مامادو♡
📝 روایت؛ وظیفه جوانها روایت کنید حقایق جامعهی خودتان و کشور خودتان و انقلابتان را. شما اگر روایت
ثبتنام کنید.
ضمانت میکنم ضرر نمیکنید.
آرامش بعدش مهمان قلب و روح شما میشود.
حالا که دارم این را مینویسم وسط بازنویسی داستانم هستم. یک تکه از وجودم را با خودش دارد. تکهای سیاه از یک غار بیانتها که دارم کمکم حفاریاش میکنم. اگر نویسندگی نبود من خودم را پیدا نمیکردم. البته که اصلا راحت نیست. همین حالا دستم از اشکهایی که پاک کردهام خیس است ولی ارزشش را دارد. اصلا ارزش زندگی به چیست؟
برای من به پیدا کردم خودم است. به زهرای بهتری شدن است و به آرام شدن ذهنم است. به تبدیل کردن آنچه در ذهنم میگذرد به کلمه است.
و تمام اینها را نوشتن به من داد. یاد گرفتنش در مدرسه مبنا به من داد🦋
#مبنا
#نویسندگی
_____
@Mamaa_do
کمی دیگر ۳۲ سالهام و از سالی که گذشت یک چیز را خوب یاد گرفتم. که تلاش کنم نو شوم. وقتی روی خودم دقیق میشوم میبینم این نو شدن را از دل داستانهایی که خواندهام در آوردم. از خواندن سرنوشت آدمها. از اینکه همهی اتفاقات دراماتیک از یک حادثه یا اتفاق کوچک شروع میشود و دنبالهدار میشود.
من تا حالا آدم خوشبینی بودم. به همه چیز. به هر اتفاقی. همیشه هر چیزی گم کرده بودم پیدا شده بود. خوشبینی سهلانگارم کرده بود. این توی روابطم با آدمها هم بود. سهلانگاری باعث شده بود مراقبتم کم شود. حالا خوب میفهمم حسی که در رابطهام با آدمها گم شود به راحتی پیدا نمیشود. موهای سفیدم رسیده به روی مو و جلوی سرم. تجربههایم است. میخواهم برای این مراقبت کار جدیدی بکنم که توصیه استاد جوان در دوره خلاق بود و تا حالا اینقدر ملموس در زندگی نفهمیده بودم به چه دردی میخورد. اینکه در هر موقعیتی خودم را بگذارم جای طرف مقابل. بفهمم حرف و رفتارش را. دیرتر واکنش بدهم و مراقبت کنم از رابطهام. عصر وسط حرف با خواهرم گفت که تیشرت میخواهد و برویم خرید. سریع جواب دادم که «حالم از هر چی لباسه بهم میخوره». کشوهایی که بچهها کف خانه خالی میکردند یادم آمد و لباسهایی که به زور میچپاندم توی کشو. توی ذوقش زدم بعد حواسم جمع شد و هر چه گفتم اثر نکرد. شب که بچهها خوابیدند گفتم بپوش بریم خرید. رفتیم و تیشرت خریدیم و غذا خوردیم. حرف زدیم و رابطهمان را به جلو هل دادیم. البته این حرکت به جلو بنزین میخواهد و آن حس خوب بعد هر مراقبت است.
#روزمره_نویسی
______
@Mamaa_do
بر سر قایقش
بر سر قایقش اندیشهکنان قایقبان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد.
*
سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایقبان
شب پر از حادثه دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم لیکن اندیشهکنان قایقبان
ناشکیباتر بر میشود از او فریاد:
کاش بازم ره بر خطهی دریای گران میافتاد!
#نیمایوشیج
__
@Mamaa_do
انقدر که از غلامحسین ساعدی بدم میآید کتابهایش را گذاشتهام خانهی مامان. اینبار که آمدم قم فقط آتشبدون دود را آوردم که به درد رونویسی نمیخورد. رفتم سراغ کمدم و دو کتاب از ساعدی آوردم و صفحهای را باز کردم و نفهمیدم چطور یک دفعه از بیست صفحه بعدش سر درآوردم!
مهمترین ویژگی او دیالوگنویسی معرکهاش است. برای همین نمایشنامهها و فیلمنامههایش معروفتر است.
