و راضیم از این سبک خواندن. اینکه یک نویسنده را بگیری و چندتا از آثارش را پشت هم بخوانی. چیزهایی از آن نویسنده می‌فهمی که با یکی دو کتاب خواندن ازش دستت را نمی‌گیرد. از زندگی اش. از زمانه‌اش. از حالا خوش و ناخوشش. و حالا من یک ماه با جلال و نوشته هایش زندگی کردم و به اندازه‌ی این چند کتاب سال های زندگی و زمانه‌ی جلال را می‌فهمم. پی نوشت: حالا برم چندتا کتاب از نویسنده‌های خارجکی بخونم😮‍💨 @aleffbaa