خلاصه که امشب خودم مثل بچهی خوب کتابها را آوردم برای رونویسی و حواسم هست حالم از محتوای رویاعصابش بهم نخورد!
یادم افتاد به پارسال که از ساعدی میخواندم. چقدر زود گذشت!
دوست دارم مثل جلال لیست پیشنهادی برای مطالعه آثار ساعدی و هدایت و بزرگ علوی هم آماده کنم. برای خودم خوب است. انگار یادم میآید که برای چه زندهام و نوشتن را چرا دوست دارم و اصلا چرا آمدم توی دنیای نویسندگی!
آخر صبح داشتم فکر میکردم کاش زندگی دکمهی خاموش و روشن داشت و همین حالا خاموشش میکردم. نشد و نمیشود.
اما حالا که بچهها خوابیدند و همهجا تاریک است. انگار زندگی هم خاموش شده!
#روزمره_نویسی
#ساعدیخوانی
سیزده مهر هزاروچهارصدوچهار
___
@Mamaa_do
از مهمانی برگشتیم. رفتم توی اتاق آیه را بخوابانم. او هم پسرها را توی ننو خواب کند. قبلش دکمهی چایساز را زد. حواسم جمع شد که موقع خواب کردن آیه خوابم نبرد. چهل دقیقه بعد آمدم بیرون. خوابم برده بود اما در سطح. تا دم در حسش کردم چشمهایم باز شد. امیرعباس را برده بود توی اتاق و من امیررضا از توی ننو بلند کردم و توی تختش گذاشتم. درها را بستم. چراغها را روشن کردم. یک ربع مانده بود به نوزده مهر. گوشهی کاناپه سهنفره نشسته بود. من گوشهی دیگرش نشستم و یک ساعت حرف زدیم. عمیق شدیم. هم در خودمان هم رابطهمان. تکهی ظاهری رفتارمان را میگفتیم و باهم دربارهی ریشهاش حرف میزدیم. هر ماهِ ما یک تناوب یکسان دارد. در دعوا و آشتیمان. در علت و ابتدا و انتهایش. البته به ظاهر. حرف میزنیم و این تناوب را از دور میبینیم. در آخر روزی که استراحت کردیم و روز خوبمان است. این تناوب تا چند وقت پیش پیدا نبود. کلاف سردگمی بود لای زندگی. ذره ذره کشیدیماش بیرون و نقطههای عطفش را داریم روشن میکنیم. فکر میکنم سال پنجم رابطه چقدر قشنگ است. هر دو تا ته همدیگر را رفتهایم. نقاط ضعف و قوت هم را میشناسیم و میتوانیم بهترین یا بدترین آدم زندگی هم باشیم و این میان فقط حرف زدن نجاتبخش است. این یک ساعتی که حرف زدیم گل خواب بچهها بود. اما میارزید. هم من چیز جدیدی از خودم پیدا کردم هم او. جان نوشتن نداشتم. همین چند خط را نوشتم که یادم بماند چقدر در خانوادهمان بستر رشد شخصیمان فراهم است. اگر بزنیم و فقط از خودمان بگوییم !
#روزمره_نویسی
#خانواده
شبِ نوزده مهر هزاروچهارصدوچهار
__
@Mamaa_do
خب برای اینکه برگردم به تنظیمات کارخانه باید دو کار بکنم. اول که پایان افسردگی پاییزه را اعلام کنم. عجب روزهایی بود. واقعا میخواستم چشم ببندم و باز نکنم.
دوم اینکه جلوی اتفاقی که پارسال افتاد را بگیرم. پارسال افسردگی کش آمد و خواندنهام متوقف شد. چند کتاب خوانده بودم و مرور ننوشته بودم و بیحوصلگی پشت بیحوصلگی که اصلا چه اهمیتی دارد و برای چه این کار را کنم و... .در آخر همه چیزم را به هم ریخته بود. ولی حالا میفهمم مهم است. اینکه بشماری. حسابِ خودت دستت باشد. رشدت را ببینی حتی شده به اندازهی یک کار کوچک.
کتابهایی که خواندهام و مرور ننوشتهام اینها هستند.
۱ـ رستاخیر. لئو تولستوی
بیستودونیم از چهل
۲ و ۳ - آتش بدون دود یک و دو. نادر ابراهیمی
بیستوسهنیم از چهل
بیستوچهارنیم از چهل
۴- پاییز فصل آخر سال است. نسیم مرعشی
بیستوپنجنیم از چهل
۵- داستانهایِ مدام رفاقت
بیستوشش از چهل
۶- رام کردن زن سرکش. شکسپیر
بیست و هفت از چهل
خب حالا راحت شدم. میروم سراغ کتاب جدید و بعدا اگر خواستم از اینها مینویسم. بار پروندههای باز روی ذهنم آدم خیلی زیاد است. جایی باید قبول کنم که نمیشود. از آن بنویسم. ببندمش و بروم سراغ کار جدید.
این #معرفی_کتاب نیست!😌✌️
تلاشی برای رهایی ذهنم است
___
@Mamaa_do
تا آخر سال گذشته که با هدایت و چوبک و.... به مسیر خواندن برگشتم.
حالا هر جایی هر عکسی از صادق هدایت و صادق چوبک و... میبینم نسبت به آن حسی عجیب دارم. از اینکه تمام داستانهایشان را خواندم و اینکه با آنها خودم را از غرق شدن در افسردگی نجات دادم.
اینجا هدایت و چوبک را به همراه دو دوست دیگرشان، حسن رضوی و قاسم فروغی، در جایی دور و برِ تهران میبینید. سال 1325 است. چوبک سیساله است و هدایت چهلوچهارساله.
چوبک دیرتر از بقیه به گروه «ربعه» پیوست و صادق هدایت یکی از اعضای شاخص آن بود. ربعهایها دنبال نوآوری بودند و نوجویانِ ادبیات جذبشان میشدند. چوبک نیز یکی از نوجویان و نوآورانی بود که جذب هدایت و گروه ربعه شد.
و در آخر لعنت به هدایت که انقدر در فرم داستان کارش درست بود و هر محتوایی که میخواست را در دلش میریخت و به خورد مخاطب میداد.
#هدایتخوانی
#صادقچوبک
__
@Mamaa_do
این جای خالیه ننو است. جمعاش کردیم. مثل یک مادربزرگ مهربان بود. آغوشش را باز میکرد و هر سه بچه را میخواباند. بچهها را از ننو نگرفتیم. خودم را ازش گرفتم!
چند جایش جای دوخت پدرم است. میلههایش هم چندبار شکست. چه راهکارهایی امتحان کردیم و آخرش پدرشوهرم جوری جوش داد که دیگر نشکست. بوی مهربانی و آرامش میدهد.
روزی که خریدیماش آقای زند صاحب کل این برند ننو آمد خانه و نصبش کرد و به ما یاد داد چطور از آن استفاده کنیم. یزدی بود و آرام. به زور شنیدم که گفت: « خانمم میگه دعای خیر مادرها با این کارت پشتشه و همین برام بسه» .
دو سال و نیم دعایش کردم و حالا نوبت مادر دیگریست.
اگر مادر دوقلودار یا بچه پشتسرهمدار میشناسید معرفی کنید تا بیایند و ننو را تقدیمشان کنیم و البته راه استفادهاش را هم یاد بدهیم.
#ننو
_____
@Mamaa_do
توی ترافیک که برمیگشتیم فکر کردم چقدر بیرون بودن راحتتر از توی خانه بودن با بچههاست!
#دورهمیماهانه
اول آبان هزاروچهارصدوچهار
_______________________
@Mamaa_do
آیه را که داشتم خواب میکردم متنش را توی ذهنم نوشتم. بعد سه هفته بود انگار. مغزم این مدت قفل بود و از کلمهها فراری. داشتم از روز بدم مینوشتم. از محتواهایی که از اینستاگرام گرفتم و چه اثری روی لحظهام گذاشته. دانه دانه هر کدام را نوشتم و اثرش را گفتم و دومینووار بهم وصل کردم و رسیدم به تحولی که آخر روز همین وسط خواباندن درکش کردم. خواستم بنویسم دیدم گوشی یک درصد شارژ دارد و توان بلند شدن ندارم و حداقل همینها را ثبت کنم....
۳آبانماه